نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
در
گرد مزارات سراغيست بفهميد
پي گم شدن قافله بيجرسي چند
دل
در
غم حوادث بي نوحه نيست يکدم
درد شکست ازين بيش بادانه که باشد
راحت انديش مباشيد که
در
وادي عشق
وحشت آرام شود آهو اگر ميش شود
در
سعي بذل کوش که اينجا خسيس هم
جان دادنش بحسرت جاويد جود کرد
از عدم خجسته برون هرزه ميطپيم بخون
مغز هوش
در
سر کس مايه جنون نشود
در
مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان
طفل شير اگر نخورد خون دوباره خون نشود
نفس خيره سر بخطا مايل است
در
همه جا
ايمني زلغزش اگر مرکبت حرون نشود
دام من
در
گره حلقه افلاک نبود
چون نگاهم قفس از ديده حيران کردند
بيقراران ادب پرور صحراي جنون
سيلها
در
گره آبله پنهان کردند
در
فرامش خانه هستي عدم گم کرده ام
يادي از کيفيت آن الفت آبادم دهيد
خيالت درغبار دل صفا پردازئي دارد
پري
در
طبع سنگ افسون ميناسازئي دارد
بدشت و
در
نديدم از سراغ عافيت گردي
خيال بيدماغ اکنون گريبان تازئي دارد
فضولي
در
طلسم زندگي نتوان زحد بردن
قفس آخر بمشق پرفشاني مسطري دارد
پي قتلم چه دامن بر زند شوخي که
در
دستش
هجوم جوهر شمشير چين آستين باشد
در
فراموشي مگر جمعيتي پيدا کنم
ورنه چون موي سر مجنون پريشانم بياد
سعي مغرور زعجزم
در
آگاهي زد
خواب پا داشتم از آبله مژگان واکرد
گرد پرواز
در
انديشه پري مي افشاند
خاک گشتن سر سودائي ما بالا کرد
در
محبت دشمن من انفعال ناکسي است
زان سر کو بهر راندن شرم آبم ميکند
در
عقوبت خانه ننگ دوئي افتاده ايم
ما و تو چندانکه ميبالد عذابم ميکند
من نميدانم کيم دربارگاه کبريا
حلقه بيرون
در
(بيدل) خطابم ميکند
در
احتياج نتوان بر سفله التجا برد
دست شکست حيف است بايد به پيش پا برد
دست
در
آستينش دلبردني نهان داشت
امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد
از دير اگر رميديم
در
کعبه سرکشيديم
از خود برون نرفتن ما را هزار جا برد
تدبير چرخ خون شد
در
کار عقده دل
اين دانه از درشتي دندان آسيا برد
شد قامت جواني
در
پيريم فراموش
آخر عصاي چوبين از دستم آن عصا برد
در
ادبگاهي که لب نامحرم تحريک بود
عافيت چون معني عالي بدل نزديک بود
در
بساطيکه دم تيغ ادب آخته اند
بي نيازان سروگردن بخم افراخته اند
در
مقاميکه دل و ديده و ديدار يکيست
همه داغند که آئينه نپرداخته اند
چه بهار و چه خزان
در
چمنستان حضور
عرض هر رنگ که دادند همان باخته اند
در
بيابانيکه سعي بيخودي رهبر شود
راه صد مطلب بيک لغزيدن پا سر شود
درين محيط که هر قطره نقد باختن است
خوش آن حباب که آهيش
در
جگر نبود
در
عشق آنکه قابل دردش نديده اند
حيزيست کز قلمرو مردش نديده اند
در
غبار هستي اسرار وفا پوشيده اند
جامه عرياني ما را زما پوشيده اند
غنچه ها را تا سحرگه برق خرمن ميشود
در
ته دامن چراغي کز هوا پوشيده اند
رازداريهاي عشق آسان نمي بايد شمرد
کوه ها
در
سرمه گم شد تا صدا پوشيده اند
نيستم آگاه دامان که رنگين ميکنم
خون ما را
در
دم تيغ قضا پوشيده اند
سرنوشتي داشتم
در
چشم کس روشن نشد
اينقدر دانم که زير نقش پا پوشيده اند
از قناعت بگذري کانجا زشرم عرض جاه
دستها
در
مهر تنگ گنجها پوشيده اند
در
غمت آخر بجائي کار بيدادم رسيد
کز طپيدن سرمه شد هر کس بفريادم رسيد
عشق ضعفي داشت تا شد با مزاجم آشنا
سيل شبنم بود تا
در
محنت آبادم رسيد
حسرتي
در
پرده نوميدي دل داشتم
سوختنها چون سپند آخر بفريادم رسيد
قاصد شوق از کمين نارسائي ايمن است
ناله ئي دارم که
در
هر جا فرستادم رسيد
شعله افسرده (بيدل) شهپر خاکستر است
در
هوايش هر که رفت از خود بامدادم رسيد
در
گلستانيکه چشمم محو آن طناز ماند
نکهت گل نيز چون برگ گل از پرواز ماند
نغمه ها بسيار بود اما زجهل مستمع
هرقدر بي پرده شد
در
پرده هاي ساز ماند
حسن
در
اظهار شوخي رنگ تقصيري نداشت
چشم ها غفلت نگه شد جلوه محو باز ماند
جاده سرمنزل مقصد خط پرکار داشت
عالمي انجامها طي کرد و
در
آغاز ماند
در
گلستاني که حسنش جلوه ئي سر ميکند
گل زشبنم ديده حيران بساغر ميکند
بيتو طفل اشک مشتاقان زدرد بيکسي
گر همه
در
چشم غلطد خاک بر سر ميکند
از جنونم عالمي پوشيد چشم امتياز
هر که عريان ميشود اين جامه
در
بر ميکند
صفحه قبل
1
...
878
879
880
881
882
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن