167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هيلاج نامه عطار

  • همه ذاتست کاينجا گفته تو
    همه در است کاينجا سفته تو
  • چرا فارغ نشيني زود برخيز
    دگر در عشق و ديد فقر آويز
  • چو کردستي در اينجا جملگي ترک
    بجز کشتن نماندستت دگر برگ
  • جوابم داد من منصور حلاج
    مرا نام است در آفاق هيلاج
  • منم هيلاج و ديگر کدخدايم
    تو منصوري و من در تو خدايم
  • درون جان تو مائيم گويا
    توي از من ده در عشق جويا
  • نمودم روي سوي آن دو عالم
    چرا خاموش اينجا در کشي دم
  • دمت بگشاي و دمدم جوهر افشان
    دل و جان جست بر خاک در افشان
  • ترا وقتي است چون منصور حلاج
    دگر بنمود رخ در عشق هيلاج
  • کنون بگشاي دل در عشق و مستي
    حققت دان تو اين يکدم که هستي
  • فنا خواهي شدن در پايداري
    چو او اين لحظه اندر پايداري
  • کلاه عشق دادندت بسر بر
    که بيني در خدا ايندم سراسر
  • چو در عشقي تو عاشق وار ميخوان
    اگر با درد آئي رهبر است هان
  • جوابم ده در اينمعني که اين چون
    چگونه دم زد اينجا بيچه و چون
  • چگونه گشت و اصل در تن تو
    چگونه ديد ذات روشن تو
  • جنيد اينجا چنين از کار رفته
    که همچون نقطه در پرگار رفته
  • اگر اين سر بگوئي در زمانم
    شود مکشوف ايجان و جهانم
  • اناالحق ميزند در خون او باز
    وگرنه خون کجا ايندم زند باز
  • موافق تا نباشد در رگ و پي
    کجا يارد زدن هر دم وي از وي
  • دمم حق زنده گردانيد در خون
    نمود اينجاي رازش بيچه و چون
  • درختي ديد موسي صاب راز
    اناالله گفت با موسي در آن باز
  • درختي وصل جانان يافت آندم
    اناالحق گفت او اينجا در آندم
  • نه چون آيد حقيقت کردگارت
    که خون گشته نهان در زير دارت
  • حيات طيبه در خون بديده
    که تا داني تو کانرا چون بديده
  • وجودش جمله جان گشته در اينجا
    نه همچون ديگران سرگشته اينجا
  • دگر بنگر قدم تا مي چه گويد
    چه بيند راز در دستم چه گويد
  • زبان بيزبان چون گويدم راز
    دگر چون بنگري در عين آواز
  • تو حال دست را پرسيدي اينست
    که با ذرات در عين يقين است
  • ز سر تا پاي منصور است واصل
    همه ذرات در عشقند کامل
  • ز سر تا پاي منصور است جانان
    اناالحق گوي اينجا در يقين دان
  • ز سر تا پاي منصور است بيشک
    گرفتار آمده در بند کل يک
  • ز سر تا پاي منصور است اشيا
    نمود دوست در وي جمله پيدا
  • ز سر تا پاي منصور است خورشيد
    همه ذرات در وي کرده اميد
  • ز سر تا پاي منصور است کل ذات
    اناالحق گوي در وي جمله ذرات
  • چنانم اينزمان در سر بيچون
    چه ذاتم چه رگ و چه پوست و چه خون
  • يدالله است راز ما در اين بس
    نميداند بجز من سير اين کس
  • تو گرچه واصلي در عشق مانده
    کجا باشي تو دست از جان فشانده
  • من از عين اليقين اعيان ذاتم
    اناالحق گوي اينجا در صفاتم
  • صفاتم در حقيقت حق شد اينجا
    نمود جسم و جان مطلق شد اينجا
  • منزه چون درين ميدان فتادست
    اناالحق مرورا در جان فتاده است
  • منزه چون درينراز است اينجا
    از آن بيشک در آواز است اينجا
  • بجز او نيست اکنون در درونم
    اناالحق زن به بين درخاک و خونم
  • تو دست از خود کجا داري بتحقيق
    که تا يارت دهد در عشق توفيق
  • هر آنکو شد فنا اندر دل و جان
    نموداري جانان در دل و جان
  • کنون چون دست شد با دست دلدار
    چه خواهد نيز يابم در نمودار
  • چو ما را دستگيري کرد جانان
    از آندستي در اينجا برد جانان
  • ز پيش انديشي خود ياد کردم
    از آن در عشق خود پر داد کردم
  • به بين اين خون که نور ذوالجلالست
    اناالحق گوي اينجا در وصال است
  • مبين خون شيخ بيشک ذات او بين
    نمود خويشتن در ذات او بين
  • نه در زندان تو گفتي شيخ با من
    که بايد کردنت اسرار روشن
  • وگرنه دزد راهي تا بداني
    زدي ايندم تو آندم در نهاني
  • چو در اينجايگه من دزد راهم
    کنون بنگر که اندر دار شاهم
  • چنان فرموده ام در سر قرآن
    حقيقت سر اينمعني فرو خوان
  • رضاي ماست اينجا سر بريدن
    ره جانان بود در سر بريدن
  • حقيقت اين چنينم آرزويست
    ز بهر اينزمان در گفت و گويست
  • زبان دارد گنه در حکم احمد
    که اين يک نکته ميگويد چنين بد
  • منم با تو تو با من راست گوئي
    در اينمعني دگر اينجا چه جوئي
  • ز ديدارم نمود راز ديدي
    مرا در پرده جان باز ديدي
  • چو من در پرده جانت عيانم
    ولي از چشم صورت بين نهانم
  • ابا تو گفته ام در پرده هر راز
    بگفتم با تو کاين پرده برانداز
  • مرا در پرده ديدي ناگهان تو
    نمودي راز با خلق جهان تو
  • نمودي مر مغز ذاتم در تن خويش
    حجابت رفت اينجاگاه از پيش
  • ترا زين گفتن بيهوده معني
    که با ما ميکني در عشق دعوي
  • تو دعوا ميکني معنيت بايد
    در اينجا گر نه اين دعويت بايد
  • نداري طاقت جامي فنا شو
    ابا ما در ميان جان بقا شو
  • نداري طاقت جامي چه گوئي
    کنون در هرزه اندر گفت و گوئي
  • کنم رسوا زبانت را به بيرون
    کنم اندازم اندر خاک و در خون
  • در آتش رفت خواهي زار و سرمست
    ابي پا و زبان منصور بي دست
  • هر آنکو در ره ما غرق خون شد
    ابا مادر تمامت غرق خونشد
  • هر آنکو در ره ما يافت بوئي
    کنم گردان سرش مانند گوئي
  • اگر خواهي گذشت از سر در اينجا
    کنم با ذات خود ذات تو يکتا
  • مگر آنک از وجود آئي تو بيرون
    بيا بي ذات خود را غرقه در خون
  • کنون منصور فردا راز بيني
    مرا در جمله اشيا باز بيني
  • چو يارم اين پيامم دوش گفتست
    در اسرار با ما دوش سفته است
  • حقيقت آنکه جانان گفت با من
    ز دستم شد در اينجا راه روشن
  • ز سر تا پاي من گوئي در آنجا
    حقيقت دوست بگرفتست ما را
  • همه ذرات من در بود بودند
    ز حق گفتند و از حق مي شنودند
  • ندارد صورتي در ديد توحيد
    که يارد مرو را اينجايگه ديد
  • که يارد ديد جانان بي نشانست
    نمود ذات او در جسم و جانست
  • سخن او از حقيقت سر اسرار
    نگر آنکو در اين آمد خبردار
  • از اينصورت شدم در اصل واصل
    حقيقت آمديم از اصل واصل
  • ابا او روز و شب اين گفته ام من
    در اسرار با او سفته ام من
  • نه چندان بوده ام در خدمت او
    که او ميداند اينجا قربت او
  • چه مهماني کنم من در خور او
    که باشد اندر اينجا رهبر او
  • حقيقت هم سزا و بود باشد
    که او در جسم و جان معبود باشد
  • کنم قربان او خود را در آنجا
    که او از ذات خود بگزيد ما را
  • هزاران جان کنم ايثار اينجا
    که من مي بينمش جانان در اينجا
  • هزاران جان کنم قربان ديدش
    بخاصه در سر گفت و شنيدش
  • هزاران دور ميبايد در اسرار
    که تا شيخي چنين آيد پديدار
  • که اصل کعبه باشد اندر اينجا
    گشاده بيند او ما را در اينجا
  • در من ذان گشادند از حقيقت
    که بسپردم بکل راز شريعت
  • جنيدا در شريعت کام ميران
    که خواهد گشت اين ترکيب ويران
  • که داند کين سپهر کوژ رفتار
    چگونه اصل اين افتاد در کار
  • بجز منصور کين جا کار بشناخت
    ز عشق دوست بود خويش در باخت
  • وصال شاه دارد در برابر
    منم چون ذره او ماننده خور
  • نظر کرده است خور در ذره خويش
    مرا کرده ست اينجا غره خويش
  • جنيدا آفتاب جان عيان بين
    در آن خورشيد کل عين عيان بين
  • ز يکي بين همه نقش عجايب
    نموده در بحار دل غرائب
  • يکي خورشيد و چندين طينت آنست
    نظر ميکن که اينجا در شبانست
  • اگر نقدي تو داري اندرين راه
    مر آن نقدت بده در حضرت شاه