167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • سالها در رهت قدمها زد
    عمرها بر پيت دوان آمد
  • با خراباتيان دردي کش
    خرقه بنهاد و در ميان آمد
  • در ديده آفتاب روشن
    چون نقطه روشنايي آمد
  • بردي دلم و بحل بکردم
    واشکم همه در گوايي آمد
  • در کار من جدا فتاده
    چندين خلل از جدايي آمد
  • در خود نگريستم بدان نور
    نقشيم به امتحان برآمد
  • در حقه مکن مرا که کارم
    زان حقه درفشان برآمد
  • رداي زهد در صحرا بينداخت
    لباس کفر پوشيده درآمد
  • کاملان وقت آزمايش تو
    در ره عشق ناتمام تو اند
  • مرکب عشق تو چو برگذرد
    خاک در چشم عقل افشاند
  • عشقت آتش فکند در جانم
    اين چنين آتشي که بنشاند
  • در صومعه سجاده نشينان مجازي
    سوز دل آلوده خمار ندانند
  • عاشقاني که همچو عطارند
    در ره عشق بي مجاز آيند
  • در طريق عاشقان خون ريختن
    با حيات جاودان يکسان بود
  • در نکويي پسنده جايي
    که نکوتر از آن بنتوان بود
  • گرچه دارد آفتابي در درون
    ليک همچون ذره سرگردان بود
  • رسته دندانت در بازار حسن
    تا قيامت روز بازاري بود
  • آب حيوان چو هست در ظلمات
    از نسيم گلاب چگشايد
  • چون کميت فلک طبق آورد
    از خري در خلاب چگشايد
  • در پرتو آفتاب رويت
    خورشيد سپهر ذره کردار
  • جامي دارم که در حقيقت
    انکار نمي کند ز اقرار
  • آنچه جستيد در گليم شماست
    ليس في الدار غيرکم ديار
  • در مجمع سرکشان عالم
    چون زلف تو نيست يک سرافراز
  • ره نتواني به خود بريدن
    در پهلوي پهلوان ما باش
  • منم اندر قلندري شده فاش
    در ميان جماعتي اوباش