167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • هر که پست بارگاه فقر نيست
    در بلندي دستگاهت نرسدش
  • درکش سر زلف دلستانش
    بشکن در درج درفشانش
  • از بسکه در امتحان کشندش
    پيدا گردد همه نهانش
  • چون پاک شود ز هرچه دارد
    آنگاه نهند در ميانش
  • صد مغز يقين دهندش آنگاه
    در پوست کشند از گمانش
  • نقديش بود که مثل نبود
    در هفت زمين و آسمانش
  • عطار ز زلف دلکش او
    تا حشر فتاده در کشاکش
  • شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا
    در لالايي درج لولويش
  • سرنگون شد اساس محکم عقل
    در کمال اساس محکم عشق
  • کلي ز سر وجود برخيز
    افتاده مباش بر در تنگ
  • در معرکه تو شيرمردان
    بر ريگ همي زنند دنبال
  • بگشاي به نيستيم راهي
    تا در زنم آتشي به اعمال
  • خط مکش در وفا کزآن توام
    فتنه خط دلستان توام
  • از وجود فريد سير شدم
    گمشده در عدم براي توام
  • در خرابات خراب عاشقي
    عاشق و دردي پرست افتاده ام
  • صورت در آينه از آينه
    نيست خبردار چنان ديده ام
  • باز، خمخانه برگشادم در
    باز، زنار بر ميان بستم
  • آنچه من در عشق جانان يافتم
    کمترين چيزها جان يافتم
  • با دهانش تا دوچاري خورد دل
    دايمش در تنگنايي يافتم
  • هر روز هزار بار خود را
    در بوته امتحان نهادم
  • شوريده به شهر در فتادم
    بنياد جنون چنان نهادم
  • صد لقمه زهر در دهانم
    زان لعل شکرفشان نهادم
  • همتاي تو در جهان نديدم
    چندان که همي نظر فکندم
  • از روز ازل هنوز مستم
    وز شوق الست در سجودم
  • در آتش هجر انتظارم
    مي سازم و سوخت اين وجودم