نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
سراغ عيش زعمر نمانده ميگيرم
اثر زآتش
در
آب رانده ميگيرم
برگ و ساز تردماغيهاي من فهميدني است
عطري از پيراهنش
در
پوستين ماليده ام
کوکبم آينه
در
زنگار گمنامي گداخت
حرص پندارد سياهي برنگين ماليده ام
گوهر صد آبرو
در
پرده حل کرد احتياج
تا عرق واي بروي شرمگين ماليده ام
صفاي جوهر معني نداشت غير ندامت
مرا نشاند
در
آتش بهره آب رساندم
بعرياني خيالم ناز چندين پيرهن دارد
سواد فقر پرورده است يکسر
در
شب عيدم
ندامت
در
خور گل کردن آگاهي است اينجا
کف افسوس گرديد آنقدر چشمي که ماليدم
بشوخي گردشي از چشم تصويرم نمي آيد
که من
در
خانه نقاش پيش از رنگ گرديدم
شعله گر بارد فلک
در
عالم فقرم چه باک
حصن سنگيني است گرد خرقه پشمينه ام
انتظار فرصت از مخمور شوقت برده اند
جام تا
در
گردش آمد شنبه است آدينه ام
گر ادب (بيدل) نه پيچد پنجه ام
در
آستين
ميکند گل از گريبان حسرت ديرينه ام
قيد دل ما را امل فرسود کرد
در
کمند ريشه اين دانه ايم
مزد ايمائي که از من رنگ حرفي واکشد
معني نشنيده افتاده
در
گوش کرم
در
مکتب طلب چقدر مشق لغزش است
کاين جاده ها بصفحه صحرا نوشته ايم
تا سخن باقي بود
در
دست صهباي کمال
نيست غير از خامشي چون صاف ميگردد کلام
ذلتي
در
پرده اميد هر کس مضمر است
کاسه دريوزه صياد دارد چشم دام
طبع
در
نايابي مطلب سراپا شکوه است
تا بود از مي تهي لبريز فرياد است جام
برنيايد شبهه
در
ملک يقين از انقلاب
روز روشن سايه را با شخص نتوان يافت رام
همت آزاد را (بيدل) ره و منزل يکي است
نغمه را
در
جادهاي تار ميباشد مقام
آن بي پرو باليم که
در
حسرت پرواز
گشتيم غبار و بهوائي نرسيديم
انفعال همتم ننگ جهان فطرتم
آرزوي
در
دماغ بوالهوس باليده ام
در
خرابات ظهورم نام هستي تهمتيست
چون حباب جرم مينايي نفس باليده ام
هر غباري
در
هواي دامني پر ميزند
من هم اي حسرت کشان زيندسترس باليده ام
وفا
در
هيچ صورت نيست ننگ آلود کمظرفي
زخود چون صفرا گر ميکاستم افزوده ميگفتم
فراهم تا نمودم تار و پود کسوت هستي
برنگ غنچه يکچاک گريبان بود
در
دستم
کف پائي نيفشاندم بعرض دستگاه خود
وگرنه يک جهان اميد سامان بود
در
دستم
زجنس گوهر ناياب مطلب هر چه گم کدرم
کف افسوس فرصت نقد تاوان بود
در
دستم
پرافشاني زموج گوهرم صورت نمي بندد
سر اين رشته تا بودم پريشان بود
در
دستم
بسعي نارسائي قطع اميد از جهان کردم
تهي دستي همان شمشير عريان بود
در
دستم
شبم آمد بکف (بيدل) حضور دامن وصلي
که ناخن هم زشوقش چشم حيران بود
در
دستم
تا هيچکسم منتظر وصل نداند
گشتم عرق و
در
سر راه تو چکيدم
در
تخم محالست کند ريشه فضولي
پايم بدر افتاد زدامن که دويدم
تا خون من از خواب بصد حشر نخيزد
در
سايه مژگان تو کردند شهيدم
تنزيه موج ميزد
در
عرصه حقيقت
من از خيال تازي گرد مجاز کردم
خلوتکده غنچه طربگاه بهار است
در
ياد تو خود را بدل تنگ شکستم
خون گشتن دل باعث واماندگيم بود
تا آبله ئي
در
قدم لنگ شکستم
شبگير سرشک اينهمه کوشش نپسندد
در
لغزش پا منزل و فرسنگ شکستم
در
بزم هوس مستي اوهام جنون داشت
صد ميکده مينا بسر سنگ شکستم
خون
در
جگر از شيشه خالي نتوان کرد
بيدرد دلي داشتم از ننگ شکستم
در
بيابان طلب هر که دوچارم گرديد
بتمناي تو گرد سر او گرديدم
داشتم شعله صف
در
گره بيتاي
آنقدر مايه که خرج تگ و پو گرديدم
ترک جولان هوس موج گهر کرد مرا
جمع
در
جيب خودم کز همه سو گرديدم
در
مقامي که خموشي نفس گرم نداشت
(بيدل) از بيخبري قافله جو گرديدم
شب که
در
حسرت ديدار کمين ميکردم
دو جهان يک نگه باز پسين ميکردم
موري روزي دانه ئي مي برد
در
زيرزمين
چون برون افگند خال روي خوبان يافتم
چشمه اسکندر آبش موج
در
آينه داشت
کوس اقبال سليمان شور مرغان يافتم
نااميدي بسکه سامان طمع
در
خاک ريخت
ريگ صحراي قيامت جمله دندان يافت
عالمي گردن برعنائي کشيد و محو شد
مجمع اين شيشها
در
طاق نسيان يافتم
سربريدن
در
طريق وهم رسم ختنه داشت
نفس کافر را درين صورت مسلمان يافتم
حرص واماند از تردد راحت استقبال کرد
پاي خر
در
گل فرو شد گنج پنهان يافتم
صفحه قبل
1
...
919
920
921
922
923
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن