167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • ضعيفي مايه شوق سجودم در بغل دارد
    شکست رنگ تابي پرده شد محراب ميگردد
  • گل نازد گرمي خندد از کيفيت عجزم
    شکست رنگ من در طره اوتاب ميگردد
  • فلک مي پرورد در هر دماغي شور سودائي
    جهاني را سر بيمغز ازين دولاب ميگردد
  • در عزم شکست خويش زن گر جرأتي داري
    درين ره هر قدر گستاخي است آداب ميگردد
  • شب بياد نوگلي چون غنچه پيچيدم بخويش
    صبح (بيدل) در کنارم يک گلستان رنگ بود
  • خواب راحت باخت دل آخر بافسون صفا
    داشت مژگاني بهم آئينه تا در زنگ بود
  • مرده ام اما خجالت از مزارم ميدمد
    دور ازان در خاک گشتن هم غبار ننگ بود
  • قيد دل (بيدل) نفس راهرزه سنج وهم کرد
    شوخي نازپري در شيشه پر بي سنگ بود
  • ناله در پرده دل بيهده ميسوخت نفس
    شمع ما اينهمه وامانده فانوس نبود
  • تا بيک پرزدن آئينه قمري ميريخت
    حلقه داغ تو در گردن طاوس نبود
  • شب که در بزم ادب قانون حيرت ساز بود
    اضطراب رنگ بر هم خوردن آواز بود
  • در شکنج عزلت آخر توتيا شد پيکرم
    بال و پر بر هم نهادن چنگل شهباز بود
  • نو نياز الفت داغ محبت نيستم
    طفل اشکم چون شرر در سنگ آتشباز بود
  • کاش ما هم يکدودم با سوختن ميساختيم
    شمع در انجام داغ حسرت آغاز بود
  • در خور کسوت کنون خجلت کش رسوائيم
    عمرها عرياني من پرده دار راز بود
  • شب که در يادت سراپايم زبان ناله بود
    خواستم رنگي بگردانم عنان ناله بود
  • جوش دردم نو نياز بيقراري نيستم
    در خموشي هم سرم بر آستان ناله بود
  • حسرت ديداز نيرنگي عجب در کار داشت
    هر قدر دل آب شد آتش بجان ناله بود
  • چشم من شد پرده زنبور و بيداري نديد
    غفلت آخر حشر من در کسوت بادام کرد
  • در پريشاني کشيديم انتقام از روزگار
    خاک ما باري طواف ديده ايام کرد
  • قرب هم در خلوت تحقيق گنجايش نداشت
    دوربين افتاد شوق و وصل را پيغام کرد
  • دل بياد مستي چشم حجاب آلوده ئي
    آب گرديد از حيا چندانکه مي در جام کرد
  • نقش پائي کرد گل بيتابيم در خون نشاند
    پهلوئي بر خاک ديدم بسترم آمد بياد
  • در گريبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر
    کشتيم ميبرد طوفان لنگرم آمد بياد
  • بيتو عمري در عدم هم ننگ هستي داشتم
    سوختم بر خويش تا خاکستر آمد بياد
  • چشم لطف از سخت رويان داشتن بيدانشيست
    سنگ در هر جا نمايان گشت آتشخانه بود
  • سراغ عافيت کم بود در وحشتگه امکان
    طلب از آبله فالي زد و منزل برون آمد
  • زين همه نشو و نما منفعل است اصل ما
    در خور شاخ بلند ريشه بکل ميرود
  • هر چه دمد زين بهار نشه آفت شمار
    در رگ گل آب نيست خون بحل ميرود
  • فرصت کار نفس مغتنم غفلت است
    آمده در ياد نيست رفته زدل ميرود
  • زحال زاهد آگه نيستم ليک اينقدر دانم
    که در عرض بزرگي ريش و دستار اينچنين بايد
  • حرص در آرزوي جاه رنگ حضور فقر باخت
    نقد بساط عالمي فکر همين قمار برد
  • سر در جيب آزاد است از فتراک آفتها
    مقيم گوشه دل حکم آهوي حرم دارد
  • ندامت مطلبم ديگر مپرس از رمز مکتوبم
    شقي در سينه دارد خامه من کز رقم دارد
  • صبح محشر کي دمد تا چشم عبرت واکنيم
    خوابناکان در خم ديوار مژگان رفته اند
  • کيست با پيکان دلدوز قضا گردد طرف
    چون کمان در خانه مغروران بميدان رفته اند
  • بزم امکان يکسحر پروانه فرصت نداشت
    شمعها در داغ خوابيدند و ياران رفته اند
  • آب ميگردد تغافل خنجر ناز ترا
    سرمه در تيغ نگاهت کار جوهر ميکند
  • آب و گوهر در کنار بيخودي آسوده اند
    موج ما را اضطراب دل شناور ميکند
  • هيچکس در باغ امکان کامياب عيش نيست
    گر همه گل باشد اينجا خون بساغر ميکند
  • فقر هم در عالم خود سايه پرورد غناست
    آرميدنهاي ساحل ناز گوهر ميکند
  • ميدهد طومار صد مجنون بباد پيچ و تاب
    کردبادي گرزآهم جلوه در صحرا کند
  • در گلستاني که رنگ جلوه ريزد قامتت
    تا قيامت سرو ممکن نيست سربالا کند
  • نفي در تکرار نفي اثبات پيدا ميکند
    لفظ هستي مستي ئي دارد اگر مهمل کنيد
  • بحر از ايجاد حباب آئينه دار وهم کيست
    (بيدل) ما مشکلي در پيش دارد حل کنيد
  • چشم واکرديم ديگر ياد پيش و پس کراست
    فکر انجام شرار و برق در آغاز ماند
  • در خزان سير بهارم زين گلستا کم نشد
    رنگها پرواز کرد و حيرتم گلباز ماند
  • از فرامش خانه عرض شرر جوشيده ام
    گردبالي داشتم در عالم پرواز ماند
  • نوحه بر تدبير کن (بيدل) که در صحراي عشق
    پا بدفع خار زاتش بار منت ميکشد
  • صبح شد در عرصه گردون مگو خندان سفيد
    کف بلب آورده است اين بختي کوهان سفيد