167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • از فرصت گذشته رسيدن گذشته گير
    رنگ پريده در چه بهار آشيان کند
  • خاموش باش بر در دل ورنه بي ادب
    هر دم زدن يک آينه وارت زيان کند
  • در خاک من غبار فنا نيست پرفشان
    خواب عدم کجا مژه ام را گران کند
  • زان يک نواي «کن » که جنون کرده در ازل
    چندين هزار نغمه بهر ساز داده اند
  • آشفتگي ئي داشت خم طره ليلي
    در پيچش موي سر ديوانه نهفتند
  • شد هستي بي پرده حجاب عدم ما
    در گنج عيان صورت ويروانه نهفتند
  • در چاک گريبان نفس معني رازيست
    باريکي آن مو بهمين شانه نهفتند
  • نامحرم دل ماند جهاني چه توانکرد
    هر چند که بود آئينه در خانه نهفتند
  • بي سير خط جام محال است توان يافت
    آن جاده که در لغزش مستانه نهفتند
  • در پرده آن خواب که چشم همه پوشيد
    کس نيست بفهمد که چه افسانه نهفتند
  • در وادي فرصت سر و برگ قدمي نيست
    دل ميرود و دست فسوس آبله دارد
  • يک چند توهم خانه بدوش من و ما باش
    آفاق در آواز جرس قافله دارد
  • پيغام وفا در گره سعي هلاک است
    غمنامه ما جز به پر مور نباشد
  • از بست و گشاد در تحقيق مينديش
    چشم و مژه سهلست دلت کور نباشد
  • در وادي تحقيق چه حرف است سياهي
    گر حايل بينائي ما نور نباشد
  • ما سوختگان برهمن قشقه شمعيم
    در دير وفا صندل و سندور نباشد
  • هر چند خودنمائي تخت و حشم نباشد
    در عرض بيحيائي آئينه کم نباشد
  • پيش از خيال هستي بايد در عدم زد
    اين دستگاه خجلت کو يکدودم نباشد
  • موضوع کسوت جود دامن افشاني ئي هست
    در بند آستين ها دست کرم نباشد
  • حيف است ننگ افلاس دامان مرد گيرد
    تا ناخنيست در دست کس بي درم نباشد
  • غفلت هزار رنگست در کارگاه اجسام
    چون چشم خواب پا را مژگان بهم نباشد
  • دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدير
    تا سرنگون نگردد خط در قلم نباشد
  • در عرصه ئي که بالد گرد ضعيفي ما
    مژگان بلندکردن کم از علم نباشد
  • حرفيکه بود بي اثر ساز دعايت
    يارب بزبان نايد و در گوش نباشد
  • در دير محبت که ادب آينه دار است
    خاموش به آن شعله که خاموش نباشد
  • در مقاميکه بود ترک و طلب امکاني
    رو بدنياست همان گرچه زدنيا گردد
  • نور دل در گرو کسب قبول سخن است
    بنفس گو چه دهد سنگ که مينا گردد
  • سخن بي سرو پا تفرقه ساز حياست
    آب چون بر در فواره زد اجزا گردد
  • نامه رمز نفس در پر عنقا بر بند
    سر اين رشته نه جائيست که پيدا گردد
  • منزلت خواهي مدارا کن که در فواره آب
    اوج دارد آنقدر کز خود تنزل ميکند
  • زندگي نقد نفسها ريخت در جيب فنا
    از تردد هر که مي رنجد توکل ميکند
  • هيچکس در بزم ديدار آنقدر گستاخ نيست
    ايخدا درديده آئينه مژگان بشکند
  • بي مصيبت گريه بر طبع درشتت سود نيست
    سنگ در آتش فگن تا آبش آسان بشکند
  • بسکه غفلت در کمين انقلاب آگهيست
    تا کسي چشمي کند بيدار خفتن ميشود
  • از فروغ جوهر بي اعتباريها مپرس
    شمع ما در خانه خورشيد روشن ميشود
  • در محبت بيش ازين ناکام نتوان زيستن
    از گداز آرزوها زندگي تر ميشود
  • راحت جاويدم از پهلوي عجز آماده است
    سايه در هر جا براي خويش بستر ميشود
  • بسکه (بيدل) زين چمن پا در رکاب وحشتم
    بر سپند شبنم من غنچه مجمر ميشود
  • هر که هست از همدم ناجنس ايذا ميکشد
    رگ زدست خون فاسد در دم نشتر بود
  • با ادب سر کن بخوبان ورنه در بيطاقتي
    بال پروانه گلوي شمع را خنجر بود
  • بي فنا مژگان راحت گرم نتوان يافتن
    شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود
  • آرزوها در کمين نقب شهرت خاک شد
    نام هم بهر فرورفتن زميني کنده بود
  • عالمي زين انجمن در خود نفس دزديد و رفت
    تا کجا بوي چراغ زندگاني کنده بود
  • در جستجوي ما نکشي زحمت سراغ
    جائي رسيده ايم که عنقا نميرسد
  • در گلشنيکه اوست چه شبنم کدام رنگ
    يعني دعاي بوي گل آنجا نميرسد
  • هر کس برهت چشم تري داشته باشد
    در قطره محيط گهري داشته باشد
  • هر که آمد در جهان بيکس تر از ما ميرود
    کاروانها زين ره باريک تنها ميرود
  • حيف دانائي که گردد غافل از آزادگي
    در تلاش گوهر آب روي دريا ميرود
  • جاي رحم است گر آزاده مقيد گردد
    آب در کسوت آئينه چها مي بيند
  • هر که اينجا ميرسد بي اعتدالي ميکند
    شمع هم در بزم مستان شيشه خالي ميکند