167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • زشرم سرنوشتي کز ازل بنياد من دارد
    عرق در چين پيشاني زمين آبکن دارد
  • پي يک لقمه در مهمانسراي عالم حاجت
    هوس تا دست شويد آبروها ريختن دارد
  • دو روزي عذرخواه ناله دل بايدم بودن
    غريبي در ديار بيکسي ياد وطن دارد
  • بوهم باده حريفان آگهي پيما
    دل گداخته در ساغر و سبو کردند
  • قيامت است که در بحر بي کنار عدم
    زخودتهي شدگان کشتي آرزو کردند
  • سواد نسخه بينش خموشي انشا بود
    بجاي چشم همه سرمه در گلو کردند
  • دماغ سير چمن سوخت در طبيعت عجز
    بخاک از آبله آبي زدند و بو کردند
  • سراغ جلوه ئي در خلوت دل ميدهد شوقم
    غريبم خانه آئينه ميپرسم کجا باشد
  • ندارد هيچکس آگاهي از سعي گداز من
    همان بيرنگ ميسوزد نفس در هر کجا باشد
  • زمينگيري زجولانم چه امکانست وادارد
    برون رفتن زخود چون شمع در هر عضو پا دارد
  • زحال گوشه گير فقراي منعم مشو غافل
    که خواب مخملي در رهن نقش بوريا دارد
  • راحتي گر هست در آغوش ترک مدعاست
    احتياج آشوبها دارد باستغنا زنيد
  • طبع ناقص را مبر در امتحانگاه کمال
    کم عياري چون محک خواهد طلا مس مي شود
  • کيست تا گيرد عنان هرزه تازان خيال
    عالمي در عرصه شطرنج فارس مي شود
  • رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد
    همچو سيل اينخانه را افسون رفتن پاک برد
  • در سرم بي مغزي شور هوس پيچيده بود
    وصل گوهر يابد آن موجيکه اين خاشاک برد
  • مباد در غم واماندگي ببادروي
    چو شمع آنهمه خار قدم نخواهي شد
  • بسر خاک تمنا در نظرها کرد حيراني
    بناي عجز ما را سقف و ديوار اينچنين بايد
  • من و در خاک غلطيدن تو و حالم نپرسيدن
    بعاشق آنچنان زيبد بدلدار اينچنين بايد
  • نماز ما ضعيفان معبد ديگر نمي خواهد
    شکست آنجا که شد محراب طاقت در سجود آمد
  • نور خورشيد ازل در عالم موهوم ما
    ذره ميگردد نمايان تا بروزن ميرسد
  • در کمين خلق غافل گر همين صوت و صداست
    آخر اين کهسار سنگش بر فلاخن ميرسد
  • دلها سموم پرور افسون حيرت اند
    در زلف يار شانه دندان مار بود
  • ما غافلان تظلم حرمان کجا بريم
    حسن آشکار و آينه در زنگبار بود
  • جهدي نکردم و بفسردن گذشت عمر
    در پاي همت آبله ام آشکار بود
  • (بيدل) بما و تو چه رسد ناز آگهي
    در عالمي که حسن هم آئينه دار بود
  • تحقيق زتمثال چه گل دسته نمايد
    حيف است کسي در طلب آينه کو شد
  • در کيسه ما مايه خيال است درم نيست
    دريا گهر را زبماهي چه فرو شد
  • چون آبله در خاک ادبگاه محبت
    بايد سر بي گردن پا مال براورد
  • در صافي دل شبهه تحقيق نهان بود
    چون رنگ نماند آينه تمثال براورد
  • در کشت زار عبرت امکان نکاشتند
    تخمي که پايمال غرور نمو نشد
  • در ياد طره ات نفشانديم بال شوق
    کز گرد ما دماغ هوا مشک بو نشد
  • در وادئي که جاده منزل خيال اوست
    وامانده گي بس است اگر جستجو نشد
  • در عشق نال گشتن (بيدل) محال نيست
    آن کيست دل بزلف بتان بست و مو نشد
  • چون نگه هر چند در مژگان زدن گم ميشويم
    حسرت ديدار ما را باز پيدا ميکند
  • حسن بي ايجاد عشقي نيست در اقليم ناز
    گل چو موج رنگ زد گلباز پيدا ميکند
  • سلامت آئينه دار سعادت است بشرطي
    که استخوان کسي در ره هما ننشيند
  • موج را هرزه دويها زگهر دور انداخت
    آبرو در قدم آبله فرسايش بود
  • دبستان ادب را آن نزاکت فهم اسرارم
    که طفل اشک من در خامشي درس روان دارد
  • چو شمع کشته کز خاکستر خود ميکند بالين
    خموشيهاي آهم داغ در زير زبان دارد
  • نيم آگه زحس قاتل اما اينقدر دانم
    که در هر قطره خونم چشم حيران آشيان دارد
  • طپيدن شکر آرام است (بيدل) بسمل ما را
    نفس در عالم پرواز سير آشيان دارد
  • بهارنامه ياران رفته مي آرد
    گلي که واکند آغوش در برش گيريد
  • هزار موج در اين بحر قاصد هوس است
    زنامه همه مهر حباب برداريد
  • زهستيم غلطي رفته در حساب عدم
    مرا چو نقطه شک زين کتاب برداريد
  • سرکشي ميخواستيم از پا نشستن در رسيد
    شعله را آواز ميداديم خاکستر رسيد
  • نارسيدن محمل آوارگي سر منزليم
    درگذشت از عالم ماهر که هر جا در رسيد
  • مطلعي سر زد زفکرم در کمينگاه خيال
    بيخبر رفتم زخود پنداشتم دلبر رسيد
  • کاش همچون سايه در زنگار ميکردم وطن
    آب برد آئينه ام را تا به روشنگر رسيد
  • هر سر و چندين جنون هواست در اينجا
    منزل کس احتياج بام ندارد