نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هيلاج نامه عطار
تو با منصور اينجا آشنائي
که قطبي
در
کبيري و خدائي
طلب کردند
در
آن مسکن خويش
حجاب جملگي رفته است از پيش
چه به از وصل شيخا
در
دل و جان
نظر ميکن که هستم راز پنهان
خدائي تو اندر بندگي دوست
دمي منگر ز معني
در
سوي پوست
خدائي کن ايا شيخ وفادار
در
اينجا خويشتن را پاي ميدار
توئي پيروز
در
کون و مکان يار
حقيقت فارغ از ديدار اغيار
حقيقت کل الله ام پديدار
در
اينجاگه بيشک بر سر دار
منم
در
شوق دايم قايم الذات
که يکي قل هواللهم ز آيات
وصالم آفرينش پايدار است
دلم با جان
در
اينجا بردبار است
منم جان
در
تن هر کس حقيقت
که باشد جز من اينجاگه حقيقت؟
تو شيخا اين چنين دان سر توحيد
که
در
توحيد موجود است تقليد
مرا اي شيخ دين ديندار اينجا
که ميگويم ترا
در
دار اينجا
در
وصلت گشادم مي نه بيني
ترا من داد دادم مي نه بيني
کمان بگذار و بنگر ديد ديدم
که گويم
در
حقيقت ناپديدم
خلايق اينزمان ما را پرستند
در
اينجا هر که استاد است هستند
خداي جملگي منصور شيخ است
وليکن
در
ميان منصور شيخ است
خلايق من خدايم
در
نمودار
ز عشق خويش امروزم بر ايندار
اگر او عاشق کل پاکباز است
حقيقت بيشکي
در
پايدار است
چنان
در
فکر ماندستند اينجا
فتاده از خروش بانگ و غوغا
بگو ايشيخ اکنون چون کبير است
در
اينجا کرده ام من بي نظير است
نظيرت نيست اندر روي آفاق
مرا اين قطب
در
روي جهان طاق
وصالش اندر اينجا دست دادست
از آن
در
کشتن اينجا گاه شاد است
همه گفتار او از جان جانست
در
اين سرش حيات جاودانست
دم از حق ميزند
در
راز مطلق
دمادم گويد اينجاگه اناالحق
نباشد پوست هرگز
در
نهاني
بدان گفتم که تا مغزت بداني
چنان
در
مغز جان بيهوش بين است
حقيقت اينزمان خاموش بين است
جهاني پر غريو و گفت و گويست
هزاران سر
در
اينمعني چو گويست
مرا بيم عوام الناس باشد
از آن
در
صورتم وسواس باشد
مراد او بکن امروز اتمام
که خواهي برد
در
روي جهان نام
بکن اتمام و کارش کن که داني
حقيقت
در
يقين بسيار داني
چه خواهد کرد اين
در
ملک بغداد
که افتادست اين مر بودش آباد
مرا بر گوي حال اين يگانه
چه خواهد کرد
در
عين زمانه
عوام امروز مي بيني يقين تو
در
اينجاگاه پير پيش بين تو
همه
در
گفت و گوي ما شده باز
چه بايد کرد اينجا گو مرا باز
ندارد عقل از آن نادان راهست
فتاده اين زمان
در
عين جاه است
که چشم من
در
اين اسرار افتاد
شدم من از وجود خويش آزاد
چو ديدم روي او ديدم حقيقت
نمود سر بيچون
در
شريعت
سخن کاينمرد گفت از بود بود است
که ذات جسم و جان
در
کل نمود است
فراقي
در
وصال باز ديده است
وصال آنگاه کلي باز ديده است
وصالش
در
فراق آمد پديدار
نمي بيني همي جز ديد دلدار
مرا بود اينزمان اين يار رهبر
تو نيز ار گفت او
در
عشق ره بر
مرنجان خويشتن گر بود اوئي
که با او اينزمان
در
گفت و گوئي
تو اوئي او ترا و مي نداني
که من با او عيانم
در
نماني
منم او را و او با من يقينست
که او
در
من حقيقت رازبين است
ز بهر من
در
اين بغداد آمد
که کل از جسم و جان آزاد آمد
چو حق او راست پس مطلق چه گويد
بجز حق
در
درون او که گويد
بسي راز است او را اندر اينجا
بهل تا زود بگشايد
در
اينجا
اناالحق ميزند
در
ديد يار است
مراو را ذات جانان آشکار است
حقيقت وقت من خوش بد
در
آندم
نمودم راز جانان من چو ديدم
چو
در
عين عيان من راز ديدم
وصال يار آنشب باز ديدم
عيانم منکشف شد اندر اينجا
خدا را يافتم من
در
همه جا
دمي خوش خوش
در
آنحالت فتادم
زماني بر زمين من رخ نهادم
چو با خويش آمدم اينجا يقين من
بديدم
در
زمان خورشيد روشن
يکي پيري بديدم ماه رفتار
که شد
در
خلوت من او پديدار
خيالي ديدي و حيران شدي تو
چنين
در
عشق سرگردان شدي تو
در
آن سرلقا اي پير عالم
نمودم اندر اين ساعت بيکدم
در
اين حيرت دمادم راز جويم
چو ديده گم کنم هم باز جويم
درين شب
در
درون خلوت ما
فرودستي تو اندر قربت ما
منم امشب ترا ديده
در
اينروز
به بخت و طالع مسعود و پيروز
تو ايدلدار آخر از کجائي
در
اين مسکن بگو بهر چرائي
تو هستي بنده و من راز دانم
تو هستي سالک و من
در
عيانم
همه بحر جهان
در
قدرت اوست
مرا داده است و بخشيده است کل اوست
حقيقت من گذر دارم ب آفاق
بروي خشک
در
اندر جهان طاق
عنايت کرد ما را
در
ازل يار
که هر جائيکه خواهم من پديدار
شوم بيشک نداند سر من کس
حقيقت اينست ما را
در
جهان بس
حقيقت صحبت من کس نيابد
بجز عاشق
در
اينجا بس نيابد
دم مردان ترا ديدم
در
اينجا
از آن ايندم ترا بگزيدم اينجا
دمي داري و دردم پايداري
ولي
در
آخرين دم پاي داري
چو او هرگز کجا آيد ب آفاق
نديدم چوندم او
در
جهان طاق
دلي دارد که آندم کس ندارد
يقين
در
سر جانان پاي دارد
اناالحق مي زند اينجا عيان او
همي گويد ابا حق
در
جهان او
يکي چون من که خضرم
در
حقيقت
سپرده راه بحر کل طريقت
که هان از حق حق پرسي بگو تو
بجز من
در
جهان مي حق بجو تو
چو او
در
ديد ما اسرار بين شد
همو از صحبتم صاحب يقين شد
نديدم
در
جهان من مثل منصور
نه بيند نيز کس تا نفخه صور
باو گفتم که او ايندم کجايست
تو ميداني که ايندم
در
چه جايست
بگو اسرار او تا من بدانم
در
اين سر نهان روشن بدانم
تو او را ديد خواهي جاودانه
ازو بنگر رموزش
در
ميانه
نمودي باز بين از واصل راه
که او ديده است بيشک
در
مکان شاه
چو سر عشق
در
منصور آمد
از آن درآخر او مشهور آمد
چنان ايندم دمي دارد
در
آفاق
که جز او نيست اندر جزو و کل طاق
همه با دست اينجا
در
حقيقت
سپرده او يقين راه شريعت
همه يار است ره بسپرده اينجا
نه همچون ديگران
در
پرده اينجا
چنان
در
سر قربت پايدار است
که گوئي دايما بر روي دار است
حقيقت ذات حق
در
اوست موجود
ميان عاشقان کل اوست موجود
يقين منصور حق
در
کاينات اوست
نمود واصلان و سر ذات اوست
ازل را با ابد کردست پيوند
در
آنجاگه گشاده بند از بند
هر آن قدري که آنجا يافت احمد
که بد
در
عشق محمود و مؤيد
از آن منصور احمد بود
در
راز
که اسرار يقينم گفته سرباز
از آن او را حقيقت کل معاني
که زد دم
در
يقين از من رآني
يقين منصور از وي گشت حاصل
مر او را جان جان
در
عشق واصل
ازو منصور اينجا
در
يقين است
خدا گشته بکلي پيش بين است
ازو منصور دم زد آخر کار
کنون خواهد شدن
در
آخر کار
در
آندريا من او را دوش ديدم
ز عشق او را به کل بيهوش ديدم
چنان مستغرق درياي لا بود
که گوئي
در
جهان عين فنا بود
بسي بگريست دمدم شاه عشاق
صدا زد آنگهي
در
کل آفاق
اناالحق نيز ما با او هم بگفتند
صدفها
در
معني هم بسفتند
دمي خوش من که خضرم اندر اينجا
از آن بگشاد کل بر من
در
اينجا
درم بگشاد آندم
در
نمودار
ز هر سو باز ديدم من رخ يار
ز نانگه روي
در
سوي من آورد
که ايخضر از چه هستي صاحب درد
صفحه قبل
1
...
894
895
896
897
898
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن