نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
مختار نامه عطار
عقلي که جهان کمينه سرمايه اوست
در
وصف تو، عجز، برترين پايه اوست
هر ذره که يک لحظه هواي تو گزيد
حقا که صد آفتاب
در
سايه اوست
هر ذره که
در
سايه لطف تو نشست
بر هشت بهشت، تا ابد، سايه اوست
در
راه تو هر که نيم جاني بدهد
از لطف تو صد هزار جان يابد باز
هر نقطه که
در
دايره قسمت تست
بر حاشيه مائده نعمت تست
در
سينه ذره اي اگر بشکافند
دريا دريا، جهان جهان، رحمت تست
در
کنه کمالت نرسد هيچ کسي
کوغير تو کس تا به کمال تو رسد
گر جمله ذرات جهان ديده شود
ممکن نبود که
در
جمال تو رسد
از هر سوئي که بنگرم،
در
دو جهان
آن سوي توئي وليکن آن سوئي نه
در
وصف تو عقل و دانش ما نرسد
يک قطره به گرد هفت دريا نرسد
در
معرفت تو دم زدن نقصان است
زيرا که ترا هم به تو بتوان دانست
خورشيد که روشن است بينائي او
در
ذات تو چون صبحدمش تاوان است
يک لحظه که
در
گفت و شنيد آئي تو
صد عالم بسته را کليد آئي تو
کاري ست عجب:
در
تو رسيدن نتوان
وانگه ز تو يک لحظه بريدن نتوان
در
ملکت تو نيست دوي، اي همه تو
ملک تو يکي است معنوي، اي همه تو
در
سرالسر جان ما مي داني
کان کنه که جان راست توي، اي همه تو
زين سر که
در
نهاد ما مي گردد
کس نيست خبردار، تو مي داني تو
کو عقل که
در
ره تو پويد آخر
کو جان که ز عزت تو گويد آخر
در
ذات تو سالها سخن رانده ايم
بسيار کتاب ديده و خوانده ايم
در
راه تو معرفت خطا دانستيم
چه راه و چه معرفت؟ کرا دانستيم؟
گر جمله ذرات جهان ديده شود
ممکن نبود که
در
وصالت بيند
اي رحمت و جود بي نهايت از تو
در
هر جزوي هزار آيت از تو
گر
در
وصفت زبانم از کار بشد
دانم که زبان بي زبانان داني
چون نيست کسي
در
دو جهان دمسازت
کس نتواند شناخت هرگز رازت
در
حاضريت ز خويش غايب شده ام
اي حاضر غايب! ز که جويم بازت؟
هر چند به کوشش نتوان
در
تو رسيد
تو با همه اي و همه جوينده تو
در
ملک دو کون پادشاهي مي کن
جان و دل ما وقف الاهي مي کن
اي
در
دل من نشسته جاني يا نه
از پيدايي چنين نهاني يا نه
دو کون بسوختيم و خاکستر آن
داديم به باد و
در
ميان بودي تو
هر قطره به کنه
در
دريا نرسد
هر ذره به آفتاب والا نرسد
سي سال دگر گرد درت گرديديم
چوبک زن بام و عسس
در
، ديديم
اي خورده غم تو يک به يک چنديني
در
شوق تو مردم و ملک چنديني
چون
در
تو نمي رسد فلک يک ذره
چه سود ز گشتن فلک چنديني
در
حضرت تو که آفتاب قدم است
جانها چو ستارگان به روزند همه
هر تخم که
در
زمين دل کاشته ام
جز ياد تو تخم حسرت جاويد است
درد دل اندوهگنم
در
همه عمر
گر بود مفرحي، هم اندوه تو بود
اي عقل شده
در
صفت ذات تو پست
از حد بگذشت اينهمه تقصير که هست
زان روز که از عدم پديد آمده ايم
بر بيهده
در
گفت و شنيد آمده ايم
گر تو نکني ياد به لطفي که تراست
که باز گشايد اين
در
بسته من؟
از جرم من و عفو تو شرمم بگرفت
در
بندگي تو چند تقصير کنم؟
هم حله فضل
در
برم مي داري
هر افسر حفظ بر سرم مي داري
من،
در
غفلت، عمر به پايان بردم
من اين کردم، تا تو چه خواهي کردن
جان
در
دو جهان کسي بجاي تو نداشت
دل ديده براه، جز براي تو نداشت
تعظيم تو
در
دلم فراوان بودست
اما سگ نفسم نه بفرمان بودست
آنجا که ميان آب و گل بود آدم
در
عالم جان و دل، پيامبر او بود
در
عالم جان برابرش بنشستند
بر قصر قدم نوبت لولاک زدند
در
امت تو اگر مطيعي نبود،
بر پشتي چون توئي بديعي نبود
چون هست شفيع چون تو صاحب کرمي
کس را نبود
در
همه آفاق غمي
تا روز قيامت که
در
آيداز پاي
دستش گيرد چون تو شفاعت خواهي
صدري که به صدق، صدرثقلين او بود
در
شرع، نخست قرة العين او بود
با خواجه کاينات،
در
خلوت خاص
حق مي گويد که ثاني اثنين او بود
از هيبت او زلزله
در
خاک افتاد
وز دره او زلزله آرام گرفت
صدري که گل طارم معني او رفت
در
صدف قلزم تقوي او سفت
بودند دو کون سائلان
در
او
و او بود که از جمله سلوني او گفت
اي گوهر کان فضل و درياي علوم
وز راي تو
در
درج گردون منظوم
بر هفت فلک نديد و
در
هشت بهشت
نه چرخ، چو تو، پيشرو ده معصوم
بحري که
در
آسمان زمين خواهد بود
آنجا وينجا همان، همين خواهد بود
آن بحر که
در
يگانگي اوست يکي
يک قطره درآن بحر نسنجد فلکي
گر هژده هزار عالم افتد
در
وي
حقا که از او برون نيايد سمکي
داني که درين عالم پر سر چوني؟
چون
در
چمن بهشت نابينايي
هر چيز که هست جمله چون آيينه ست
در
دست گرفته روي خود مي بيند
پيوسته دلي گرفته از غيرت باد!
در
باديه يگانگي سيرت باد!
هر چيز که هست هر يکي آيينه ست
در
آينه ها جلوه گري بايد کرد
آن ماه که بر هر دو جهان مي تابد
در
مغز زمين و آسمان مي تابد
يک ذره بود
در
او همه روي زمين
ماهي ست کز آسمان جان مي تابد
بحري که
در
او دو کون ناپيدا بود
او بود و جز او نمايش سودا بود
آن قطره که
در
جستن آن دريا بود
چون آنجا شد خود همه عمر آنجا بود
هر دل که به بحر بي نشاني افتاد
در
روغن مغز زندگاني افتاد
زان کون که جاي غايبان بود گذشت
در
عين حضور جاوداني افتاد
آن کل که بدو جنبش اجزا ديدم
در
هر جزوش دو کون پيدا ديدم
گفت: «اينهمه آب را به تنها بخورم »
يک قطره بدو رسيد و
در
دريا مرد
در
هر جايي که جاي گيرد آن بحر
حالي بکشد به تشنگي زار او را
در
دريايي که خويش گم بايد کرد
چندان که درون رفت برون مانده ديد
آن بحر که موجش گهر انداز آيد
در
سينه عاشقان به صد ناز آيد
يک بار
در
آمد و مرا بيخود کرد
اين بار گمم کند اگر باز آيد
يک ذره شود دو کون
در
ديده او
وآن ذره ز ذرگي برون آيد زود
هر قطره اگر چه جاي
در
دريا داشت
اما هر يک هزار استسقا داشت
هر چيز که آن ز نيستي
در
پيوست
هستند همه از مي اين واقعه مست
در
عالم جان نه مرد پيداست نه زن
چه عالم جان نه جان هويداست نه تن
در
باديه اي که چاره جز مردن نيست
تدبير بجز غصه فرو خوردن نيست
در
باديه اي که پا ز سر بايد کرد
هر روز سفر نوع دگر بايد کرد
در
بند گره گشاي مي بايد بود
گم ره شده رهنماي مي بايد بود
آن قوم که
در
وحدت کل آن دارند
ملک دو جهان، به قطع، ايشان دارند
چون نور منور سبل يابي باز
در
سينه خود راه رسل يابي باز
آن راز که هست
در
پس صد سرپوش
سرپوش بسوز و باز کن ديده بهوش
گر
در
هر دم هزار دريا بکشي
کم بايد کرد و خشک لب بايد بود
دل
در
طلبش بسي دويد و چو بديد
او بود دونده و دگر هيچ مپرس
هر قطره که همرنگ نشد دريا را
او
در
دريا چگونه دريا بيند
وان نقطه توحيد که
در
جان داري
چون دايره نامتناهي بيني
گر ديده وري تو ديده بر کار انداز
جان را به يگانگي
در
اسرار انداز
آبي کامل بر دو جهان بند به حکم
وانگاه بگير و
در
نمکسار انداز
يک ذره خيال غير
در
باطن تو
تخم دو هزار کوه آتش بيش است
يا هر چه که هست
در
جهان آينه است؛
يا آينه جمله تويي پنداري
گر هست روي
در
بن دوزخ ماني
ور نيست روي خويش کجا يابي باز
هر جاني را که غرق انعام بود
در
عالم بي نهايت آرام بود
گر
در
خواهي ز قعر دريا طلبي
کان کفک بود که باکناري افتد
گر
در
پي ذره ذره بنشيني تو
آن ذره بر آفتاب بگزيني تو
حق مستغني ست ليک چون
در
نگري
چون نيست جز او، از که بود مستغني؟
آن را که به چشم کشف پيداست يقين
او
در
ره مستقيم داناست بدين
بنگر تو که هر ذره که
در
عالم هست
فرياد همي زند که ماييم بيا
صفحه قبل
1
...
924
925
926
927
928
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن