نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.
هيلاج نامه عطار
که آتش بينم و منصور درهم
حقيقت سوز او
در
من دمادم
دمادم هستم و يکذره
در
نيست
بر من هست اندر نيست يکيست
وصال احمدم
در
جانست پيدا
مرا آن ماه و خور تابانست اينجا
محمد رهنماي من
در
اين سر
بود کو کرد سر م جمله ظاهر
سراپايم از او
در
غرق نور است
دلم از نور او عين حضور است
حضور و نور من از مصطفايست
مرا او
در
درون جان صفاي است
چنان
در
مهر او مجروح ماندم
که جسمم رفت کلي روح ماندم
اناالحق گفتم و جان رفت ديگر
همه ذرات من شد
در
يقين خور
منم خورشيد و ذره پاي کوبان
وصال ما
در
اينجاگاه جويان
چنان شد مست منصور اندرينراه
که مي بيند عيان
در
خويشتن شاه
بچشم من بجز جانان پديدار
نمي آيد
در
اينجا بر سر دار
منم اسرار لاهوتي
در
اين سر
که اندر قاف قربت گشت ظاهر
در
خود ما گشادستيم به تحقيق
دهيم آنرا که ما خواهيم توفيق
کجا يارد زد از ما عقل کل دم
که
در
ما مي نگنجد عقل آدم
تو از ما زنده
در
عين صورت
ترا بخشيده ايم اينجا حضورت
تو از ما زنده
در
حضرت ما
زماني باش اندر قربت ما
نمود بود ما
در
تست موجود
از آن اينجا ترا هستيم معبود
منزه بين مرا
در
جسم و جانت
که بنمايم همه راز نهانت
ترا اين عز و دولت هم زما هست
که جسم و جان تو
در
ما بقاهست
ار
در
بندگي ما را بداني
ترا بخشيم ما صاحب زماني
چو آيي
در
خراباتم ز هستي
چو نوشي جرعه از خود پرستي
چو آيي
در
خراباتم يقين تو
بجز من هيچ اينجاگه مبين تو
چو آيي
در
خراباتم فنا گرد
که گردانم ترا اندر فنا فرد
چو آيي
در
خراباتم چو مردان
يکي باش و رخ از هر سو مگردان
چو آيي
در
خراباتم مرا بين
درون خويش بيچون و چرا بين
مکن هستي و
در
عين ادب باش
مکن اسرار ما ايشيخ دين فاش
تو گر اينجا خوري از خود بميري
ولي
در
ذات من هرگز نميري
ادب داران ما
در
عين تقوي
مرا ديدند اندر عين دنيا
ادب داران ما دو خود رسيدند
جمال ما
در
اينمعني بديدند
ادب داران ما واقف نبودند
يقين
در
عشق ما واصف نبودند
صفات ذات ايشان جمله مائيم
که
در
ايشان جمال خود نمائيم
کسي کز ما
در
اينجاگاه دم زد
حقيقت کام ديد از ما چو بستد
خداوند نهان و آشکارم
که
در
هر جايگه بي گفت يارم
يکي داند مرا
در
بي نيازي
کنم او را حقيقت کارسازي
يکي داند مرا
در
جمله پيدا
من او را باشم اينجاگاه پيدا
يکي داند مرا
در
پادشاهي
ورا بخشم من او را دستگاهي
چو مقصود تو اندر اصل مائيم
که بود خويش
در
کل مينمائيم
حجابت دور گردانم
در
اينجا
که من درد تو و درمانم اينجا
دوا کن درد و بنگر
در
درونت
که بنموده است يار رهنمونت
دوا کن درد و بنگر
در
رخ يار
که درمانت شود کلي پديدار
تو تا واصل نگردي
در
بر يار
دواي درد کي آيد پديدار
دواي درد تو ديدار يار است
که
در
جان و دل تو آشکار است
دواي درد تو اويست بنگر
که
در
تو هست اينجا يار ناظر
دواي درد تو اويست الحق
که اينجا ميزند
در
تو اناالحق
به از ايندم دم ديگر دهد دست
که
در
ديدار تو ياراست سرمست
به از اين دم که جانانست با تو
يقين
در
پرده اعيانست با تو
تو با ياري و يار اينجاست پيدا
ترا
در
جان نموده روي زيبا
از آن
در
درد ياري زار و مجروح
که ني دل بيني اينجاگاه و نه روح
دوايت آنزمان آيد ز توحيد
که
در
يکي شوي از عين تقليد
دوايت آنزمان باشد که
در
ذات
حقيقت محو آري جمله ذرات
يکي بيني تو اندر جزو و
در
کل
برون آئي بيکباره ازين ذل
چنين کن شيخ اينجا با دوا گرد
چو من
در
بود کل کلي خدا گرد
تو
در
او گم شو آنگه پرده برگير
پس آنگه يار را بيچون ببر گير
تو
در
او گم شو و محو هوالله
حقيقت گرد و آنگه باش الله
تو
در
او گم شو و صورت رها کن
بجز او صورت اينجاگه فدا کن
دواي درد ما او بود ديدم
بسي
در
جان يقين گفت و شنيدم
دوا کردم
در
اينجا يار عشاق
حقيقت شيخ اندر دار عشاق
دل و جانم ازو اندر قرار است
که ديدارم
در
اينجا آشکار است
قراري يافت دل از گفتگويش
که ديد آنرخ که بد
در
آرزويش
قراري يافت دل
در
قربت او
که ايندم واصفست از حضرت او
قراري يافت دل از ديد ديدش
که
در
اينجا عيان جانان بديدش
قراري يافت دل
در
سر بيچون
که جانان يافت اينجا بي چه و چون
قرار جان يقين خواهد بدن زود
که گردد محو کل
در
ذات معبود
قرار جان بود محو هوالله
که گردد
در
يکي او بيشکي شاه
قرار جان بود آن دم ز ديدار
که منصورش بسوزد
در
تف نار
زمين و آسمان هم بيقرار است
همه
در
گردش ناپايدار است
حقيقت محو خواهد گشت جمله
در
اينجا تا چه خواهد گشت جمله
هر آن تخمي که کارند آن برآرد
ولي
در
عاقبت پائي ندارد
فنا به از چنين صورت نماندن
بجان بايد
در
اينحضرت بماندن
فنا به
در
ره مردان هوشيار
که يار اندر فنا آيد پديدار
فنا به
در
ره مردان رهبر
فنا بوده است اندر بود بنگر
دو روزي صبر کن
در
تنگدستي
که چون گردي فنا از غم برستي
قناعت کن تو چونمردان عالم
ميان غم
در
آنغم باش تو خرم
قناعت کن که تا گردي مصفا
چرا باشي تو
در
اسم و مسما
قناعت کن چو يارت
در
کنار است
مخور غم جان که جانان آشکار است
قناعت کن چو يارت هست
در
بر
تو با اوئي و او اندر برابر
نه من بردارم اينجا
در
حقيقت
که بردار غمند اهل طريقت
چرا غم ميخوري ايشيخ
در
دهر
تو لطف يار بين و بگذر از قهر
حقيقت رو تو
در
عين شريعت
تو دنيا سربسر ميدان طبيعت
طيعت دان همه دنياي غدار
که ماندند انبيا
در
وي گرفتار
حقيقت با شريعت خانه و
در
شناس اينجا چو احمد ذات حيدر
از ايشان گردي اينجا واصل حق
چنين دان
در
حقيقت سر مطلق
ره ايشان کن و
در
منزل يار
پس آنگه گرد کلي واصل يار
ره ايشان کن اندر کل عالم
که تا يابي
در
آنجاگاه آدم
تو ايشان دان حقيقت ذات بيچون
نموده روي خود
در
هفت گردون
بتقوي زندگاني کن بر دوست
که مغزت زود گردد
در
يقين پوست
بتقوي زندگي کن بيشکي تو
که يابي
در
يقين ديد يکي تو
بتقوي زندگي کن تو از دل
که از تقوي شوي
در
عشق واصل
بتقوي و بپاکي
در
جهان تو
بياب ايدوست وصل جان جان تو
ز تقوي گر خبر داري تو ايشيخ
در
اينجاگاه پنداري تو ايشيخ
هر آنکو پاک باشد
در
ره عشق
بود پيوسته از جان آگه عشق
هر آنکو پاک باشد
در
عيانش
بلي پيدا نمايد جان جانش
نيم ديوانه اما
در
يکي من
همه حق بينم ايجا بيشکي من
بنزد يار وصل يار ديده
در
اينجا گاه با دست بريده
يدالله است ما را اندر اينجا
که دست يار بگشاده
در
اينجا
نه منصور است اينجا ديد جانان
بمانده غرقه
در
توحيد جانان
بدين کسوت نيايد شيخ داني
بسي برهان
در
اين سر نهاني
بدين کسوت نيايد باز منصور
نخواهد ماند دايم غرقه
در
نور
بدين کسوت نيايد
در
جهان او
که گويد ديگر اين شرح و بيان او
بدين کسوت مرا بشناس تحقيق
در
اين کسوت تو شيخا ياب توفيق
صفحه قبل
1
...
882
883
884
885
886
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن