167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خسرو نامه عطار

  • هزاران جان و دل بر روي دلدار
    توان دادن چه در آتش چه بردار
  • دلم خون شد ز گرمي در تن از تو
    نکو دل گرميي ديدم من از تو
  • مرا در عشق کمتر چيز دارست
    بتر از دار و اتش صد هزارست
  • وليک افتاده ام در برگ ريزان
    بگويم، جان عزيزست اي عزيزان
  • شما را دو گواهم عذر خواهست
    که اين دم در بر من دو گواهست
  • منم در درد و دردم را دوا نه
    زني دلداده و مرد شما نه
  • زني را پايمرد درد باشيد
    که تا در کار اين زن مرد باشيد
  • زنان گشته چو مردان مست در کوي
    همه مردان زنان دو دست بر روي
  • بپوشيدند در معجر سر ماه
    خبر بردند ازان دلبر بر شاه
  • چو سروي سيمبر از در درامد
    دل خاقان چين از بر برامد
  • بيک ديدن دلش زير و زبر شد
    بسي در عشقش از دختر بترشد
  • چنان از مهر او ديوانه دل گشت
    کزان انديشه هم در خود خجل گشت
  • کسي در سوز اين دلبر عجب نيست
    پدر چون فتنه شد دختر عجب نيست
  • چنان شد مهراو در جان آن شاه
    که يکساعت دلش نشکفت ازان ماه
  • مرا هرجا که شد با خويشتن برد
    بآخر بار، هم در کار من مرد
  • ز جور دخترت در بند ماندم
    دران اندوه هم يکچند ماندم
  • چو صبر او چو تيري از کمان جست
    دلش در بر چو مرغي زاشيان جست
  • شهنشاه جوان و ماه در پيش
    چگونه صبر ماند خود بينديش
  • بزد دست و کشيدش موي در بر
    چنان کافتاد ان مهروي بر سر
  • گل عاشق خروشي در جهان بست
    ز دل صد سيل خون برديدگان بست
  • توميداني که شاه گيتي افروز
    منم در چار حد عالم امروز
  • ز دست دخترت جستم کنون من
    چرا در پاي تو گردم بخون من
  • شهش در بند کرد و راي آن بود
    که گل گردن نهد چه جاي آن بود
  • فغان ميکرد و ميگفت اي جهاندار
    ز جان سيرم ندارم در جهان کار
  • چو در پرده ندارم هيچ ياري
    بجز زاري ندارم هيچ کاري
  • گلي از عشق تو در سينه دارم
    که خاري ميشود گردم بر آرم
  • نگهبان بود بر در شب افروز
    بشفقت کار گل کردي شب و روز
  • بسي پندش بدادي در هر اندوه
    که بر دل مي مکن چندين غم انبوه
  • يقين دانم که از نسل شهاني
    ولي در غم فتاده ناگهاني
  • ز در اشک او پروين بسر گشت
    بنات النعش نيز از رشک برگشت
  • ز آهش مرغ شب بر تابه ميسوخت
    جگر زان سوز در خونابه ميسوخت
  • چو شد يکبارگي صبر و قرارش
    در ان سختي ز حد بگذشت کارش
  • کنون چندانکه خواهد بود جانم
    تو خواهي بود محرم در جهانم
  • چو شمعش آتشي بر فرق ميشد
    ز آب چشم در خون غرق ميشد
  • ز بس معني که دارم مي ندانم
    که هر يک را بهم چون در رسانم
  • ز بس معني که پيوندم بهم در
    چو زلف دلبران افتد بهم بر
  • چو مويي معنيي در پيش گيرم
    برآن معني فرا انديش گيرم
  • چو در معني سخن پرداز گردم
    بسوي نامه گل باز گردم
  • تويي جبريل هم بر فرش ادريس
    چرا پيکي کني در عرش بلقيس
  • نميآيد ز زير پرده بيرون
    سيه پوشيده و بنشسته در خون
  • بخرسندي شده در زير پرده
    همه خونابه و پيه آبه خورده
  • دلم در کاسه سر صد هوس پخت
    که تا پيه آبه يي بي همنفس پخت
  • که تا پيه آبه يي آرد ترا پيش
    خورد در پيش تو پيه آبه خويش
  • گر او را هست نقد عمر در خور
    بسش نقدي بوجه از وجه من بر
  • زبانه چون زدل يافت اين ترازو
    بود در چشم پيوسته چو ابرو
  • گرم از خون نبودي چشم پر در
    برا بر سنجمي يکبار ديگر
  • نمي آيد ززير خار بيرون
    سيه کرده سري و خفته در خون
  • چنين در زير خارو خون از انست
    کزو برگ گل سرخت نهانست
  • ز نرگسدان چشمم گل دروده
    مژه چون نايژة بر در نموده
  • زدل آتش ببالا در رسيدن
    گلاب از نايژه بر زر چکيده
  • تو دري يا پري اي حور سرمست
    که ميجويد ترا در آب پيوست
  • تو پنهان گشته يي چون در دريا
    نميايي ز زير آب پيدا
  • همه غواصي درياي خون کرد
    بخون در رفت و زخون سر برون کرد
  • بسفت از نوک مژگان گوهر خويش
    چو باران ريخت بر خاک از در خويش
  • که تا در پيش من آيي بکاري
    ترا از راه من نبود غباري
  • چو دري جست ازان دريا گزيده
    ز دريا يافت صد در ليک ديده
  • چو آن دريافتي بنمود از رشک
    ز دريا رفت بر هامون در اشک
  • درين دريا چو شد لب تشنه غرقاب
    ز دريا در گذشت اما ز سر آب
  • چو در دريا فروشد همدم تو
    ر دريا جان نبرد الا غم تو
  • عجب در مردم چشمم بماندم
    که چون صد چشمه خون را براندم
  • بسي سودا بپخت از کاسه سر
    سيه رو آمد از مطبخ سوي در
  • ازان در جامه ماتم ميان بست
    که بي رويت برو عالم سياهست
  • ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
    چو در آتش نهادم شد سيه تاب
  • سيه شد زانکه چشمش درفشان بود
    که در را باشبه گويي قران بود
  • سيه زانست جاي او و دلگير
    که بي تو پاي او ماندست در قير
  • سرشک او اگر نيست آب حيوان
    چرا شد در سياهي مانده پنهان
  • مرا از خود سرمويي کن آگاه
    که چون موي توام افتاده در راه
  • اگر يک موي بر گويم ز دردم
    چو مويي در ربايد باد سردم
  • تنم گر چه چو مويي مينمايد
    ولي با تو بمويي در نيايد
  • سرمويي اگر در شانه داري
    من آن مويم که داري يا نداري
  • دلم مويي نپيچد از بر تو
    بمويش ميکشم تا بر در تو
  • چو موي تو دلم را نيست در دست
    بمويي مي نگردد اين دل مست
  • اگر در بندم آري همچو مويت
    چو مويي سر نهم بر خاک کويت
  • اگر چون موي در تابم کني هيچ
    نپيچم سر چو موي از تاب و از پيچ
  • گرت از من چو مويي سرنگردد
    پس از من با تو مويي در نگردد
  • چو مويي در سياهي مانده ام من
    ز موي مژه خون افشانده ام من
  • همي خواهم من سرگشته چون موي
    چو موي مژه با تو روي در روي
  • منم مويي شده از عشق رويت
    تويي در پايم افگنده چو مويت
  • چو افگندي مرا چون موي در پاي
    بيار ان موي تا برخيزم از جاي
  • شدم مويي مبادا کينت بامن
    که مويي در نگيرد اينت با من
  • اگر يابم بموي قندزت راه
    خوشت در برکشم چون موي روباه
  • اگر در چاهم و موي تو برماه
    بسم مويت رسن اي يوسف چاه
  • ز مويي نيست گفتن پيش ازين روي
    که در تو مي نگيرد يکسر موي
  • ز من تا موي تو چون موي سرتافت
    دلم در شرح مويت موي بشکافت
  • چو در باريکي يک تار مويم
    سخن باريکتر از موي گويم
  • سخن ميراند از مويي بصدروي
    بيا گر مي ببيني موي در موي
  • چو من مويي شدم در نوک خامه
    پريشان شد چو مويي خط نامه
  • در اميدت تنم چون موي پيوست
    سرمويي فرو نگذارد از دست
  • ميان ماست مويي در ميانه
    ميان تست آن موي اي يگانه
  • ميان ما فلک مويي بسنجد
    که گر خود موي گردد در نگنجد
  • اگر چه در سپاهان و عراقي
    بترکي گوي قول بي نفاقي
  • چو در حلقت هزار آواز داري
    بترکي و بتازي راز داري
  • چه ميگويم زبان پارسي گوي
    که بردي از فلک در پارسي گوي
  • گلي را در ميان خون نهاده
    تو خوش زين غم قدم بيرون نهاده
  • گلي را جان ز تو برلب رسيده
    تو فارغ پاي در دامن کشيده
  • گلي را خار در راه اوفگنده
    تو بي او فرش برماه او فگنده
  • روا نبود که در چندين جدايي
    کني با عاشقي اين بيوفايي
  • چو خسرو نامه جانان فرو خواند
    چو گل در آتش سوزان فروماند
  • نه چندان اشک آمد در کنارش
    که بتوان کرد تامحشر شمارش
  • نه چندان در ز چشم او برامد
    که صد دريا بچشم او درامد