167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • جز سوختن بيادت مشق دگر ندارم
    در پر تو چراغي پروانه مينگارم
  • شوقي که رنگ دل ريخت در کارگاه امکان
    وقف گداز ميخواست يک آبگينه وارم
  • شمع بساط الفت نوميد سوختن نيست
    در آتشم سراپا تا زيرپاست خارم
  • خاکم بباد دادند اما بسعي الفت
    در سايه خط او پر ميزند غبارم
  • صبر آزماي عشقت در خواب بي نيازيست
    گرداندنم چه حرفست پهلوي کوهسارم
  • شام غفلت گشت (بيدل) پرده صبح شعور
    بسکه عبرت سرمه ها در ديده مينا زديم
  • او دلم داد تا بخود نگرم
    من هم آينه در کفش دارم
  • نظم و نثري که ميکنم تحرير
    به که در زندگي کند شادم
  • چو اشکم ختم کار جستجو فرصت نميخواهد
    بمنزل ميرسد در يک چکيدن گام فرسنگم
  • طرف در تنگنائي عرصه امکان نميگنجد
    همان با خويش دارم کار اگر صلحست ورجنگم
  • شکسته بالم و در هيچ جا قرارم نيست
    باين چمن برسانيد نامه رنگم
  • چسان بادوست در دو داغ چندين ساله بنويسم
    نيستان صفحه ئي مسط زند تا ناله بنويسم
  • بخاطر شکوه ئي زان لعل خاموشم جنون دارد
    قلم در موج گوهر بشکنم تبخاله بنويسم
  • در کعه بجوش آمدم از ياد نگاهت
    کج کرد قدح صورت محراب بچشمم
  • فنا در موي پيري گرد آمد آمدي دارد
    بگوش من پيامي هست از طرف بناگوشم
  • جنون ذره ام در ساز وحشت سخت تلاشم
    بخورشيدم بپوشي تا بعرياني کي فاشم
  • ادب با شوخي طبع فضولم برنمي آيد
    برويم پرده مگشا تا همان بيرون در باشم
  • بساط کبريا پايان خار و خس که ميخواهد
    بنگ ناکسي زان در برون رفته است فراشم
  • بوحشت سخت محکم کرده ام سررشته الفت
    برنگ موج در قلاب چين دامن خويشم
  • دليلي در سواد وحشت امکان نمي باشد
    همان چون برق شمع راه از خود رفتن خويشم
  • تميزي گر نميبود آنقدر عبرت نبود اينجا
    تحير نامه در دست از مژه واکردن خويشم
  • پرافشانم پري تا وارهم از چنگ خودداري
    باين کلفت چه لازم در قفس پروردن خويشم
  • بخاک افتاده ام تا در زمين عاريت (بيدل)
    مگر بر باد رفتن وا نمايد مسکن خويشم
  • سرشک پرده در حسرت تبسم کيست
    برون چو پسته فتاده است مغز بادامم
  • برنگ شمع گلم بر سر است و مي در جام
    اگر خيال نسوزد بداغ انجامم
  • دماغت سرخوش پرواز و همست آنقدر ورنه
    همان از نارسائي ميطپد در آشيان انجم
  • تميز سعد و نحس دهر بيغفلت نميباشد
    همين در شب توان ديدن اگر دارد نشان انجم
  • بخون آرزو صد رنگ مي بالد بهار من
    نهال باغ يأسم ريشه در آبي دگر دارم
  • نفس دزديدنم با دل طپيدن برنمي آيد
    نواي الفتم در پرده مضرابي دگر دارم
  • غرور وحشتم بار تحير برنمي دارد
    چو شبنم در دل آئينه سيمابي دگر دارم
  • گهي بادم گهي آتش گهي آبم گهي خاکم
    چو هستي در عدم يکعالم اسبابي دگر دارم
  • نگاهم در پناه حيرت آئينه ميبالد
    چراغ بزم حسنم وضع آدابي دگر دارم
  • بتاراج تحير داده ام آئينه دل را
    در آغوش صفاي خانه سيلابي دگر دارم
  • خيال پوچ دو روزم غنيمت سوداست
    باين متاع که در پيش وهم موجودم
  • خوشم کز شور اين دريا ندارم گرد تشويشي
    دل افسرده مانند صدف شد پنبه در گوشم
  • خيال گل نميگنجد زتنگي در کنار من
    مگر چون غنچه نگشايد شکست رنگ آغوشم
  • بحيرت خشک باشم به که در عرض زبان سازي
    برنگ چشمه آينه جوهر جوشد از جوشم
  • شکستن اينقدرها نيست در رنگ خزان (بيدل)
    درين ويرانه گردي کرده باشد رفتن هوشم
  • رسيده ام دو سه روزيست در توهم (بيدل)
    ازان جهان که نبودم بعالمي که ندارم
  • کف پا مي شدم ايکاش زبي اعتباريها
    جبين گرديدم و صد رنگ خجلت در طبق کردم
  • حيا چون موج گوهر شوخي از سازم نميخواهد
    اگر رنگم در گردش زند بيتاب ميگردم
  • فغان در سينه ورزيدم نفس خون شد زبيکاري
    بروي دل دري واکرده بودم از کجا بستم
  • دماغ وضع آزادي تکلف برنميدارد
    نفس در سينه تنگي کرد اگر بند قبا بستم
  • با کلفت دل بايد تا مرگ بسر بردن
    در راه نفس يارب آينه چرا بستم
  • در کيش حيا ننگ است از غير مدد جستن
    برخواستم از غيرت گر کف بعصا بستم
  • کمينگاه دو عالم غفلتم از قامت پيري
    امل هر جا پرد در حلقه ايندام ميگيرم
  • بذوق پاي بوست هيچ جا خوابم نميباشد
    همين در سايه برگ حنا آرام ميگيرم
  • همه موج شگفتن ميچکد از چين پيشاني
    گلستان حيا در غنچه گي پيچيدنت نازم
  • چون غنچه شبم لخت دلي در نظر آمد
    دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم
  • خلقي در ناموس زد و داغ جنون برد
    من نيز گرفتم که ره ننگ گرفتم