167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

اشتر نامه عطار

  • عقل پنهان گشت و او را پرده است
    در ميان پرده ها خو کرده است
  • کل رازم فهم شد در جاي خود
    نيست چيزي ديگرم همتاي خود
  • هيچ ديگر در خيالم راه نيست
    هيچکس از وقت من آگاه نيست
  • جان جاني هم عياني در نظر
    باخبر هستم ز عشقت بي خبر
  • ما هم و افتاده اندر تف و تاب
    همچنان مستغرقم در فتح باب
  • نه شبم نه روز هم روز و شبم
    بي تو اکنون در ميان ماتمم
  • در نهانم آشکارم از همه
    اين زمان چون بردبارم از همه
  • ذات خواهم گشت در ذات تو من
    تا شود منزلگه ذات تو من
  • در زمانم بي زمانم بي مکان
    هم زمان بي مکان اندر عيان
  • بحر گردون موج گردم لاجرم
    عرش گشتم در درون فرش هم
  • فرشم و عرش تو گشتم پايدار
    اين زمان در عرش هستم گوشوار
  • در مقامات تو کلم بي خلاف
    اين زمان گفتم حديث بي گزاف
  • عارفم مستغني از کل شده
    اولم در آخر تو گم بده
  • گرچه بسياري بخواهم گفت باز
    هم در اسرار خواهم سفت باز
  • چون يقيني پس چرا اندر گمان
    داشتي در پرده خويشم نهان
  • از نهان و از عيان هر دو يکم
    در تمامت جزو و کل مستغرقم
  • کل کل گشتيم و در ذات آمديم
    کل کل هستيم و کلات آمديم
  • در صفات خود صفت بگذاشتم
    هر چه فاني بد بکل بگذاشتم
  • در عيان گشتم نهاني زين غرض
    تا نداند راز و حالم بدغرض
  • در ره توحيد فاني گشته ام
    غرق آب زندگاني گشته ام
  • معرفت شد جمله در يکي تمام
    اين زمان يکي ترا بينم مدام
  • حق طلب ميباش تا تو حق شوي
    در کمال عشق مستغرق شوي
  • صورت تو در خودي خودبين شده
    زانک بيخود گشته و ره بين شده
  • چون برافتد صورت حسي ترا
    تو فنا گردي در آن عز بقا
  • چون برافتد صورتت عاشق شوي
    در کمال او ز جان لايق شوي
  • چون به بيني خود تو عاشق تر شوي
    آنگهي در عشق لايق تر شوي
  • راه تو در تو همي يکي بود
    اندر اينجا مر کرا شکي بود
  • ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
    در اين اسرار هم با تو بسفت
  • پرده بردار اي نموده جزو کل
    بيش ازينم تو مکن در عين ذل
  • پرده را بردار و کن فاني دلم
    زانک در پرده عجايب مشکلم
  • پرده بردار اي تو نوح نوحه گر
    کرده در طوفان عشقت بيخبر
  • پرده بردار اي محمد را وجود
    جسم و جانش افکنيده در سجود
  • چون ترا ديدم توئي در پرده تو
    راز خود بر جزو و کل گم کرده تو
  • سالک ره بين چو در حالت شده
    هر زمان بر حالتي فالت شده
  • گاه اندر خوف و گاهي در خطر
    گاه استاده گهي اندر گذر
  • گاه محبوس خدا گشته يقين
    گاه گشته در گماني راه بين
  • گاه بيخود گشته در رمز صفات
    گاه حيران گشته اندر وصف ذات
  • راه بي حد کرده در وصف و صفت
    راز خود ديده ز صاحب معرفت
  • بر رموز عشق سرگردان شده
    در درون پرده ها حيران شده
  • واصلان عشق را در پرده راز
    ديده راز خود بکرده پرده باز
  • راز با معشوقه گفته در نهان
    تا نهانشان گشت بر صورت عيان
  • اي دل آخر چند در راهي کنون
    مانده اندر پرده بي رهنمون
  • اي دل آخر چند خواهي تاختن
    جان خود در راه جانان تافتن
  • اي دل آخر تو درون پرده اي
    خويشتن در خويشتن گم کرده اي
  • اي دل آخر چند بي سازي کني
    در هواي عشق طنازي کني
  • اي دل آخر چند خاموشي کني
    خويش را در عين مدهوشي کني
  • اي دل آخر از يقين آگاه شو
    يک زمان در قربت الله شو
  • اي دل آخر ديده اين سالکان
    در فناي عشق گشته صادقان
  • اي دل آخر برق واري در گذر
    تا بيابي روي آن صاحب نظر
  • اي دل آخر عين جان ايثار کن
    هر چه داري در جهان ايثار کن
  • اي دل آخر در فناي او مترس
    چند باشي بازمانده باز پس
  • اي دل آخر چند نازي جان بباز
    در نشيبي چند مي جوئي فراز
  • ره روان رفتند و تو در پرده
    همچنان مي جويي و گم کرده
  • ره روان رفتند و تو درمانده خود
    همچنان در گفتن خود مانده خود
  • راه رو يا اندرين پرده بسوز
    همچو اين واصل در آنجا برفروز
  • ره رو آخر ياز خود بگذر بکل
    يکزمان در سوي خود بنگر بذل
  • راه کن تو تا مگر واصل شوي
    در مراد خود مگر حاصل شوي
  • جان خود ايثار کن در وصل دوست
    تا ببيني يکزمان تو وصل دوست
  • گر بخواهي ماند آنجا گاه باز
    در نشيبي کي ببيني عين راز
  • اين همه گفتم ترا اي جان من
    برده چندين زبانها در سخن
  • چون شوي فاني تو اينجا در صفت
    آنگهي يابي کمال معرفت
  • هر که فاني شد بقاي کل بيافت
    بعد از آن در سوي آن حضرت شتافت
  • هر که فاني شد خرد با او چکار
    در بقاي کل شود کل رستگار
  • چون ترا فاني بخواهد شد عقول
    چند خواهي بد در اينجا بي اصول
  • چون تو فاني مي شوي از خود بمير
    بعد از آن تو حلقه آن در بگير
  • چون تو فاني مي شوي در چند و چون
    گشته تو درميان پرده خون
  • چون تو فاني مي شوي بردار گام
    هر زماني در مکاني دار کام
  • چون تو فاني مي شوي اين جايگاه
    هم در آنجا گرد فاني پيش شاه
  • بگذر از خود سوي حق اشتاب کن
    خويش را در عين فتح الباب کن
  • بگذر از خود يکزمان ايمن مشو
    هر چه پيش آيد در آن ساکن مشو
  • بگذر از خود حق شو و باطل مگوي
    بيش از اين باطل در اين حاصل مجوي
  • باز جوي از خود گذر کن در گذر
    تا کمالي باشدت اندرنظر
  • هر که آمد محرم اسرار گشت
    از خودي در بيخودي بيزار گشت
  • هر که آمد رنج را ديد و بلا
    اندر اين رنج و بلا شد در فنا
  • اي بسا سالک که هالک شد ازين
    گرچه در ره بود مرد راه بين
  • اي بسا مؤمن که با توحيد رفت
    عاقبت در منزل تفريد رفت
  • اي بسا ساکن که اندر ره فتاد
    در ره جانان ز دل ناگه فتاد
  • اي بسا عاقل که اندر عاقبت
    باز ديد او عاقبت در عافيت
  • اي بسا معني که بر دعوي بماند
    عاقبت در رمز بي معني بماند
  • اي بسا شاهان که کمتر از گدا
    آمدند آخر در اين عين بلا
  • اي بسا صادق که در کار آمدند
    از وجود و جان که بيزار آمدند
  • اي بسا در ره بماند عاقبت
    راه بردند اندر آن کل عاقبت
  • اي بسا عزت که در دل اوفتاد
    از نهيب عزت کل اوفتاد
  • اي بسا راهي که بي رهبان بماند
    زانک بي رهبان در آن رهبان بماند
  • چند گويم راه بايد کرد راه
    تا رهي در عز و قرب پادشاه
  • تا ز جان خود نبرم مردوار
    کي توانم بود در ره مرد کار
  • در رسيد او پرده هفتم تمام
    ديد آنجا گه مقام بي مقام
  • پرده رفته ذات بي وصف و صفت
    در کمال قل هوالله معرفت
  • چون در آن کون پر از عزت رسيد
    يک تني از ذات پاک او بديد
  • دفتري در دست و معني پرعدد
    اندر آنجا قل هوالله احد
  • جوهري در دست چپ با دفتري
    جوهري چه جوهري چه گوهري
  • جوهري کان از دو عالم بيش بود
    سر ز هيبت در فکنده پيش بود
  • سالک ره کرده اندر نيستي
    ديده خود را در مقام نيستي
  • کرد بر وي از ارادت يک سلام
    داد وي در هر سلامي بي کلام
  • پرتو نور تو زد ناگه علم
    پيش خود هم با وجودت در عدم
  • کز کجا اينجا فتادم ناگهان
    نور دايم کن پياپي در بيان
  • اين چنين جائي که اينجا آمدم
    چون در اين جاگاه پيدا آمدم
  • من عجايب در عجب ديدم کنون
    مر مرا راهي نما اي رهنمون
  • خسرو نامه عطار

  • سر چرخ فلک در چنبر آورد
    بصد دستش فرو برد و برآورد
  • چو آتش گرم در راهش قدم زد
    فرو کرد آب رويش تا علم زد