نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
خامش نواي حسرت ديدار نيستم
در
ديده سرمه گر کشم آهنگ ميکشد
در
روز توان خواند خط جبه (بيدل)
چون شمع همه گر بشب تار نويسند
تا جذبه طلب گذرد
در
خيال شان
مانند شبنم آبله را بال وپر کنند
خورشيد منظري که بران سايه افگنند
فردوس منزلي که
در
آنجا گذر کنند
ني زطاعت بهرئي بردم نه ذوقي از گناه
در
همه کارم حضور نيستي معذور کرد
شوق مفت است که
در
راه کسي مي پوئيم
منزل مقصد ما گو نرسيدن باشد
موج اين بحر طپش بسمل سعي گهر است
رنجها
در
خور راحت طلبيدن باشد
داغ نوميدي دلي دارم که
در
هر دمزدن
شمعها از آه بي تاثير روشن ميکند
ناله امشب ميخلد
در
دل زضعف پيريم
شمع بيداد کمانرا تير روشن ميکند
هيچکس بر
در
نزد (بيدل) ززندانگاه چرخ
عجز ما اين خانه دلگير روشن ميکند
ربط وفاق قطره زگوهر چه ممکن است
در
اهل اعتبار دودل يک نميشود
چه هوا دود دماغيست که
در
ديده وهم
آفتابند گر از ذره فزون مي آيند
گر طبيعت غيرت انديشد زوضع انفعال
سرنگوني کم وبالي نيست
در
ابروي مرد
گو پاسبان بخواب طرب زن که خسروان
دلها چو قفل بر
در
گنجينه بسته اند
غافل نيم زصورت واماندگان خاک
در
پاي من زآبله آئينه بسته اند
تسليم زآفات جهان باک ندارد
در
جيب خودم محو پناه تو توان شد
اين زمين و آسمان هنگامه شور است و بس
گر بود آسودگي
در
عالم ديگر بود
ديد معني نشود مايل تحقيق کسان
بينش آنست که
در
چشم حسد خاک کنيد
دردا که
در
قلمرو طاقت نيافتيم
يک ناله چون تغافل فرياد رس بلند
جوهر گل همه
در
شوخي اجزا صرف است
آنچه از دانه گشودند بحاصل بستند
چه رنگها که نبستيم
در
بهار خيال
طبيعت پر طاوس عالمي دارد
اميد عافيتي هست
در
نظر (بيدل)
شکست رنگ مباد اگره گشا نشود
در
خور ترک علايق منصب آزادگيست
هر چه بيرون رفته اند از خانه صحرا کرده اند
بي تميزي چند بر ايوان و قصر زرنگار
نازها دارند گويا
در
دلي جا کرده اند
هر کسي
در
خور خود نشه راحت دارد
خار پا را زگل آبله بالين آمد
در
خزان غوطه زن و عرض بهاري درياب
عالمي رفت به بيرنگي و رنگين آمد
در
مزاج خلق بيکاري هوس مي پرورد
غافلان نام فضولي را تصوف کرده اند
گشته اند آنها که
در
هنگامه اغراض پير
موسفيدي را بروي زندگي تف کرده اند
در
حقيقت اتحاد کفر و ايمان ثابت است
اندکي از بدگماينها تخلف کرده اند
ذوق زخويش رفتني
در
پيت اوفتاده است
تا به ابد اگر دوي بيشش تو پس نميشود
تلاش کينه کشي نيست
در
مزاج ضعيفان
پر خزيده ببالين پر خدنگ نگردد
ندارد شبنم من برگ اظهاري درين گلشن
مگر نوميديم
در
رنگ چشم تر برون آرد
نشه تحقيق
در
صهباي اين ميخانه نيست
مست و مخورش قدح از چشم احول ميزند
چاره
در
تدبير ما بيچارگان خون ميخورد
پيشتر از دردسر سودن بصندل ميزند
بر مآل کار تا چشم کرا روشن کنند
شمع
در
هر انجمن آئنيه صيقل ميزند
پيکر خم گشته
در
پيري مددخواه از سراست
از گراني گوي ما با خويش چوگان ميبرد
عشق مختار است (بيدل) نيک و بد
در
کار نيست
بيگناهي يوسف ما را بزندان ميبرد
در
جناب کبريا جز نيستي مقبول نيست
خدمت انديشيدن ما موجد تقصير شد
دم نائيست افسون نواي هستيم ورنه
هنوزم ناله ني
در
نيستان آشيان دارد
بسودايت چنان زارم که با صد ناله بيتابي
تنم
در
پيرهن تحريک نبض ناتوان دارد
چراغ خامشم غم نيست گر آهي زيان کردم
نفس دزديدنم
در
عالم ديگر فغان دارد
بسکه ياران
در
همين ويرانها گم گشته اند
ميچکد اشکم زچشم و خاک را بو ميکند
روز بازار تعين آنقدر مألوف نيست
خلق چون شب شد دکان
در
چشم آهو ميکند
طبع ظالم
در
رياضت مايل اصلاح نيست
تيغ را تدبير خونريزي تنگ رو ميکند
حالت از کف ميرود
در
فکر مستقبل مرو
اين خيال دور گرد آخر ترا او ميکند
بذوق سر بلنديها تلاش خاکساري کن
نهال اين چمن گر ريشه دارد
در
زمين دارد
بجمعيت فريب اين چمن خوردم ندانستم
که
در
هر غنچه طوفان پريشاني کمين دارد
لب او را همين خط نيست منشور مسيحائي
چنين صد معجز آن سحرآفرين
در
آستين دارد
قضا تا نقش بنياد من بيکار مي بندد
حنامي آزد و
در
پنجه معمار مي بندد
توان شناخت زباريک ريشي انفاس
که
در
قلمرو هستي چه باب مي بافند
صفحه قبل
1
...
886
887
888
889
890
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن