167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • هوس پردازيم از سير مقصد باز ميدارد
    چراغم در ره عنقاست گربال مگس سوزم
  • خزان رنگ مطلب آنقدر دارد بسامانم
    که عالم در فروغ شمع غلطد گر نفس سوزم
  • زوهم غير خجلت ميکشم در بزم يکتائي
    چه سازم عشق مختار است و ميخواهد هوس سوزم
  • گلي جز داغ رسوائي در آغوشم نمي گنجد
    زسرتاپا چو جام باده يکچاک گريبانم
  • اگر بنياد مينا خانه گردون بسنگ آيد
    منشس در چشم همت يک شکست اشک ميدانم
  • ندارم در دبستان محبت شوق بيکاري
    بيادت سطر اشکي مينويسم ناله ميخواهم
  • بگردون گر رسم از سجده شوقت نيم غافل
    چو ماه نو جبيني خفته در محراب ابرويم
  • نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نوميدي
    غباري از طپش وامانده جولان آهويم
  • تميز رنگ حالم دقت بسيار ميخواهد
    که من از ناتواني در نظرها رستن مويم
  • چو آنموئي که آرد در تصور کلک نقاشش
    هنوز از ناتوانيها بپهلو نيست پهلويم
  • بسا گزند که ترياق در بغل دارد
    زبان سنگ تري خشکيش بود مرهم
  • معني موي ميان تو خيالم نشگافت
    عمرها شد چو صدا در گره اين تارم
  • دم صبحم بشور ساز امکان برنمي آيد
    چو شب در سرمه ميخوابم زبان عام مي بندم
  • راحتي گر بود در کنج خموش بوده است
    بر زبانها چون سخن بيهوده سرگردان شديم
  • در عبادتگاه ذوق نيستي مانند اشک
    سجده ئي کرديم و با نقش قدم يکسان شديم
  • در تماشايت علاج حيرت ما مشکلست
    چشم چون آينه تا واگشت بي مژگان شديم
  • در خيالت حسرتي دارم بروي کار و بس
    همچو دل يک صفحه رنگ اميد اندوده ام
  • بسکه دارد پاس بيرنگي بهار هستيم
    عمرها شد در لباس رنگم و ننموده ام
  • نيست (بيدل) باکم از درد خمار عافيت
    صندلي در پرده دارد دست بر هم سوده ام
  • در جلوه گه او اثر من چه خيالست
    گم گشته تر از سايه خورشيد نقابم
  • غافل از معني جهاني بر عبارت ناز داشت
    منهم از نامحرمي بانگي برون در زدم
  • اعتبار هستيم اين بسکه در چشم تميز
    خيمه ئي چون سايه از نقش قدم برتر زدم
  • گر نفس در سينه مي دزدم صلاي جلوه ايست
    نيست غافل صورت شيرين زعجز تيشه ام
  • رنگ شمعي کرده ام گل از خرابات هوس
    باده مي بايد کشيدن در گداز شيشه ام
  • با همه کمفرصتي از لنگر غفلت مپرس
    سنگ در طبع شرر مي پرورد انديشه ام
  • بيدستگاهيي بود چون شمع در کمينم
    پيشاني عرق ريز برداشت آستينم
  • گويند از ميانش جز در گمان نشان نيست
    من هم درين توهم همسايه يقينم
  • در صلحنامه هوش ثبت است بيدماغي
    رحمي است کز خط جام بندد کمر نگينم
  • بيدست و پا بخاک ادب نقش بسته ايم
    در سايه تأمل يادش نشسته ايم
  • جمعيم چون حواس در آغوش يکنفس
    گلهاي چيده بهمين رشته دسته ايم
  • با بخت سيه صرفه از فضل نبردم
    در عرض هنر رستن مو بر سر خالم
  • هستي المي نيست که يابند علاجش
    در آتش خويشم چکنم پيش که نالم
  • در خاک تيره بوده است هنگامه تعين
    از يک چراغ خاموش صد انجمن عيانيم
  • در پله همسنگي من دره گران است
    خود را کم اگر نشمرم آخرز که بيشم
  • تسليم سرشتان غم آفات ندارند
    در خانه زنبور عسل پرور نيشم
  • (بيدل) اگرم عيب کسي در نظر آمد
    انصاف عرق گشت و کشيد آينه پيشم
  • بتاراج تحير داده ام آئينه و شادم
    که در جوش صفاي خانه سيلاب دگر دارم
  • نگاهم در نقاب حيرت آئينه مي بالد
    چراغ بزم حسنم برق آداب دگر دارم
  • دماغ عرض بيتابي ندارد سرخوش حيرت
    وگرنه در دل آئينه سيماب دگر دارم
  • زخون آرزو و صد رنگ ميبالد بهارمن
    نهال باغ ياسم ريشه در آب دگر دارم
  • حسرت کش مرگ مردم به پيري
    بي آتشي سوخت در پنبه زارم
  • (بيدل) ندانم در کشت الفت
    جز دل چه کارم تا برندارم
  • اظهار هر چند غير از عرق نيست
    در پيش (بيدل) آب بقائيم
  • پستي گل بلندي نخلست ريشه را
    در خاک خفته اينقدر از طبع عاليم
  • سير گلزار تمناي تو طاوسم کرد
    غوطه در رنگ زدم تا به پريدن رفتم
  • (بيدل) آندم که به تسليم شکستم دامن
    تا در امن بپاي نرسيدن رفتم
  • آينه ها زجوهر بال نگه شکستند
    از حيرت جمالت در آشيانه چشم
  • خاک در فنا شو با جلوه آشنا شو
    بي سرمه نيست ممکن تعمير خانه چشم
  • در عالم تماشا ايمن نميتوان بود
    زين برق عافيت سوز يعني زبانه چشم
  • مژگان يار دارد مضراب صد قيامت
    در سرمه هم نهان نيست شور ترانه چشم