نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
خسرو نامه عطار
چو شد ز اندازه بيرن زاري او
درامد يار او
در
ياري او
چو خورشيد از فلک
در
باختر شد
همه درياي گردون پر گهر شد
شبي تاريک و فرخ زاد
در
خشم
سيه پوشيده همچون مردم چشم
چو گربه بر دويد و بر سرآمد
ز سگ
در
تک بصد ره بهتر آمد
خود آن زن بود حسناي دلارام
چو مرغي سرنگون افتاده
در
دام
چو شه
در
بندت آمد من ببندم
که من از بيم او انديشمندم
تو ايشانرا زره برگير وانگاه
بکام خويش کام خويش
در
خواه
بسوي بام رفت و
در
گشادش
بيکساعت سلاح و تيغ دادش
ندانستم
در
آندم هيچکس را
نگاهي مي نکردم پيش و پس را
چو پيش خانه حسنا رسيدند
صفير از حيله
در
حسنا دميدند
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را
در
گاه جستند
چو برسيدند با پيش و پس دز
بدز
در
خفته بد ده مرد کربز
زنانرا دست بر بستند يکسر
گشادند آنگهي آن قلعه را
در
زبانگ گل چنان دلشاد شد شاه
که چون شوريده يي سرداد
در
راه
که گر خواهيد
در
بنگاه گيريد
وگرنه هم از اينجا راه گيريد
همه خلقي که
در
افلاک بودست
رهش از خون بسوي خاک بودست
تو تا
در
زير اين زنگار رنگي
اگر چه زنده يي مردار رنگي
همه شب سر چرا
در
خواب آري
که تا روز قيامت خواب داري
ازان نور مبارک پرتوي خواه
خرد را
در
سخن بيرون شوي خواه
که چون گل دايه را
در
گل دفين کرد
از آنجا راه برديگر زمين کرد
چنان راندند مرکب
در
بيابان
که بر روي زمين باد شتابان
ز منزلگاه، فرخ زاد شبرو
بتک ميرفت تا
در
گاه خسرو
برشه بار خواست و
در
درون شد
پس آنگه حال برگفتش که چون شد
زمين را پيش شه از لب بسودند
در
آن گفت و شنود آنشب غنودند
چو خسرو را نظر بر قيصر افتاد
بخدمت کردن از مرکب
در
افتاد
ز مهر دل، گرستن بر شه افتاد
دگر ره پيش قيصر
در
ره افتاد
شهش
در
بر گرفت و زار بگريست
ميان خوشدلي بسيار بگريست
زمين از زر و گوهر موجزن بود
جهاني
در
جهاني مرد و زن بود
ز بانگ دار و گير نعره نوش
همه کشور چو دريا بود
در
جوش
برون از شهر باغي داشت خسرو
که
در
خوبي بهشتش بود پس رو
کشيده سر بسر
در
سرو آزاد
ببسته ره بزير بيد و شمشاد
نهاده تخت زرينش ز هرسوي
بگرد حوض و ايوان روي
در
روي
ز صد
در
جامه گوناگون فگنده
بساط از اطلس واکسون فگنده
ز هر
در
ساخته چندان تجمل
که نتوان کرد شرح آن تجمل
نشسته گل چو ماهي بر سر تخت
ستاده ماهرويان
در
بر تخت
يکي تاج مرصع بر سر او
يکي ديباي ازرق
در
بر او
نقاب از شرمشان افگنده بر ماه
شکر از لعلشان افتاده
در
راه
همه
در
پيش گل بر پاي مانده
بديده روي گل برجاي مانده
ميي
در
ده که فردا هست نوروز
ببايد ساختن جشني دل افروز
گل و خسرو فتاده هر دو سر مست
بکش آورده پاي و زلف
در
دست
رخ چون روز آن
در
شب افروز
شب تاريک روشن کرده چون روز
بخوزستان شکر از خنده او
تبر زد
در
سپاهان بنده او
جهاني دل فتاده خرقه او
خرد
در
گوش کرده حلقه او
قدح
در
حلق گل گشته شفق ريز
شده گل چون قدح از مي عرق ريز
چو گلرخ برقع از رخ بر گرفتي
ز خجلت باغ، زاري
در
گرفتي
و گر شعر سيه بر سر فگندي
مه و خورشيد را
در
سرفگندي
شکر از لعل گل
در
يوزه گر بود
بنفشه خرقه پوش آن شکر بود
گل سرمست چون برخاست از جاي
شهش گفت او فتادم مست
در
پاي
دو زلف چون دو هندوي زره پوش
منه
در
ترکتازي بر سردوش
دمي با من مي گلرنگ
در
کش
مباش اي سيمبر چون زلف سرکش
بگفت اين وزلعلش گلشکر ساخت
دو دست خويش
در
گردش کمر ساخت
چو تو مستي ز لب مي ده بمستان
دمي بنشين که
در
خوابند مستان
که خواهد يافتن زين به زماني
سر سر ده بده
در
ده زماني
مکن دل ناخوش از قلاشي ما
دمي خوش باش،
در
خوش باشي ما
بر گل رفت شه دستي بدل بر
که تابا گل کند دستي بگل
در
چو اين طاوس زرين
در
حمل شد
زمانه با زر رکني بدل شد
هوا را آب خضر از سر
در
آمد
زمين را گنج قارون با سرآمد
چمن گفتي دبيرستان همي داشت
که چندين طفل
در
بستان همي داشت
چمن از دست گل سر جوش خورده
مسطح حلقه ها
در
گوش کرده
بنفشه خرقه فيروزه
در
بر
گل زرد افسر زربفت بر سر
گل نازک چو
در
دست صبا ماند
براي دفع او بر خود دعا خواند
چو گل خواندي دعا بستان شنيدي
صبا از دم دعا را
در
دميدي
چو شد پيکان گل از خون دل، پر
کف ابرش نثاري کرد از
در
بآخر مرد، آن
در
و زر ساو
نه زر بستد نه دادش هفته يي داو
چو گل
در
بار کم عمري فتادي
بزاري بانگ بر قمري فتادي
زمستي طوف
در
گلزار ميکرد
همه شب آن سبق تکرار ميکرد
ببر
در
، امردان ديباي زربفت
سر هر يک ز تاب باده پر تفت
بت نوروز رخ چون عيد خرم
مه خورشيد فر
در
زير شبنم
صراحي همچو مرغان سحرخيز
ز مخلب کرده
در
مجلس شکر ريز
مي سرکش نشسته
در
دم چشم
زمستي پاي کوبان مردم چشم
زلعل شاهدان آب دندان
شده مي همچو گل
در
جام خندان
گشاده چار رگ از لب صراحي
شده خون
در
تن از مستي مباحي
بگفت اين و سماع فرد
در
خواست
ز بي خويشي دلش از درد برخاست
چورخ
در
خاک خواهد ريخت چون گل
مي گلرنگ ده بر بانگ بلبل
بسي گل بر دمد دل چاک کرده
تو روي همچو گل
در
خاک کرده
ميي
در
ده که امشب نيم مستيم
که ما از بهر رفتن آمدستيم
چو آب خضر
در
جام مي ماست
کجا ميريم گر مرگ از پي ماست
خوشي امروز، خود فردا چه جويي
دمي
در
شور شو، سودا چه جويي
شکم
در
نه شکم را بار بردار
مکن جان و بتن دستي برآر
چو کار اينجهان
در
دست داري
زيان و سود و نيست و هست داري
برويا توبه کن يا تو به بشکن
چه باشي
در
ميان، نه مرد و نه زن
هزاران اشک غلتان گشته
در
خون
ز چشم نيم مستان ريخت بيرون
ز يک سو چنگ و ني
در
جوش آمد
ز يک سو بانگ نوشانوش آمد
ز يکسو عود بر مجمرهمي سوخت
ز يکسو جان و دل
در
بر همي سوخت
از آن تر زد که راهي داشت هموار
و يا نه آب دستش بود
در
کار
چنان زد آن تهي
در
پيش اصحاب
کز آب دست دستش گشت پر تاب
ز فر شمع روي دوست ميتافت
زتف باده دل
در
پوست ميتافت
در
آن مجلس همه دل بي همه بود
که نوش آب زمزم زمزمه بود
مي جان پرورم ده
در
صبوحي
لان الراح ريحاني و روحي
سحر خيزا مي بنشسته درده
ز پسته بوسه سر بسته
در
ده
ميي
در
ده که جمله سر براهيم
که مهمان جهان از دير گاهيم
زصد شادي دلت آرام يابد
اگر يک باده
در
تو کام يابد
دمي بر بانگ چنگ و ناله ني
سراسر کن قدح،
در
ده پياپي
چو ديگر روز از اين طاق مقرنس
جهان پوشيده شد
در
زرد اطلس
بيامد خسرو و بر تخت بنشست
بمخموري گرفته جام
در
دست
ز سر
در
، مجلسي نو، ساز کردند
همه ساز طرب آغاز کردند
صلاح تلخ مي
در
داد ساقي
ز شيريني خود نگذاشت باقي
چو شه را باده
در
سر کارگر شد
به مطرب گفت خسرو بيخبر شد
مي چون خون بي اندازه ميشد
جگر زان خون ببر
در
تازه ميشد
يکي پيري که او
در
پشت خم داشت
رگ و پي جمله بيرون شکم داشت
صفحه قبل
1
...
917
918
919
920
921
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن