نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
در
گلستانيکه بوي وعده ديدار تست
ميکند جاي نگه چون برگ از اشجار گل
اينقدر
در
پرده رنگ حنا شوخي کجاست
ميزند جوش از کف پايت باين هنجار گل
تا بکي پوشد تغافل بر سراپايت نقاب
در
دل يک غنچه نتوان يافت اينمقدار گل
نيست ممکن گر کند
در
عرض شوخيهاي ناز
لاله رويان را عرق بيرنگ از رخسار گل
ميزند
در
جمع احباب از تقاضاي بهار
سايه دست کرم بر گوشه دستار گل
(بيدل) از انديشه لعلش بعجزم معترف
ميکند
در
عرض جرأت رنگ استغفار گل
اي خانه آئينه زديدار تو پر گل
خون
در
دل ما چند کند رنگ تغافل
در
عشق جنون خيز پرافشاني کاهست
گر کوه شود پاي بدامان تجمل
هر حلقه ازين سلسله صد فتنه جنون است
غافل نروي
در
خم آن طره و کاکل
گلشن چقدر حيرت ديدار تو دارد
در
شيشه هر رنگ شکسته است صدا گل
نعل همه
در
آتش تحصيل نشاط است
درياب که از رنگ چه دارد ته پا گل
ناله ما را زتمکينت بهاي ديگر است
ميکند يکدم زدن صد رنگ
در
کهسار گل
در
گلستاني که مخمور خيالت خفته ايم
رنگ مي بازد زشرم سايه ديوار گل
بسکه خوبان از خجالت غرق خجلت مرده اند
در
چمن مشکل اگر آيد بروي آب گل
مشت خاک ما کمينگاه بهار حيرتست
بعد ازين خواهد فشاندن
در
ره احباب گل
راحت ما را همان پرواز بالين پر است
در
نقاب اضطراب رنگ دارد خواب گل
در
همه اوقات پاس حال بايد داشتن
ننگ هوشياريست کز مستان کند آداب گل
شوخي اظهار آخر با مزاج ما نساخت
آتشي
در
طبع رنگست و ندارد تاب گل
سراپا ناله ميجوشيم چون موج
طپش خون کرد
در
هر عضو ما دل
زپرواز نفس غافل مباشيد
چو شبنم ريشه دارد
در
هوا دل
زخاک ما قدم فهميده بردار
مبادا نشکني
در
زير پا دل
کيفيت لعل تو زبس نشه گداز است
در
چشم حباب آينه دارد قدح مل
هر غنچه ازين باغ گره بسته نازيست
اشکيست گريبان
در
چشم تر بلبل
اسرار سخن جز بخموشي نتوان يافت
مفتاح
در
گنج معانيست تأمل
قناعت
در
مزاج همت مردان نميباشد
فلک هم ساغري دارد اگر باشد دماغ دل
نه دنيا جهد ميخواهد عقبي هوش ميکاهد
دلي
در
خويش گم گشتست و ميپرسد سراغ دل
ياد تب شوقي که زسامان طپيدن
آسودگيم داشت سخن
در
پر بسمل
فرصت هوس افتاد رم آهنگ شرارم
طرز نو من گشت کهن
در
پر بسمل
اي شوق کرانيست طپشهاي محبت
سر تا قدم من بشکن
در
پر بسمل
بيتابي ساز نفس از درد خموشيست
اي عافيت آتش مفگن
در
پر بسمل
شبگير فنا هم چقدر داشت رسائي
عمريست که داريم وطن
در
پر بسمل
هر جا دم تيغ تو گل افشان خياليست
فرشست چو طاوس چمن
در
پر بسمل
اي راه روان منزل تحقيق بلند است
بايد قدمي چند زدن
در
پر بسمل
(بيدل) هوس آرائي پرواز که دارد
محو است غبار تو و من
در
پر بسمل
منفعل فطرتم کو سر و برگ قبول
خوش قلم صنع نيست کاغذ نم
در
بغل
پاي گر آيد بسنگ کوشش همت رساست
زيرزمين ميرود ريشه علم
در
بغل
با دل قانع خوشيم از چمن اعتبار
غنچه ما خفته است باغ ارم
در
بغل
خشکي مغز شعور جوهر فطرت گداخت
منشي اين دفتريم نال قلم
در
بغل
تا طلب آمد بعرض فقر دميد از غنا
کاسه درويش داشت ساغر جم
در
بغل
گر نه ببوس آشناست زان دهن بي نشان
غره هستي چراست خلق عدم
در
بغل
لطمه آفات نيست مانع جوع هوس
سير نشد از دوال طبل شکم
در
بغل
وضع رعونت مخواه تهمت بنياد عجز
با سر زانو گذار گردن خم
در
بغل
در
کارگه هستي موهوم نديديم
نقشي که توان بست بديباي تغافل
در
عشق ننالي که اسيران نفروشند
صبري که زکف رفت بيغماي تغافل
آن سرمه که
در
گوشه ئي چشم تو مقيم است
دنباله دوانده است به پهناي تغافل
در
چمن گر جلوه ات آرد بروي کارگل
رنگها چون شمع بندد تا بنوک خار گل
سبحه ريزد غنچه کيفيت اين شاخسار
گر کند
در
باغ کفرم رشته زنار گل
در
گلستاني که رنگ و بوي ميسازد بهم
عالمي را از تکلف گشت ربط دار گل
اي شرر
در
سنگ رنگ آرزو گردانده گير
چشم واکردن نمي ارزد باينمقدار گل
در
بهارم داغ کرد آخر بچندين رنگ ياس
ساغر بي باده يعني بي جمال يار گل
صفحه قبل
1
...
906
907
908
909
910
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن