نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
اشتر نامه عطار
اي بتو روشن تمام کاينات
آدم مسکين شده گم
در
صفات
آنچه ما دانيم از نيک و بدي
حکم کرده
در
ازل الا الذي
چشم بگشاي اي امين راه بر
کار عالم را تمامت
در
نگر
انبيا بودند سر غوغاي عشق
جان فدا کردند
در
سوداي عشق
در
ملامت ها که آمد جمله شان
از نشان جسم گشته بي نشان
آنچه آمد از بلا بر انبيا
در
ره معشوق از جور و جفا
اول آدم از عزازيل لعين
در
گمان افتاد از راه يقين
ديگر ابراهيم را از تف نار
غرقه گشته
در
ميان نور نار
در
نگر کايوب ابدال ضعيف
مانده اندر کرم تن زار و نحيف
باز بنگر تا که عيسي چند بار
آوريدند آن سگان
در
زير دار
باز بنگر تا سر ختم رسل
چند ديده خويش را
در
عين ذل
جان خود را بر رخ جانان فشان
در
ره مردان چو ايشان جان فشان
تا بگنج ذات مخفي
در
رسي
همرهان رفتند و تو مانده پسي
اي اناالحق گفته بي لفظ و زبان
در
دلم پيدا و از ديده نهان
اي جلال و قدر تو دانسته تو
در
ازل هم قدر تو دانسته تو
آفتاب از شوق تو
در
تک و تاب
خيمه کرده بي ستون و بي طناب
تا ز جايي راه يابد سوي تو
در
نفسها ميزند اوهوي تو
از پس پرده ترا جويان شده
اوفتاده
در
ره و حيران شده
کوه را کوه غم و اندوه و درد
در
دل و پايش فرو رفته بگرد
ميرند هر لحظه بحر از شوق جوش
تا کند
در
وصالت را بگوش
هر شجر کان از زمين آيد برون
مي شود
در
راه عشقت سرنگون
جمله
در
اطوار و ادوار و خورش
عقل اينجا مي کند زان پرورش
در
سوي هر ذره چون بنگرم
از هويدائيت آنجا ره برم
عشق راهم مينمايد هر نفس
عقل مي اندازدم
در
باز پس
چون يقينم شد که جانانم تويي
محو گشتم
در
تو، بردار اين دويي
در
درون نفس چندين پيچ پيچ
مانده ام جان پرخطر بر هيچ هيچ
سير گشتم از جهان و خلق پاک
آرزويم ميکند
در
زير خاک
بي نيازا
در
نياز من نگر
وارهان جانم ازين خوف و خطر
رحمتي کن بر من آشفته کار
از خداوندي به بخشش
در
گذار
در
دم آخر که خواهم آمدن
مر مرا اميد تو خواهي بدن
شومي و بي شرمي ما
در
گذار
کرده ما پيش چشم ما ميار
موسي از عشق تو شد برکوه طور
از کمال عشق تو
در
غرق نور
يک شبي
در
تاخت جبريل امين
خازن حق پيک رب العالمين
در
گذر زين خاکدان تنگ ناي
زانکه مي خواند ترا امشب خداي
يک براق از نور حق آورده بود
در
ميان صد هزاران پرده بود
روي او بر شکل روي آدمي
در
ملاحت وز جلادت آن دمي
غلغلي افتاده
در
کون و مکان
زانکه اينجا ميرسد صدر جهان
آسمانها جمله
در
بگشاده اند
هر چه هست از بهر تو بنهاده اند
يکزمان
در
سوي آنحضرت خرام
تا شود کار همه عالم تمام
در
زماني از مکان بگذشته بود
تا رسيد آنجا که آنجايي نبود
گفت اي آدم دل و جان
در
پناه
آدم بيچاره را از حق بخواه
موسي عمران ز شوق استاده بود
غرقه گشته
در
تجلي مينمود
از بلاي عشق جانم وارهان
امشب آور راز کلي
در
ميان
بعد از آن
در
پيش ابراهيم شد
گرچه جدش بود هم تسليم شد
چون صفات راه را بگذاشت او
هيچ چيزي
در
نظر نگذاشت او
پرتو نور تجلي شد پديد
در
زمان شد ميم احمد ناپديد
در
ميان آن فنا صدگونه راز
گفته با او سرها هرگونه باز
گفت يا رب امتم آزاد کن
جمله را
در
حشر تو دل شاد کن
چون محمد باز جاي خود رسيد
هر دو عالم
در
درون خويش ديد
سي هزار اسرار از سر کلام
در
ميان آورد از بهر نظام
گر عمر يک دره دار شرع بود
دائما
در
زهد و شوق و ورع بود
در
دل او بود مکنونات غيب
زان برآوردي يد بيضا ز جيب
راز خود با هيچ کس هرگز نگفت
در
شبانروزي يکي ساعت نخفت
موج ميزد
در
دلش درياي راز
بود او سر حقيقت بي مجاز
سالک آن باشد که
در
ياران او
دوست دارد مر وفاداران او
جان خود ايثار کردند از يقين
در
گذشتند از مکان و از مکين
ذات چه بود جزو و کل با يکدگر
جملگي يک گشته
در
زير و زبر
عين چه بود
در
تجلي گم شدن
قطره نامانده و قلزم شدن
عشق چه بود ذات اشيا يافتن
در
نهان سر هويدا يافتن
شمس چه بود پرتوي از نور ذات
از رموز عشق گردان
در
صفات
ماه چه بود سالکي حيران شده
در
فناي او فتان خيزان شده
باد چه بود نيستي
در
نيستي
جهد کن تا تااندرين ره نيستي
بحر چه بود
در
مکنون دادنست
از وصال دل بر افتادنست
عقل چه بود پرفضولي گفتن است
در
ناسفته بدانش سفتن است
خوف چه بود نقش صورت ديدنست
پاي تا سر
در
کدورت ديدنست
امن چه بود
در
حضور لامکان
اوفتاده محو کرده جسم و جان
ذوق چه بود
در
وصال خويش نه
جملگي يک گشته و پس پيش نه
حال چه بود بازگشتن
در
مکان
يافته سر معاني هر زمان
در
درون کعبه خود را محو کن
راز جانان مي شنو تو بي سخن
ذات مخفي دان يقين اندر صفات
گاه اندر ذات و گه
در
کاينات
پنجمين مريخ را باشد ببين
از براي جان تو
در
خشم و کين
مشتري جامه کبود اندر ششم
پاي تا سر
در
تحير گشته گم
در
سلوک هفتمين دايم زحل
تا کند او مشکلات چرخ حل
در
تک اين دير حيران مانده
چون کنم دربند و زندان مانده
هر چه داري
در
نظر بت آن بود
بت پرستي مر ترا لابد بود
بر مشو سوي فلک نمرودوار
ورنه افتي
در
نجاست زار و خوار
هم حکيمان جهان حيران شدند
همچو او
در
فکر سرگردان شدند
برتر از جا ماسب کي خواهي شدن
همچواو
در
حکم کي خواهي بدن
در
دم آخر بداني کاين چه بود
اين نمودارت ازينجا مانده بود
صورت تو زاده ايشان شدست
جان تو
در
پرده ها پنهان شدست
پرده ها را بردران پرده مدر
بر گذر زين پرده هاي پرده
در
مثل خود
در
فن نقاشي نداشت
هر کجا ميرفت آنجا کار داشت
هر صور کان ساختي
در
روزگار
خرد کردي ديگر آوردي بکار
هفت پرده
در
صفت يک پرده بود
گل فشان آنجايگه زر کرده بود
بود نطعي مرورا خوب و لطيف
آن همه صورت
در
آنجا بد خفيف
ليک مزدوران دگر
در
کار او
مي شدندي از پي رفتار او
آن چنان کاستاد صنعت مي نمود
کار مزدوران
در
آنجا مي فزود
يکزمان
در
خويشتن بنگر تو هم
تا نباشي صورت و پرده بهم
تا توئي از صورت خود
در
نياز
هم تويي صورت گر وهم پرده باز
تو چه داني تا کجايي مانده باز
سالها گرديده
در
شيب و فراز
چرخ کرده صورت تو بندبند
باز مانده
در
چنين جاي گزند
تو چه داني کز که باز افتاده
در
چنين شيب از فراز افتاده
تو چه داني تا ترا که پروريد
از براي چه
در
اينجا آوريد
در
ميان آتش و باد نفس
مي پزي هر لحظه ديگرگون هوس
تو چه داني کافتاب از بهر نو
گشت گردان
در
ميان شهر تو
تو چه داني تا نباتات از چه رست
منزل سالک
در
آنجا بد نخست
تو چه داني کان
در
گنج از کجاست
گر بيابي تو بداني کان کجاست
تو چه داني تا که تو خود آن کسي
اولين و آخرين را
در
پسي
تو چه داني تا ترا حيران که کرد
در
ميان چرخ سرگردان که کرد
تو چه داني نوح
در
درياي جسم
تا چه غواصي نمود از بهر اسم
صفحه قبل
1
...
896
897
898
899
900
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن