167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خسرو نامه عطار

  • برفت و نبض او آورد در دست
    چو نبض او بديد از جاي برجست
  • بگفت اين وز ديوان رفت بيرون
    جهان افروز ازو خوش خفت در خون
  • بياران گفت دل پر سوز ماندم
    که در کار جهان افروز ماندم
  • من آنجا با دل اندوهگينم
    نکو بودم که در بايست اينم
  • کنون در عاشقي مايه تو داري
    تجارت کن که سرمايه تو داري
  • خوشي ميباز عشقي در نهان تو
    مکن دل ناخوش از کار جهان تو
  • چو پيدا شد دف زرين دوار
    ستاره ريخت در دف سيم انوار
  • جهان از روي گلرخ چون نگارست
    جهان افروز باري در چکارست
  • همه شب در غم، آن ماه دل افروز
    که تابيند رخ خسرو دگر روز
  • دلش را شرمساري کارگر شد
    مهش از شرم زير حجله در شد
  • چو دست شاه شد بر روي رگ راست
    دل دختر چو خون در رگ بتک خاست
  • بناي عشق هر دو گشته محکم
    بيک ره حلقه شان افتاده در هم
  • که تا در کار من بندي دلي را
    بزودي برگشايي مشکلي را
  • دلم را در درون، آتش فگندي
    تو سوز من برون، بريخ چه بندي
  • شد آتش در درون من پديدار
    بپل بيرون مبر اين شيوه کردار
  • ز سرتا پاي من در سوز ماندست
    ندانم تا جهان افروز ماندست
  • گراين غم در دلم دارم نهان من
    چه سازم با رخ چون زغفلران من
  • بلاي من بدرمان من آمد
    چه شورست اين که در جان من آمد
  • تو درمان کن که من در دوستداري
    نيم دور از طريق حقگزاري
  • شه دلداده چون مجنون او شد
    ز بس دلدادگي در خون او شد
  • چو حسنا برقع از گنجي برانداخت
    ببوسه شاه شش پنجي در انداخت
  • چنان در مهر يکديگر بماندند
    که با هم چون گل و شکر بماندند
  • چو افتاديم ما چون مرغ در دام
    بفرصت جست بايد کام با کام
  • جهان افروز را تنها بمگذار
    جواني را در اين سودا بمگذار
  • چو ميداني که او دلداده تست
    دلش در دام عشق افتاده تست
  • ندانم تا درون با هم چه سازند
    مگر چون شمعشان در هم گدازند
  • جوابش داد خسرو کاي دل آرام
    مرا در آزمايش ميکني رام
  • مرا تا در جهان اميد جانست
    جهان افروز بر چشمم گرانست
  • نيارد در جهان بستن جهاني
    جهان افروز را بر من زماني
  • چو شکر گلرخ آمد در مراعات
    که اي پيش رخت شاه فلک مات
  • همي تا پاي در کوي تو دارم
    سر نطاره روي تو دارم
  • منم در عشق رويت بادلي پاک
    نهاده پيش رويت روي برخاک
  • از آن آورده ام رويم بکارت
    که در کارم ز روي چون نگارت
  • و گر روي آورم در بي وفايي
    برويم باز زن درد جدايي
  • و گر پشت آوري بر من بيکبار
    در آن اندوه روي آرم بديوار
  • اگر پاي از خطت بيرون نهم من
    چو نقطه در ميان خون نهم من
  • چو سطر راست بازم با تو پيوست
    چو خطکش ميشوم در خط ازان دست
  • قلم در مه کشم پيش تو مه روي
    و گر نه چون دواتم کن سيه روي
  • ز بيماري گل چون رفت ماهي
    در آمد شاه اصفاهان پگاهي
  • رخش در حد خوبي و نکويي
    فزون از حد هر خوبي که گويي
  • همه در پيش تست اي من غلامت
    چو من باشم غلامت اين تمامت
  • ميان حلقه بيهوش توام من
    غلام حلقه در گوش توام من
  • چنان حلقه بگوش و حق شناسم
    که گوشم گيرو سرده در نخاسم
  • چو مي بيني دلم در رشک از تو
    لبم خشک و رخم پر اشک از تو
  • ز اول تا در آن نبضم بديدست
    مرا بسطست و قبضم ناپديدست
  • خوش آيد بانگ بلبل خاصه در باغ
    که پر گل شد سپاهان چون پر زاغ
  • برو تنها که تنهايي زيان نيست
    چو با ما آب در جويت روان نيست
  • نخفت آنشب دمي در شب افروز
    که تا بر روي شب کي دم زند روز
  • چو خورافگند بر دريا سماري
    نشست آن ماه دلبر در عماري
  • چو ميغ آبزن از کوه در گشت
    بتافت از آفتاب آتشين دشت
  • بتان سيمبر با روي چون ماه
    بيفگندند از تن جامه در راه
  • يکي آب سيه در گوش رفته
    يکي بر سر يکي بر دوش رفته
  • چنان دادي تن آن دلبران تاب
    که در چشم آمدي خورشيد را آب
  • چو گلرخ را در ايوان مي نديد او
    سوي شاه سپاهاني دويد او
  • زمين را بوسه زد در پيش آن صدر
    بشه گفت اي برفعت آسمان قدر
  • کنون در باغ اگر باشد دگر راه
    پديد آرد همان بيماري اي شاه
  • بپيش دايه آمد گل که برخيز
    قدم در راه نه چون پيک سر تيز
  • که وقت رفتن ما اين زمانست
    که نه در ره عسس نه پاسبانست
  • بگفت اين و گشاد آنگه در باغ
    شبي بود از سياهي چون پر زاغ
  • نهاني هر دو تن در کنج رفتند
    ز بيم شاه يکساعت نخفتند
  • نه دايه بود در باغ و نه گلرخ
    رسانيدند سوي شاه پاسخ
  • مگر گل بلبلي شد در هوا رفت
    بخوزستان گريخت از دام ما رفت
  • مرا بفريفت تا در دامم آويخت
    بسوي باغ شد و ز باغ بگريخت
  • سراسر حال گل در پيش او گفت
    چنان کز گفت او هرمز برآشفت
  • کسي را با دل پر درد آخر
    تماشا چون بود در خورد آخر
  • بگفت اين و بشه گفت اي خداوند
    ترا زين غم نبايد بود در بند
  • مگر در آب بادي بوده باشد
    که گل را از ميان بر بوده باشد
  • بجنبانم کنون اين حلقه راز
    مگر بر دست من اين در شد باز
  • گهي در آب روشن ميدميدي
    گه از هر سوخطي بر ميگشيدي
  • گل تر را پري همزاد بودست
    که آن همزاد او را در ربودست
  • کنون آن هر دو در روي زمينند
    ولي بر پشته کهسار چينند
  • ز شه چل روز ميخواهم امان من
    که تا در خانه بنشينم نهان من
  • نشينم در خط و خوانم عزيمت
    کنم از خانه ديوان را هزيمت
  • بسوزم عودتر در خانه بسيار
    پري را سر بخط آرم بيکبار
  • شهنشه را چنين کاري فتادست
    که از گل در رهش خاري فتادست
  • قرارت نيست يکدم در بر من
    مگر پر کژدم آمد بستر من
  • کنون چون بر زمينت نيست آرام
    تپيده گشته يي چون مرغ در دام
  • سه مرد و چار زن هفتيم جمله
    هم امشب در نهان رفتيم جمله
  • مرا اين دختر زنگي بلاييست
    وليک او از غم من در وفاييست
  • بگفت اين و ستور آورد در راه
    فشاند از پشت ماهي گرد بر ماه
  • فرس راندند تا ده روز بگذشت
    فتادند از ميان کوه در دشت
  • پديد آمد دران صحرا يکي دز
    که در دوري آن شد و هم عاجز
  • چنان بر جش زبار چرخ خم داشت
    که گفتي چرخ پشتش در شکم داشت
  • چو يکدم بود دز را در گشادند
    سواري بيست روي از دز نهادند
  • شد و فيروز و فرخ هر سه از تير
    سه کس در يک زمان کردند زنجير
  • چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
    دگر دزدان پريشان حلقه گشتند
  • گرفتند آن سه تن را در ميانه
    شدند آن هر سه سرور چون نشانه
  • تراگر بنده بودي جاي آن هست
    که هستت در هنرهاي جهان دست
  • پس آنگه دختر زنگي برون جست
    در آمد پيش، سنگي چند دردست
  • چو لختي در ميان خون بسر گشت
    بران سرگشته حالي حال برگشت
  • چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
    که در انجام نستاند ازوباز
  • دلا در عالمي دل مي چه بندي
    که تا صد ره نگريي زو نخندي
  • چه بندي دل درين زندان فاني
    که دل در ره نبندد کارواني
  • چه خواهي کرد در عالم حياتي
    که آنرا نيست يکساعت ثباتي
  • چه آويزي تو در چيزي که ناکام
    ز دست تو بخواهد برد ايام
  • چو حلقه سر نهادي بر در من
    بزاري جان بدادي بر سر من
  • دل و جان در سر و کارم تو کردي
    وفاداري بسيارم تو کردي
  • نگه کردند حسنا در برش بود
    يکي خورشيد و ديگر اخترش بود
  • شه سرگشته دل در پيش ياران
    فروميريخت خون دل چو باران
  • بياران گفت آن درمانده مسکين
    چه سنجد در کف دزدان بي دين