167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • در خيال جلوه ات بار هر نگه جوشيده ام
    عالمي دارد سراغ حيرتم زچشم خويش
  • ننگ تعطيل از غم بيحاصلي نتوان کشيد
    سودن دستي نبازي جهد کن در کار باش
  • نقش پاي رفتگان مخمور مي آيد بچشم
    يعني اي وامانده در خميازه رفتار باش
  • هر قدر مژگان گشائي جلوه در آغوش تست
    اي نگاهت مفت فرصت طالب ديدار باش
  • خط مشکيني که در چشمم جهان تاريک کرد
    سرمه دارد چشم خورشيد از غبار دامنش
  • دل بيمدعا رنگي ندارد تا کنم فاشش
    صدف در حيرت آينه گم کرده است نقاشش
  • بتشويش دل مايوس رنجي نيست مفلس را
    شکست کاسه در بزم کرم کرده است بي آشش
  • بساط زندگي مفت حضور اما بدل جا کو
    نفس مي گسترد در خانه آينه فراشش
  • ندارد کاوش دل صرفه امن کسي (بيدل)
    در اين ناسور طوفانهاي خون خفته است مخراشش
  • دلي ديوانه ئي دارم بگيسوي گره گيرش
    که نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجيرش
  • تو در بند خودي قدر خروشي دل چه ميداني
    که آواز جرس گم گشتگان دانند تأثيرش
  • تماشاگاه صحراي محبت حيرتي دارد
    که بايد در دل آينه خفت از چشم نخچيرش
  • قفس نشکسته ئي تا وانمايد رنگ پروازت
    که هر گنجشک پرورده است عنقا در ته بالش
  • چسان پنهان توانم داشتن راز محبت را
    بقدر اشک من آينه در دستست تمثالش
  • جهاني در تلاش آبرو ناکام مي ميرد
    نميداند که غير از خاک گشتن نيست مقصودش
  • زسر تا پاي من در حسرت ديدار ميکاهد
    بآن ذوقي که بر آينه دل بايد افزودش
  • دلي را که بخشد گداز آرزويش
    چو شبنم دهد غوطه در آبرويش
  • نگه موج خون گشت در چشم (بيدل)
    چه رنگست يارب گل آرزويش
  • بخانه ئي که مقيمان انتظار تواند
    زنند از آينه ها حلقه بر در بازش
  • برنگم آينه ئي بود سايه پرور ناز
    در آفتاب نشاند التفات پروازش
  • زخويش تا نروي ناز اينچمن برجاست
    شکست در پر رنگ تو کرد پروازش
  • چون صبح بسير چمن دهد نديديم
    جز در نفس سوخته تغيير هوايش
  • سامان تماشاکده عبرت امکان
    سازيست که در سودن دست است صدايش
  • هيهات که در انجمن عبرت تحقيق
    بر روي کسي باز نشد بند قبايش
  • محيط عشق بر محرومي آن قطره ميگريد
    که دهر از تنگ چشمي در صدف واميکند جايش
  • زيارتگاه احوال شهيد کيست اين گلشن
    که در خون ميطپد نظاره از رنگ تماشايش
  • دل و آينه رازش معاذالله چه بنمايد
    کف خاکي که در کسب صفا کردند بهتانش
  • گشاد دل که از ما جوهر تدبير ميخواهد
    گره باقيست در کار گهر تا هست دندانش
  • هجوم خط نشد آخر حجاب شوخي حسنت
    که آتش در طلسم دود نتوان کرد پنهانش
  • وجودم در عدم شايد بفکر خويش پردازد
    که آتش غير خاکستر نمي باشد گريبانش
  • کسي چه فيض برد از بهار عشرت امکان
    که چون سحر همه پرواز رنگ در قفسستش
  • زمال غيرتعب چيست اغنياي جهانرا
    محيط در خور امواج وقف ديده خسستش
  • فسردن هم کمالش پاس آب روست در معني
    نگين از کندن آزاد است اگر سازي زالماسش
  • توزين مزرع نموهاي درو آماده ئي داري
    که در هر ماه چون ناخن زگردون ميدمد داسش
  • باقليم عدم گمکرد انسان ذوق سلطاني
    که وهم هستي افگند اين زمان در دست کناسش
  • سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالايش
    بصد جز حنا خون بهار افتاد در پايش
  • بهارستان هستي رنگ در بال شرر دارد
    که چيدن از شگفتن بيش ميبالد زکلهايش
  • چو صبح اين گرد موهومي که در بار نفس داري
    پرافشانست ناپيدائي از پرواز پيدايش
  • سالي و ماهي نميخواهد رم برق نفس
    در خيالت مدت موهوم گو معدود باش
  • در زيانگاه تعين نيست حسن عافيت
    گر تواني خاک شد آينه مقصود باش
  • سنگ هم بي انتقامي نيست در ميزان عدل
    بت شکستي مستعد آتش نمرود باش
  • خانه آينه (بيدل) نيست بر تمثال تنگ
    بر در دل حلقه زن گوشش جهت مسدود باش
  • غبار دل بتاراج طپشهاي نفس دادم
    صدائي بود اين ديوانه در آغوش زنجيرش
  • نگارستان بيرنگي جمالي در نظر دارم
    که ميناي پري دارد سفال رنگ تصويرش
  • سيه کاري نمي ماند نهان در کسوت پيري
    برنگ مو که رسوائيست وقف کاسه شيرش
  • نه حرف رنگ ميدانم نه سطر جلوه ميخوانم
    کتابي در نظر دارم که حيراني است تفسيرش
  • اي شرر زين مجمرت آخر پري بايد فشاند
    گر همه در سنگ باشي آنقدرها وامکش
  • نفس تا ميکشم در ناله زنجير مي غلطم
    گرفتارم نميدانم چه مضمونست گيسويش
  • دل ياقوت خون گرديده ئي در حسرت لعلش
    رم آهو بخاک افتاده ئي از چشم جادويش
  • کوه از چه ادب ضبط نفس کرد که هر سنگ
    در دل مژه خواباند چراغان شرارش