167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

اشتر نامه عطار

  • گفت اي استاد دور از انقلاب
    از چه افکندي مرا در اضطراب
  • گر دهي راهم بيابم دور چرخ
    چون دهي راهم رسم در غور چرخ
  • گفت بسم الله که استاد جهان
    مي برد اينجا ترا در ميهمان
  • دست او بگرفت و شد در پرده باز
    او فکند آن لحظه از هم پرده باز
  • چون درون پرده شد بي خويشتن
    در گذشته از وجود و جان و تن
  • بود نوري سبز با او تاب دار
    در صفت مانند حوضي آب دار
  • گفت اي استاد اي تو پرده در
    چيست با من تو بيان کن اين خبر
  • چند ترسان باشي و بيخود شوي
    نيک مي بين تا نباشي در بدي
  • در سلوک آتش طبعي ممان
    سر ما را هم ز ما تو باز دان
  • جملگي در روشني او شده
    کام نور از کام کامش بستده
  • گفت استادش که اين خرمن گه است
    روشني راه را اين در رهست
  • مي گذشت و راه را در مي نوشت
    هر چه پيش آمد از آنجا مي گذشت
  • راز پرده مرورا حاصل نشد
    رنج برد او و در آن واصل نشد
  • ديد پيري روي او مانند نور
    دختري در پيش و گشته با حضور
  • پيش پير آمد بلب خاموش شد
    در صفاي پير او مدهوش شد
  • از چه مدهوش آمدي نزديک من
    پيش آي اکنون تو در ره يک زمن
  • چون شنود احوال او آن ماه روي
    از سر عشق آمد او در گفت و گوي
  • راه مي بين و روان شو مردوار
    جهد کن تا دل نماند در غبار
  • اوستاد ما در آنجا راز بين
    آنگهي اسرار کلي باز بين
  • در گذر از پرده و او را نگر
    کز پس پرده بسي راز دگر
  • بر گذشتم زو شدم در پرده باز
    پرده ديگر دريدم هم بناز
  • در ميان پرده خضرا صفت
    برتر از ادراک و وهم و معرفت
  • از کمال صنع و از تف نظر
    راه او شد در زمان نزديک تر
  • بود نوري از تجلي در وصول
    اين مگر فهمي کند صاحب قبول
  • در ميان نور پيري زنده ديد
    ذات او اندر يقين پاينده ديد
  • سال ها گرديده در شيب و فراز
    ليک هم مانده درون پرده باز
  • اوستاد او را بکلي کرده کل
    او يقين خود بده در راه کل
  • سبز خنگي بر نهاده لاجورد
    در جهان بسيار ديده گرم و سرد
  • در صفت هر دم فروتر آمدي
    از سوي بالا فروتر آمدي
  • هر نشيبي را بود ذاتي فراز
    هر فرازي را بود در عين راز
  • گفت اي معني و صورت جمله تو
    در بروني و دروني جمله تو
  • راه از من برتر آمد پيش او
    راه پيدا مي شود در نور او
  • اوستادم اين زمان خودتم ز دست
    ذات من گويي در آنجا گم بدست
  • هم تو آخر رمزي از استاد گوي
    تا بدانم حال خود در جست و جوي
  • راز استادم عياني چند شد
    گر چه پاي من کنون در بند شد
  • پرده را از سوي بالا مي نگر
    آن زمان از سوي پرده در گذر
  • آنچه اول ديده در پرده باز
    تو چه ديدي اولين پرده باز
  • حال ايشان جملگي با او بگفت
    راز راز و در زمان اندر نهفت
  • ليک من هم نيز ازين حيران ترم
    در ميان پرده سرگردان ترم
  • گاه در شيبم گهي اندر فراز
    باز مي جويم ز استاد اين نياز
  • معني ء داري ز من بالاتري
    اين زمان در آب تو تشنه تري
  • در چنين پرده ممان هر جاي باز
    ورنه ماني از برون پرده باز
  • در زمان زان پرده بيند اوستاد
    کاين همه ترتيب و قانون او نهاد
  • زود بگذر رو در آنجا راه جوي
    گر تو هستي مرد راهش راه جوي
  • همچو تو بسيار کس من ديده ام
    در مقام عشق صاحب ديده ام
  • راه تو بر سقف اين پرده درست
    در پس اين پرده يک پرده درست
  • زانکه سهمي با سياست در رهست
    تا نه پنداري که راهي کوته ست
  • اي دريغا در درون پرده
    ليک خود را اين زمان گم کرده
  • اي دريغا اي دريغا اي دريغ
    همچو ماهي اين زمان در زير ميغ
  • تا مگر رويش ببيني در گذار
    تا شود اسرار کلي آشکار
  • بگذر اين ره تو ممان در پرده باز
    گرنه بازيها کند اين پرده باز
  • چند ماني در نهاد خويشتن
    بگذر از اين پرده هاي جان و تن
  • پس قدم در راه بنهاد و برفت
    برق وار اندر ره افتاد و برفت
  • مي شد اندر ره عيان اندر نهان
    باز ميگرديد او در هر زمان
  • من چنين حيران در اين راه دراز
    تن ضعيف و دل نزار و جان گداز
  • اين بلاي خلق بر من جور کرد
    اين چنين از پرده ام در دور کرد
  • کار من در عاقبت پيدا شود
    تا درين راهم رهي پيدا شود
  • اين همه سعي تو گردد ناپديد
    کي در آن حضرت همي خواهي رسيد
  • رهنمايم کيست در راه يقين
    تا مگر بيرون شوم از کفر و دين
  • راه مي بريد تا جائي رسيد
    خود در آنجاگاه ناگه پرده ديد
  • رفعت او از بلندي ساز داشت
    در درون پرده يک آواز داشت
  • بود آوازي درون پرده در
    بي خود آواز آمدي ز آنجا بدر
  • بر سر آن خيمه در زير علم
    ديد پيري ترک روي دل دژم
  • نور رويش شعله در زير علم
    مي زدي چون برق هر دم دم بدم
  • از کمال و رفعت او آن جايگاه
    داشت تيغي تيز در دستش نگاه
  • يک تني افتاده سر در پيش او
    تن شده بي جان ز زخم نيش او
  • آن تن افتاده بخون در زار زار
    اوفتاده پيش پرده تن نزار
  • هر زمان در خون طپيدي تن برش
    سر نهان گشتي هم از پيش سرش
  • نور روي او بگرد تن شدي
    تا در آن ساعت وجودش بستدي
  • تيغ لرزان در کف او همچو آب
    بوده سبز و آبدار و چون سذاب
  • هر که زين اسرار ما آگاه شد
    در درون پرده مرد راه شد
  • گرد سر در تيغ او گردان شدي
    پرده از هيبت برو لرزان شدي
  • سر به پيش تيغ گردان آمدي
    تن در افتادي و بي جان آمدي
  • ديد شخصي جسم و دل بگداخته
    جان خود در راه حيرت باخته
  • چون نظر در روي او افکند او
    سستيي بر حال او افکند او
  • گفت اي شيخ از کجائي هان بگو
    از براي چه شدي در جست وجو
  • چه طلب داري تو در اين جايگاه
    چه همي جويي تو اندر پرده گاه
  • من چه گويم با تو در اين جايگاه
    اين زمانم هست اين جا عزم راه
  • گفت اي پرسنده اين اسرار تو
    زين سخن گفتي و در گفتار تو
  • من بدانستم يقينت اين زمان
    تا چه افتادت در اين دور زمان
  • دور چرخ اکنون چو در کارت فکند
    بر برون پرده يکبارت فکند
  • پرده درانيم و ما در پرده ايم
    همچو تو ما نيز ره گم کرده ايم
  • هيچکس در پرده او ره نبود
    هيچکس از وقت او آگه نبود
  • بس کسا زين راه آمد در گذشت
    ليک زين راه دراز آگه نگشت
  • اي بسا جانها کزين راه يقين
    اوفتاده در چه حسرت ببين
  • باز گرد و سوي دلبر کن قرار
    تا مگر افتد ترا مه در کنار
  • در درون پرده دستم بست بست
    اوفتاده اندرين پرده ز دست
  • روي سوي راز خود کن اينزمان
    تا نباشي باز مانده در جهان
  • در جهان سفل کن کلي قرار
    تا نگردي اندرين ره سوکوار
  • ورنه اينجاگاه همچون من بباش
    ره رو و در راه بس ايمن بباش
  • گفت من خواهم شدن در راه باز
    ليک زآنجا هم بخواهم گشت باز
  • من بدين اميد در راه آمدم
    خود ندانستم ز ناگاه آمدم
  • عاقبت هم بوي از آن جا در رسد
    عاقبت حال مرا هم بنگرد
  • پير گفتش بر اميدي اين زمان
    کام خود يابي زمان ها در زمان
  • هر که او صبري کند در عاقبت
    پيشش آيد عاقبت هم عافيت
  • همچو ما گر تو چنين جان ميدهي
    جان خود در راه تاوان مينهي
  • زنده است اين کشته در آن جايگاه
    همچو تو او نيز بودست او براه
  • زنده است اين کشته در آن جايگاه
    بر مثال تو همي برند راه
  • اندرين ره همچو تو رازش فتاد
    در مقام عشق او سازش فتاد
  • راز تو چون راز او اندر يقين
    در گماني مانده مرد راه بين