نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.16 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
بناي نقش پايم
در
زمين خاکساريها
که از افتادگي با سايه همدوش است ديوارم
از کف خاکستر من شعله جولاني مخواه
اخگري
در
دامن افسردگي آسوده ام
در
خيالت حسرتي دارم بروي کار و بس
همچو دل يکصفحه رنگ اميد آلوده ام
ني بدنيا نبستي دارم نه با عقبي رهي
نااميدي
در
بغل چون کوشش بيهوده ام
نيست باکم (بيدل) از درد خمار عافيت
صندلي
در
پرده دارد دست بر هم سروده ام
بسکه چون سايه ام از روز ازل تيره رقم
خط پيشاني من گمشده
در
نقش قدم
طالب صحبت معني نظران بايد بود
خاک
در
صحن بهشتي که ندارد آدم
گردبادم مستيم موقوف کوه و دشت نيست
هر کجا گرديد سر
در
گردش آمد ساغرم
وحشت آفاق
در
گرد سحر خوابيده است
ميکند خلقي جنون تا من گريبان ميدرم
حيرتم حيرت زنيرنگ بدو نيکم مپرس
برده است آينه گشتن
در
جهان ديگرم
ناله عجزم من و بيطاقتيهاي محال
اينقدر آتش دل بيمار زد
در
بسترم
صرفه ئي آرام نتوان برد
در
تسخير من
خس بچشم دام مي افتد زصيد لاغرم
بسکه
در
شغل ندامت روز شب جان ميکنم
گر نگين پيدا کنم نقشش بدندان ميکنم
در
طلب چون ريشه نتوان شد حريف منع من
پيش راهم کوه اگر باشد بمژگان ميکنم
يوسف مقصد ندارد هيچ جا گرد سراغ
بعد ازين چون شمع چاهي
در
گريبان ميکنم
بسکه
در
هجر تو فرسود از ضعيفي پيکرم
ميتوان از موي چيني سايه کردن بر سرم
جوهر آئينه
در
مژگان نگه مي پرورد
حيرتي دارم که طوفان جنونرا لنگرم
چون سپندم آرزوها به که
در
دلخون شد
ورنه تا پر ميفشاند ناله من خاکسترم
بسکه نيرنگت قدح چيده است
در
انديشه ام
ميکند طاوس فرياد از شکست شيشه ام
تخم عجزم
در
زمين نااميدي کشته اند
ناله ميبالد برنگ تارساز از ريشه ام
آنقدرها لفظم از معني ندارد امتياز
در
لطافت محو شد فرق پري از شيشه ام
جنون کوتا غبار دستگاه مشربم گيرد
که دامنها فرو رفته است
در
چاک گريبانم
بيک وحشت زچندين مدعا قطع نظر کردم
جهان
در
طاق نسيان نقش بست از چين دامانم
زحرف پوچ بيمغزان سراپا شورشم (بيدل)
زوحشت چاره نبود همچو آتش
در
نيستانم
خرام يار
در
موج گهر نقش نگمين دارد
بدامن پا شکستم محو آن رفتار گرديدم
زخود رفتن بهاري داشت
در
باغ هوس (بيدل)
بقدر رنگ گل من هم درين گلزار گرديدم
نديدم بارياب آستان عفو طاعت را
در
جرأت زدم منت کش تقصير گرديدم
چو رنگم بي بهاري بود
در
خاطر زجوش گل
باميد شکستي گرد صد تعمير گرديدم
بعد ازين از صحبت اين ديو مردم رم کنم
غول چندي
در
بيابان پرورم آدم کنم
در
مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر
زخم سگرابي لعاب سگ چسان مرهم کنم
هيچم اما
در
طلسم قدرت نيرنگ دهر
چون عدم کاري که نتوان کرد اگر خواهم کنم
صنعتي دارد خيال من که
در
يکدم زدن
عالمي را ذره سازم ذره را عالم کنم
حکم تقدير دگر
در
پرده کلک منست
هر لئيمي را که خواهم بي کرم حاتم کنم
بسکه
در
ساز کلامم فيض آگاهي است عام
محرم انصاف گردد گر کسي را ذم کنم
بعد ازين
در
گوشه دل چون نفس جا ميکنم
چشم ميپوشم جهاني را تماشا ميکنم
نقد فطرت اينقدر مصروف ناداني مباد
خانه بازار است من
در
پرده سودا ميکنم
چون گهر خودداريم تا کي
در
ساحل زند
دست ميشويم زخويش و سير دريا ميکنم
شرار نيم نگه فرصت نمود ندارد
در
انتظار که نالم بآرزوي چه کوشم
دستگاه راحتم منت کش اسباب نيست
در
پر خويشست بالين قراغ بسملم
چشم قرباني ندارد احتياج مردمک
باده بي درد است (بيدل)
در
اياغ بسملم
بهر بيدستگاهي گر بقسمت ميشدم قانع
کف خود دامن صحراي امکان بود
در
دستم
ندامت داشت يکسر رونق گلزار پيدائي
چو گل آثار شبنم زخم دندان بود
در
دستم
بباليدن نهال محنتم فرصت نميخواهد
زپا تا ميکشيدم خار پيکان بود
در
دستم
پي تحصيل روزي بسکه ديدم سختي دوران
بچشمم آسيا گرديد اگر نان بود
در
دستم
جنون آواره دير و حرم عمريست ميگردم
مکاتيب نفس پر هرزه عنوان بود
در
دستم
کفي صيقل نزد سودن درين هنگامه عبرت
بحسرت مردم و آينه پنهان بود
در
دستم
درينمدت که سعي نارسايم بال زد (بيدل)
همين لغزيدن پائي چو مژگان بود
در
دستم
بقدر گفتگو هر کس
در
اينجا محملي دارد
دو روزي منهم آواز دراي خويشتن گشتم
سراغ مطلب ناياب مجنون کرد عالمرا
بذوق خويش منهم
در
قفاي خويشتن گشتم
بخاکستر نفس دزديده ام چون شعله معذورم
بقائي کرده ام گم
در
فناي خويش ميجويم
صفحه قبل
1
...
911
912
913
914
915
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن