نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
خسرو نامه عطار
که ديد آخر چنين خطي شکر جوش
که خطت را نگشت او حلقه
در
گوش
که ديد آخر چنين رويي چو خورشيد
که پنهان داريش
در
سايه بيد
دولعلش سرخ تر از دانه نار
بيک دانه درون سي
در
شهوار
زبان منماي همچون پسته از کام
زبان
در
کامت آور همچو بادام
زبدنامي بتر چيزي دگر نيست
که
در
عالم زبد نامي بتر نيست
دو زلفش
در
سياهي قير فامست
بنا گوشش سپيدي شير فامست
چو بگشايند
در
چنين نافه خشک
سوي زلفش نويسد نامه يي مشک
که خواهد بود چون گل
در
جهان يار
زهي دولت زهي بخت و زهي کار
زماني موي هم
در
دست تابيد
زماني نيز بر هم دست يابيد
جواني ميکني
در
پيش من تو
حساب گور کن اي پيرزن تو
مشو
در
خون خويش و خون من تو
يکي ديگر گزين بيرون من تو
بهر نوعي که هست او آن خويشست
خداوندست و
در
فرمان خويشست
کجا
در
ماند از چون من کسي گل
که چون من خارره دارد بسي گل
برو اي شوم سر داده بتلبيس
که
در
شومي سبق بردي زابليس
چو زين شيوه سخن هرمز فروخواند
از ودايه چو خر
در
يخ فروماند
بهرمز گفت اي بيشرم آخر
شدي
در
سرد گويي گرم آخر
ببين کار جهان کاين روستايي
دهد
در
جادويي بر من گوايي
نشسته بود گلرخ ديده ها تر
دلي برخاسته دو چشم بر
در
الااي دايه بس چستي تو
در
کار
ترا بايد فرستادن بهر کار
چراست اي دايه چنديني قرارت
که خونين شد دلم
در
انتظارت
بگ گفت اي عزيز جان مادر
نبردي پيش ازين فرمان ما
در
چنانش يافتم
در
سر فرازي
که نتوان کرد با وي هيچ بازي
چو او بر ياد باغ پادشاهست
سري دارد که بادش
در
کلاهست
چو دايه گفت اين و گل شنيدش
چو بادي آتشي
در
سر دويدش
بد انسان
در
دلش افتاد جوشي
که پيدا شد زهر مويش خروشي
زبان بگشاد و گفت اي دايه زنهار
مشو
در
خون جان من بيکبار
در
اين اندوه جان از من برآيد
بميرم تا جهان بر من سر آيد
چو هرمز شد پي او سخت ميدار
نديدم سست رگ تر از تو
در
کار
نمي خواهد ترا کار جهان بين
کرا برگويم آخر
در
جهان اين
چو تابستان شود زين چشم بي شرم
هواي هرمزت
در
دل شود گرم
تو اي گل مشک داري دارم نسرين
مشو
در
حلقه آن خط مشکين
زهي شهزاده کز ننگت چنانم
که ميخواهم که
در
عالم نمانم
در
آمد آفتاب از برج ماهي
سپيدي ريخت بر روي سياهي
ززير پرده چون چهره نمود او
بنيزه حلقه مه
در
ربود او
گل عاشق دل پرتفت و پرسوز
فروافتاد
در
تب ده شبانروز
دوتا گشت و چنان پر درد شد او
که
در
ده روز يکتا نان نخورد او
ز چشمش رونق ديدار رفته
زبانش
در
دهان از کار رفته
چو دايه ديد گل را اينچنين زار
بگل گفت اي زده
در
چشم جان خار
نميداني که
در
چه درد و داغم
که ميجوشد ز خون دل دماغم
شوي پيشم چو آتش گرم گفتار
چو يخ سردم کني هر دم
در
اين کار
دل لايعقلم
در
دست من نيست
که اين بي خويشتن با خويشتن نيست
چو دوزم جامه يي
در
عشق دلجوي
سرشک اندازد از دل بخيه بر روي
برو يک ره دگر سنگي
در
انداز
کلوخ امروز کن ديگر ز سرباز
برين درباش همچون حلقه پيوست
چو زنجيري مگر
در
هم زنددست
يقين ميدان که تو
در
هيچ کاري
چو تنهايي، نيابي هيچ ياري
پس آنگه دايه آمد
در
مراعات
بدو گفت اي برخ ماه از تو شهمات
مياور
در
ميانم اي دل افروز
که من خود را برون آوردم امروز
همه شب ان ز دل افتاده
در
کوي
چو پر گاري بسر ميگشت هر سوي
برو
در
عشق جانان راه جان گير
بعشقي زنده شوترک جهان گير
اگر يکدم دهد
در
عشق دستت
بسي خوشتر بود از هرچه هستت
گلي از عشق
در
جانم شکفته
وليک از چشم جانانم نهفته
تويي چون روز با نور الهي
منم چون شب بمانده
در
سياهي
همه شب
در
ميان خون بسر گشت
بهردم بند عشقش سخت تر گشت
عروس آسمان چون پرده درشد
مه روشن بزير پرده
در
شد
برآمد صبح همچون دايه پير
ببر
در
روز را پرورده از شير
چوشاه شرق
در
مغرب فروبست
پديد آمد ز مشرق چتر زربفت
چو ديدش دايه لب بگشاد از خشم
که اي
در
عشق آبت رفته از چشم
خرد
در
زير پاي آورده يي تو
نکو پندم بجا آورده يي تو
برون ناکرده سر از جيب هر روز
شوي دامن کشان
در
پاي ازين سوز
در
آن انديشه يي تا بار ديگر
روي بر بام و سازي کار ديگر
چوشد بر بام هرمز بود
در
باغ
بيک ديدن نهادش برجگر داغ
برون افتاد چون آتش زبانش
ز حسرت آب آمد
در
دهانش
قضا رفته قلم تقدير رانده
شد او ناکام
در
زنجير مانده
بريز چشم روي دوست ميديد
رخ چون برگ گل
در
پوست ميديد
جهان چندانکه جزع از آب دم زد
ز سودا
در
دلش طغراي غم زد
چو هرمز حلقه زلفش چنان ديد
دل خود چون نگيني
در
ميان ديد
از آن گل مينمودش جيم با ميم
که يعني ملک جم دارم
در
اقليم
دلش ميگفت
در
عالم زنم من
چو جيم و ميم او بر هم زنم من
سر زلف چو سينش بي بهانه
کشيده کاف کفري
در
زمانه
بسي دل طره زلفش بخواري
بطا با دوخته
در
خرده کاري
ميان بسته بعشق او
در
اطراف
بسان لام الف از قاف تا قاف
چو جيم جعد را آورد
در
پيچ
هزاران دل چو و او عمر و بر هيچ
چنانش عشق گل
در
کار آورد
که هر مويش بعشق اقرار آورد
دمي
در
عشق اگر از جان برآيد
از آندم صد جهان طوفان برآيد
از ان دم دان که بلبل
در
سحر گاه
بصد زاري زند با عاشقان آه
دم اي عطار هم اينجا فروبند
چه مي گويي که
در
سودا فروبند
الا اي
در
درياي معالي
مدار از بکر معني حجره خالي
عروساني که
در
عشقند سرمست
برون آور سبک روح و سبک دست
رها کردش بدام و پاي برداشت
چو دانه
در
زمين بر جاي بگذاشت
چو مرغي منقلب ميگشت بر بام
بآخر چون فتادش مرغ
در
دام
بزه کردم کمان دار و گيرش
کشيدم آنگهي
در
تنگ تيرش
گلي
در
آب کردم من گلي او
دلي من بردم از هرمز دلي او
کرشمه کرد با من
در
نهاني
تو اي دايه نيي عاشق چه داني
سخن
در
وقت خاموشي چنان داشت
که يک يک موي او گويي زبان داشت
به پيش او نبايد شد بزودي
که تا داند که بي او
در
چه بودي
دل همچون صدف از صبر کن پر
که تا آن قطره باران شود
در
که چون هرمز بعشق گل ميان بست
دل پر خون
در
آن دلبر بجان بست
ز گل همچون شکر
در
آب بگداخت
بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت
ز گل
در
پاي دل صد خارش افتاد
دلش از دست رفت و کارش افتاد
دو آتش همچو بادي
در
رسيدند
بيک ره بر دل و جانش دميدند
ز بس آتش که داشت او
در
دل تنگ
برو ميسوخت چون آتش دل سنگ
بدل گفتا چه کردي اي سيه روز
که جستي دوري از
در
شب افروز
کسي را ماه آيد زاسمان پيش
چگونه
در
زمين گنجد بينديش
کسي را بي صدف
در
شب افروز
چگونه بيخودش دارد شب وروز
دريغا کز چنان
در
دور ماندم
وزو همسنگ دريا خون فشاندم
که کردست اينکه من کردم چه سازم
چو
در
ششدر فروماندم چه بازم
مرا چون چشم سر جفتي
در
آفاق
بناداني شدم زو همچو اوطاق
چو هرمز دايه را
در
گلستان ديد
توگفتي تشنه يي آب روان ديد
چو بودم من زمستي
در
خوابي
بهشياري ز من سر مي چه تابي
چو
در
پاي تو افتم سرنگون من
از آن قطره بريزم جوي خون من
صفحه قبل
1
...
911
912
913
914
915
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن