نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
عافيت خواهي
در
الفت سواد فقر زن
بهر صيد خواب فرشي سايه ميباشد نفس
از هوس با هيچ قانع شو که اينجا عنکبوت
ميکند صيد هما
در
سايه بال مگس
دل نفسي بيش نيست مرکز الفت
چندنشيند نفس
در
آينه محبوس
گل بکف و
در
غم بهار فسردن
مزد تخيل پرست جلوه محسوس
ريشه دوانده است
در
بهار جنونم
پيچش هر گردباد تا پر طاوس
(بيد) ازين مزرع آنچه
در
نظر آمد
دانه امل بود و آسيا کف افسوس
خوش آنزمان که شوي
در
غبار کسوت عجز
چو شعله بر رگ گردن بلند بار نفس
متن چو صبح
در
انکار هستي موهوم
گرفته است جهان را هواسوار نفس
در
عرق زانچهره خورشيد سيما روشن است
برق چندين شعله وقف کشت انجم کردنش
بنده پير خراباتم که از تاليف شوق
يکجهان دل جمع کرد انگور
در
خم کردنش
دل اگر جمعست گو عالم پريشان جلوه باش
گوهر آسود است
در
بحر از طلاطم کردنش
در
پي روزي تلاشي آدمي امروز نيست
از ازل آواره دارد فکر گندم کردنش
کلفت هستي طپشها سوخت
در
نبض نفس
رشته اين ساز خون شد از ترنم کردنش
بر دل آزرده تمهيد شگفتن آفتست
جام
در
خون ميزند زخم از تبسم کردنش
در
عالميکه انجمن کوري و کريست
هر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خويش
بر آرزوي خلق
در
خلد واگذار
ما را نياز کن بغم دلنواز خويش
رحمست بر آن خسته که چون آه ندامت
در
گوشه دل نيز ندادند فراغش
فرياد که
در
گلشن امکان نتوان يافت
صبحي که بشبها نکشد بانگ کلاغش
حيرت چمن هستي و مخموري وهميم
تمثال
در
آينه شکسته است اياغش
در
مملکت سايه زخورشيد نشان نيست
اي بيخبر از ما نتوان يافت سراغش
آه ازين جلوه نقاب فروش
بحر
در
جيب و ما حباب فروش
نخچير فنا غير از تسليم چه انديشد
در
رنگ تو پردازد تيريکه بدستستش
هر گه نسق هستي موصوف نفس باشد
دربند چه بندستش
در
بست چه بستستش
هر چند زمينگيريست جز نعل
در
آتش نيست
مانند سپند اينجا هر آبله جستستش
سر
در
قدم اشکم کاين شيشه بسنگ افگن
بي منت خودداري لغزيدن مستسش
چون نقش نگين (بيدل) پا
در
گل آفاتيم
هر چند بنائي ما سنگست شکستستش
در
راه تو دلرا زپرافشاني رنگم
ساز قدمي هست مبادا ننهد پيش
(بيدل) شمرد بند گريبان ندامت
آن دست که
در
خدمت دلها ننهد پيش
خموش گشتم و سير بهار دل کردم
در
بهشت گشودم چو لب زبستن خويش
زبان
در
سرمه ميغلطد اسيران نگاهش را
صدا را هم رهائي نيست از مژگان گيرايش
وفا
در
هر صفت بي رنگ تأثيري نميباشد
هنوز از خاک مشتاقان حنائي ميشود پايش
اي خيال آواره نيرنگ هوش
تا تواني
در
شکست رنگ کوش
زندگي
در
ننگ هستي مردنست
خاک گرد و عيب ما و من بپوش
خاک من بر باد رفت و خامشم
همچو صبحم
در
نفس خون شد خروش
گلي که بوي وفاي تو
در
نظر دارد
بسنگ هم چه خيالست بشکند رنگش
تلاش وادي نوميديم از آن بيش است
که اشک سبحه کشد
در
شمار فرسنگش
بتاراج جنون دادم چه هستي و چه فرهنگش
در
آتش ريختم نامي که آبم ميکند ننگش
بمضمون جهان اعتبارم خنده مي آيد
چها اينکوه
در
خون غوطه زد تابسته شد سنگش
بغفلت پاس ناموس تحير ميکند دلرا
در
کيفيت آينه قفلي دارد از رنگش
مزاج عافيت از گردش حالم تماشا کن
شکستي داشت اين مينا که پوشيدند
در
رنگش
برنگي کج کلاه افتاده خم
در
پيکر تيغش
که از حيرت محرف مي خورد صورتگر تيغش
درين محفل بساط راحتي ديگر نمي باشد
مگر
در
رنگ خون غلطم دمي بر بستر تيغش
چو گل
در
پيکر افسرده ام ولي نمي باشد
بپرواز آيدم رنگي مگر از شهپر تيغش
بهار فيض
در
رنگ شهادت خفته است اينجا
تبسم بر سحر دارد جراحت پرور تيغش
پر خودنماي کارگه چند و چون مباش
در
خانه ئي که سقف ندارد ستون مباش
جان فداي معجز ساقي که پيش از ميکشي
نشه
در
سر ميدود چون موز خط ساغرش
داغ حرمان شعله ئي دارم که
در
پرواز شوق
ظلم بر بيطاقتي کردند از خاکسترش
خيال بحر چندين موج گوهر
در
نظر دارد
که ميداند چها ديدند مشتاقان ديدارش
بسکه از درد محبت (بيدل) ما گشت زار
همچو مژگان ميخلد
در
ديده جسم لاغرش
بهار صنع چو ديديم
در
سرو کارش
برنگ رفته نوشتم برات گلزارش
صفحه قبل
1
...
899
900
901
902
903
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن