167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هيلاج نامه عطار

  • ز وصلم برخور و هجران رها کن
    پس آنگه روي در درگاه ما کن
  • ز وصلم برخور اينجا در حقيقت
    يکي گردانم از کفر طريقت
  • تو وصلم در حقيقت داري اينجا
    ولي از نقش برخورداري اينجا
  • منم اصل و منم وصل و منم يار
    که اينک با تو ميگويم در اين دار
  • بدينمعني ترا ديدم دل و جان
    مرا در بود خود اکنون مرنجان
  • چو در بود توام معبود مائي
    درين دنيا زيان و سود مائي
  • زيان و سود ما اندر بر تست
    حقيقت ذات تو هم در خور تست
  • کجا ما در خور ذات تو باشيم
    بخاصه چونکه ذرات تو باشيم
  • بگويم هان جواب از روي معني
    کنون چون حاضري در کوي دنيا
  • توئي در گفت و گوي جملگي ديد
    حقيقت درمکان عين توحيد
  • تو هم جاني نمودي ساکن دل
    درين آب و درين نار و در اين گل
  • ندانم هيچ بيروي تو اينجا
    فتاده جمله در کوي تو اينجا
  • بگو با من که اينجا چون يقين باز
    همه يکيست در انجام و آغاز
  • همه ديدار تست و غير نبود
    همه ديدار تو در سير نبود
  • دگر خوني و در زو داشت کردار
    برآري همچو خويشش بر سر دار
  • يکي را متعکف در کعبه داري
    مر او را دمبدم پاسخ گذاري
  • يکي ديوانه داري دايما تو
    نه بيند در جنون او جز ترا تو
  • بسي کردم ز تو در تو دمادم
    حقيقت سرها با تو درايندم
  • به هر نقشي که آمد در برم باز
    ترا ديدم حقيقت ايسرافراز
  • بسي خون خورده ام در پاکبازي
    سؤالت کرده از سر فرازي
  • حقيقت سر ببازم در ره تو
    اگر کلي شوم من آگه تو
  • در اين قال تو اينجا عقل شاد است
    که با گفتن ورا اينسر فتاده است
  • تو باقي باش هم ساقي مرا دوست
    که قرآن در حقيقت مغز بر پوست
  • تو بي منصور آنستي و گوئي
    که در چوگان ذلفش همچو گوئي
  • مرا مقصود ازين گفتار اين بود
    که تو گفتي منم در اصل معبود
  • جنيد اسرار ميجويد در امروز
    توئي هم تو بتو ميگويد امروز
  • چه فرقست از ميان ما حقيقت
    که ماندستم در او شيدا حقيقت
  • من اين دانم بسي و مي ندانم
    وليکن درس در پيش تو خوانم
  • درون آگاهي و بيرون حقيقت
    يکي ديد است در ديدار ديدت
  • بچشم خرد منگر سوي کس تو
    چو طاوسي همي بين در مگس تو
  • همه نيکو نگر چه خوب و چه زشت
    که بود تخم جمله در يکي کشت
  • تو اينجاگه نديدي اصل جوهر
    بگويم هم بتو در شرع رهبر
  • بدم من ذات جمله اندر اينجا
    نمودي کردم ايرهبر در اينجا
  • نباشد هر کسي اينراز ديدن
    مر اين جوهر در اينجا باز ديدن
  • همه اسرار من اينجا عيان بود
    نشاني مرمرا در بي نشان بود
  • چو ديدم من جمال خود در اينجا
    جمال خود جلال خويش اينجا
  • نظر کردم در اينجا من بر اعيان
    جلالم کرد اينجا نور تابان
  • ز تف هيبت نور جلالم
    همه شد محو در عين جمالم
  • ز دود جوهر اينجا هفت پرگار
    عيان شد بعد ازين در عين ديدار
  • سراسر شد پر از در و جواهر
    ز يک جوهر چنين درها بظاهر
  • چو گردم از يکي جوهر پديدار
    منم در جمله اينجا ناپديدار
  • صفاتم چرخ دان در هفت اعلا
    نظر ميکن درين نور تجلا
  • به هر نقشي که کردم آشکارم
    در اينجا بازبين ديدار يارم
  • تو هر نقشي که بيني اصل بينش
    در اينجاگه نموده وصل بينش
  • تو هر نقشي که اينجاگاه بيني
    چنان بايد که در وي شاه بيني
  • تو هر نقشي که بيني هست نقاش
    چه در گبر و جهود و رند و اوباش
  • در اين پرده گرچه هفت پرده است
    درون پرده عقلم ره نبرده است
  • به هر جائي نمودي آفريدم
    در اينجا از وجود خود بريدم
  • چو عين لابدم در عين اينجا
    از آن ننموده ام اينجمله پيدا
  • اگرره ميبري در سر پرگار
    مبين هان اندر اينجا جز که ديدار
  • همه ذات من آمد در حقيقت
    دگر مي باز گويم از شريعت
  • ابا تقدير حق تدبير چبود
    در اينجاگه جوان و پير چبود
  • کند هر حکم کو خواهد در اينجا
    ز حکمش ذره کي کاهد اينجا
  • در اينجا هر چه مي بيني جز اينش
    دمي بگشاي و بنگر کفر و دينش
  • در اينجا مسکن يار است ما را
    از آنم ديده ديدار است ما را
  • طوافي کن چو مردان در حقيقت
    منه پائي برون تو از شريعت
  • چو داري ديده بيدار بينش
    نگه کن سر بسر در آفرينش
  • يکي بين آنچه بيني چون نداني
    در اين گفتار چون بيچون بداني
  • کند در جان شيخت چيست بنگر
    حقيقت نيز شيخ کيست بنگر
  • هر آنکو جان فداي روي او کرد
    بماند تا ابد در جزوو کل فرد
  • جنيدا چون توئي از جوهر کل
    در اينجا بهر آني رهبر کل
  • از آن ما حقيقت عشق آيد
    وجود ما در اينجا ميربايد
  • به استادي کنون ايشيخ عالم
    چنان خواهم که اين ساعت در ايندم
  • در اينجا ايستاده چشم بر من
    کنم اسرار اينجا بر تو روشن
  • قلم رفتست و ديگر مي نگردد
    حقيقت جسم اينجا در نوردد
  • هر آنکو ذات خود بشناخت اينجا
    ز شادي جان و دل در باخت اينجا
  • من اندر اصل جوهر از تو بودم
    بجز ذات تو در کلي نبودم
  • چو ذاتت در صفاتت هست موجود
    همه ذات تو هست و نيست جز بود
  • جنيد امروز مي چيزي نداند
    بجز تو در همه حيران بماند
  • چو تو مرغي که سيمرغ مکاني
    نموده روي خود در لامکاني
  • وصالت اندرين فقر است اينجا
    که در فقري هميشه بود تنها
  • ز چندين راز کاينجا گفته باز
    در اسرارها هم سفته تو باز
  • چرا خود را بسوزاني در آتش
    چرا بيرون شوي از پنج و از شش
  • در اين ترکيب رخسارت پديد است
    درين صورت ترا گفت و شنيد است
  • چو در اصل تو صورت هست پيدا
    وجود جمله اندر لا و الا
  • که کاري اينچنين است اي يگانه
    مرا زهره نباشد در زمانه
  • حقيقت شيخ دين شيخ کبير است
    که در معني و صورت بي نظير است
  • تو ميداني مرا اسرار تحقيق
    که در کشتن مرا از اوست توفيق
  • منم اسرار ايشان در حقيقت
    که گفتم اينچنين از ديد ديدت
  • ره شرعم اگر چه کرده ايشان
    وليکن مانده ام در نزد ايشان
  • اگرچه پخته رازي در اينجا
    ز راز من تو آگاهي دراينجا
  • تو داني راز من در پرده راز
    که اينجا ديده ام انجام و آغاز
  • منزه دانم اينجا از همه چيز
    مبراام در اينجا ايمنم نيز
  • کسي ايشيخ دين ما را نه بشناخت
    بگو تا لاجرم بودم در اين باخت
  • کنون خواري نخواهم من دگر بس
    مرا زيبد در اينجا گفتن و بس
  • نخواهم کشت کس را خود کشم من
    شراب صرف وحدت در کشم من
  • از اول بت پرستيدم در اينجا
    نديدم هيچ ازين بت ديدم اينجا
  • بديرم در کشيد از آخر کار
    مرا او محو کرد اينجا بيکبار
  • بديرم در کشيد و مست کردم
    حقيقت نيست کرد و هست کردم
  • چنان مستم که جانم پيش محو است
    مرا ديدار او در ديد سهو است
  • اگر چه پير شبلي پير راهست
    در اول ديدمش او عذر خواهست
  • مرا گفت آشکار اين عيان او
    حقيقت هست در دل بي نشان او
  • در آخر جان جان آيد پديدار
    چو گردد جسم و جانش ناپديدار
  • فلک را در ملک اينجا زنم من
    حقيقت دور گردون بشکنم من
  • در اين ارزن کجا من شرح فردوس
    کنم آرم کنون من فرع فردوس
  • هر آنچه از کارگاه ماست امروز
    حقيقت در بر چرخ دل افروز
  • نه دنيا و نه مولا در بر من
    مرا مغيست از اسرار روشن
  • چو دنيا سجن مؤمن آمد اينجا
    که در اينجاي ايمن آمد اينجا؟
  • سخن از شرع گفتم در حقيقت
    تو ميداني يقين پير طريقت
  • ولي بايد که بهتر زين نداند
    مرا در کشتن خود راز داند