نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
اشتر نامه عطار
راه عشقست اين وراه کوي دوست
راه رو تا دررسي
در
کوي دوست
اندرين ره رازها بر گفته اند
در
معني را بمعني سفته اند
باز بعضي
در
صور يک بين شدند
باز بعضي مانده و خودبين شدند
باز بعضي خوار مانده
در
جنون
باز بعضي گفتشان آمد فنون
باز بعضي خوار و ناپروا شدند
در
ميان خلق، تن رسوا شدند
باز بعضي تن ضعيف و جان نزار
خرقه
در
فقر کردند اختيار
باز بعضي کنج بگزيدند و درد
تا فناي شوق آيد
در
نبرد
باز بعضي ناطق و پرگو شدند
در
بر چوگان تن، چون گو شدند
باز بعضي
در
جدل جهال وار
آمدند و قيل کردند اختيار
باز بعضي کنج کردند اختيار
تن فرو دادند
در
صبر و قرار
باز بعضي عقل را عاشق شدند
در
مقام عقل خود صادق شدند
باز بعضي عاشق و حيران شدند
در
ره توحيد، بي برهان شدند
برگذر زين چار طبع و شش جهت
تا به بيني کل جان،
در
عافيت
آنکه او
در
قيد دنيا مبتلاست
او کجا مستوجب راه بقاست
آنکه او شايسته آيد پيش شاه
کي تواند کرد
در
غيري نگاه
آنکه او
در
صحبت سلطان بود
هر چه گويد پادشه را آن بود
راز سلطان گوش داري
در
دلست
حل شود اين جايگه هر مشکلست
هر که او
در
پيش شه شد رازدار
زان توان دانست هر ترتيب کار
راه کن تا بر
در
سلطان شوي
ورنه تو چون چرخ سرگردان شوي
راه کن
در
گفت وگوي تن ممان
سر اسرار حرم را باز دان
قافله رفتند و تو
در
خوابگاه
کي تواند کرد، مرد خفته راه
بود وقتي
در
ره حج قافله
راه دور و رهروان پرمشغله
در
ميان قافله بد رهروي
هر دو گوشش بود کر، مي نشنوي
رفت و کر از خواب خوش بيدار کرد
اين سخن
در
گوش کر تکرار کرد
مرد گفت اي کر چرا درمانده
بر مثال حلقه بر
در
مانده
هر يکي بر اشتري ديگر سوار
برگرفته
در
کف خود يک مهار
تيغها
در
دست پر سهم آن دو تن
حمله آوردند، بر آن هر دو تن
تاچه آيد از پس پرده برون
در
دلش مي زد عجائب موج خون
گرد ايشان
در
گرفتند چون حصار
زخمها کردند بر آن دو سوار
ناگهان اين کر بخفت اين جايگاه
خواب او را
در
ربود و شد ز راه
بيخبر چون مرده بر روي خاک
گرچه من بودم
در
آنجا خوفناک
من ورا بيدار کردم
در
زمان
تا رويم اندر پي آن همرهان
دست اين مسکين به بستند اينچنين
خار
در
پهلو شکستند اين چنين
خويش را
در
امن ديدم زين دو تن
کم نمي گفتند چيزي از سخن
روي
در
وي کرد پير سبزپوش
شربتي دادش که بستان و بنوش
بر
در
حق بوده ام من سالها
تا همه معلوم کردم حالها
تا مگر ره
در
خدا داني برم
دين دار از امت پيغمبرم
چند پاره دفتر از درد فراق
ساختم از خويشتن
در
اشتياق
روي خود را آوريدم
در
حجاز
تا برآرد حاجت من کارساز
روي
در
کر کرد پير سبزپوش
دست زد بر لب که يعني شو خموش
عقل آمد مر ترا آگاه کرد
جان تو
در
حال قصد راه کرد
چند گويم چون نه تو مرد دين
چون کنم چون تو نه
در
درد دين
در
غم دنيا گرفتار آمدي
خاک بر فرقت که مردار آمدي
باز ماندي
در
طبيعت پر هوس
اندرين ره کت بود فريادرس
باز ماندي اندرين راه دراز
در
نشيبي کي رسي اندر فراز
باز ماندي
در
بلا خوار و اسير
ان هذا کل، في يوم عسير
باز ماندي همچو خر
در
گل کنون
کي بري از گل تو آخر ره برون
اي گرفتار طبيعت چار سو
باز ماندي
در
جهان گفت وگو
شاه بازي بود پرها کرده باز
بود پران
در
هواي عز و ناز
دايما از عشق
در
پرواز بود
گاه با گنجشک و گه با باز بود
خوي با مرغان ديگر کرده بود
روي
در
هر جايگه آورده بود
زحمت مرغان ديگر او نداشت
هر زمان
در
مسکني سر ميفراشت
از قضا يکروز مرغي چند ديد
از هوا
در
سوي آن مرغان پريد
ميوه هاي رنگ رنگ از شاخسار
او فتاده
در
ميان جويبار
بلبل و قمري
در
آنجا بيشمار
بر نشسته بر سر هر شاخسار
سبزه هاي خوب و خوش رسته
در
آن
چشمه هاي نازنين، آب روان
شاهباز از روي چرخ آنجا بديد
بانک آن مرغان
در
آنجاگه شنيد
در
نشاط آمد چو آنجا جاي ديد
چون بهشتي مسکن و ماواي ديد
شاهباز آمد بدام او نشست
در
کشيد او دام و پايش هر دو بست
شاهباز از جاي خود پرواز کرد
پاي ها
در
بند و پرها باز کرد
گفت آوخ کار من از دست شد
چون کنم چون پاي من
در
شست شد
چون کنم تا خود برون آيم ازين
من چه دانستم که افتم
در
کمين
مرد صياد آمد آنگه
در
برش
دست کرد و بر گرفت انگه پرش
گفت اين را من به پيش شه برم
کام خود را باز
در
چنگ آورم
وقت آن آمد که غمها
در
گذشت
با که گويم اينزمان من سر گذشت
وقت آن آمد که فرزندان من
در
خوشي بينند جسم و جان من
شاد باش و راه را
در
پيش گير
آنگه از سلطان مراد خويش گير
سالها خونابه پر خورده ام
رنجها
در
دام بازي برده ام
آنشب او را
در
قفس کردش بخواب
روز ديگر چون برآمد آفتاب
اين کجا بد از کجا دريافتي
مژدگاني اين زمان
در
يافتي
در
زمان درخواست از گنجينه دار
گفت اکنون پيش آور تو کنار
هر دمش صياد دولت پيش بود
در
ميان عز و دولت بيش بود
هر زمان
در
خويش عزت بيش کن
چاره اين درد جان ريش کن
اي تو شهباز و ز شه گشته جدا
در
ميان خلق گشته مبتلا
شاهباز حضرت قدسي به بين
ذره از راه خود شو
در
يقين
شاهباز از حضرت حق آمدست
راز اين
در
روح مطلق آمدست
عاشق آسا
در
طواف کعبه آي
زنک شرک و کفر از دل برزداي
شاهباز جان بدست شاه ده
بعد از آن رو
در
سوي درگاه نه
شاهباز عالم جانان توئي
يک دو روزي
در
صور مهمان توئي
لامکان بگذاشت و آمد
در
مکان
بي زمان آمد بسوي اين زمان
چون نباشد صورتت با نور جان
کي بود عقلت
در
اسرار و عيان
اي گرفتار آمده
در
بند و دام
هيچ از معني نديده جز که نام
اي گرفتار آمده
در
بند تن
مي ندانستي تو قدر خويشتن
دام دنيا بند
در
پايت فکند
هر زمان از جاي برجايت فکند
جهد کن تا برپري زين دامگاه
چون ز دام آئي روي
در
پيش شاه
عاقبت
در
پيش شه خواهي شدن
راز دار حضرتش خواهي بدن
شاه رابشناس از دام آبرون
تا شوي
در
حضرت او ذوفنون
شاهباز جان کسي داند که او
در
دو عالم باز داند قدر او
شاهباز جان، تو
در
صورت مهل
کو گرفتارست اندر بند گل
شش جهت ديده قياس عقل کل
در
صفات خود فرومانده بذل
اين کسي دانست کز خود
در
گذشت
راه جسم و جان و دل اندر نوشت
اين کسي داند که او عاشق بود
در
فناي عشق کل صادق بود
اين کسي داند که
در
آتش رود
ار بسوزد جانش کلي خوش شود
آدم آمد تا سر آن دامگاه
چون کند عاشق بغيري
در
نگاه
آدم از اول فنا بد
در
فنا
بيخبر زين دامگاه پر بلا
کل بد و آدم بصورت جزو بود
بود
در
آخر باول خود نبود
شم و فم و سمع با او يار شد
آدم آنگه
در
سلوک کار شد
عشق
در
يک لحظه صد آدم کند
عشق رنگ آميزي عالم کند
عشق شهباز دو عالم آمدست
گرچه
در
صورت ب آدم آمدست
هر که او از دست شه معني برد
در
هواي لامکان دايم پرد
صفحه قبل
1
...
898
899
900
901
902
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن