167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هيلاج نامه عطار

  • تو ميداني که دانائي در اسرار
    توي از خاطر موري خبردار
  • تو دانائي که در خاطر چه دارم
    بنزديک تو چون پاسخ گذارم
  • توي اول توي آخر چه گويم
    که در ميدان حضرت همچو گويم
  • چو نزد دوست صاحب راز گرديد
    در آنجا سجده کرد و باز گرديد
  • به هر پرده که ديگر در نظر بود
    ز جانان باز صاحب رازتر بود
  • نخواهد شد ترا بيرون ازين باب
    بحق گيسويت کو بود در تاب
  • اميد من توي در هر دو عالم
    نظرها ميکني بر من دمادم
  • فنا گردان مرا از بود خويشم
    که ديدم در فنا معبود خويشم
  • فنا خواهد بدن اول بقاام
    از آن پيوسته در عين فناام
  • در آخر اين بود ما را سرانجام
    بيايد خوردن آخر جمله آن جام
  • لدني بودش آن پاکيزه گوهر
    بکل علم محمد بود او در
  • که در مردي سر و جان را ببخشيد
    که اندر کل عالم جمله حق ديد
  • چو او ديگر نباشد در جهان مرد
    که کرده است آنچه او با قلعه کرد
  • چگويم وصف حيدر به ازين من
    که حيدر کرد در کل پيش ازين من
  • ترا خوانده است شير اينجا خداوند
    که شيران جهان کردي تو در بند
  • وصال حب حيدر به ز گنجت
    وگر نه بعد از اين در دست رنجت
  • علي را اين چنين نتوان ستايش
    نمودارش کنم در جان فدايش
  • گذر کن از تماشا گاه زنهار
    وگرنه در بلا ماني گرفتار
  • موافق باش با اهل يقين تو
    چو ايشان باش در حق پيش بين تو
  • قلم راندست در هر چيز کوراست
    حقيقت اوست بشنو اين سخن راست
  • قدم چون در نهادي راز بيني
    يقين سررشته خود باز بيني
  • قدم در نه درينره تا بيابي
    جمال يار و سوي او شتابي
  • چرا درمانده بگشاده ايندر
    اگر مرد رهي زين در تو بگذر
  • کناري جوي از مردم که يارت
    ز ناگاهي بيايد در کنارت
  • اگر صبرت بود در آخر دوست
    نمايد روي خويش از ظاهرت دوست
  • تو داري در دو عالم جوهر دوست
    نميداني نمي بيني که کل اوست
  • چنان دان اين سخن گر مرد راهي
    که تو اويي و او در تو چه خواهي
  • سخن در عشق و دل بسيار گفتم
    حقيقت کل ز ديد يار گفتم
  • حقيقت ايدل اکنون پاک رو باش
    ابا جانان تو در گفت و شنو باش
  • ز غفلت آمدي بيرون حقيقت
    بسي خوردي در اينجا چون حقيقت
  • اگرچه داده اي جان اندرين راه
    که از رازي کنون درمانده در چاه
  • بمنزل در رسيدي باز مانده
    هنوز از شوق صاحب راز مانده
  • قدم چون سوي اين گلشن نهادي
    ندانستي و در گلخن فتادي
  • سفر کردي ز دريا سوي عنصر
    سفر ناکرده گوهر کي شود در
  • توي کرده سفر در عين دريا
    چرا ميماني اندر قعر دريا
  • توئي دريا و جور در نشان نه
    ترانامي ولي نام و نشان نه
  • نظر کن در خود اکنون چون شکستي
    صدف بشکن که کلي خود تو هستي
  • تو داري نور پاک هفت گلشن
    تو در دريا شده پيوسته روشن
  • کمال خويش بشناس اندر اينجا
    که تا زينجا رسي در عين اينجا
  • چه ميداني در اينجا تا تو چوني
    توئي آنجوهري که ذوفنوني
  • حقيقت پيش شه خواهي شدن باز
    تو باشي در کف سلطان باعزاز
  • خريدار تو سلطانست ار عشق
    در اينجا راز پنهانست از عشق
  • مرا در سوي آنحضرت برد باز
    که تا از راز او گردم سرافراز
  • مرا اينجاست عز و قدر و قيمت
    در ايجا ديدن جانان حقيقت
  • غنيمت دان که در اينجا دو روزي
    مثال عاشقان سازي بسوزي
  • ازين معني نگردم يکزمان من
    که تا اينجا رسم در جان جان من
  • نخواهد بود اينجا نطق خاموش
    که دل چون ديگ در آتش زند جوش
  • دلم در ديگ سوداي معاني
    چنان پخته که آن پير نهاني
  • در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت
    که حق ديد و وزو ديد و نکو گفت
  • ز توفيق وي اينجا جوي طاعت
    که در طاعت بيابي استطاعت
  • ترا آنجا کمال عشق شاه است
    چو غم داري چو شه در بارگاهست
  • چو فرمودت ترا در عين فرمان
    ببر فرمان او خود را مرنجان
  • همه در دل شناس و دل عيان بين
    درون جان جمال بي نشان بين
  • تو چنديني چرا خود دوست داري
    به مغزي در حقيقت پوست داري
  • ترا مغز است و در خود ماندي ايدوست
    از آن مغزي نديدستي بجز پوست
  • ز بحر وصل جانها بيقرار است
    مکان وصل در دارالقرار است
  • همه گفتارها از بهر اين است
    که در مردن يقين عين اليقين است
  • در اينجا دايما عين وصالست
    که اينجا خانه رنج و وبال است
  • در اين محنت سراي عالم کل
    کجا آيد مراد کل بحاصل
  • خوشستي زندگاني و کشستي
    اگر نه مرگ ناخوش در پي استي
  • مراد اينجا تمنا دان حقيقت
    در او پنهان و پيدا دان حقيقت
  • دل و جان در بلاي قرب جانانست
    چنين اسرار گفتن کي چنانست
  • نظر در کار اين کردم بيکبار
    نداند اين سخن جز صاحب اسرار
  • جهان و هر چه در هر دو جهانست
    نيرزد پر کاهي گرچه جانست
  • بجز جانان در اينعالم نداني
    به بيني گر تو هم صاحب يقيني
  • چنان ديدند در اينجايگه باز
    که گوئي جان ايشان بد يکي راز
  • رهي دور است و بس راهيست مشکل
    که يار در رفت آنجا سوي منزل
  • چه سرما و چه گرما در فقيري
    بر عاشق يکي باشد اسيري
  • ز صورت دان وگرنه فقر يار است
    در او اسرارهاي بيشمار است
  • اگر فقر و فنا خواهي در اين راز
    تکبر از نهاد خود بينداز
  • ترا اينجا براي عجز آورد
    که تا باشي در اينجا صاحب درد
  • همه در خود خداوند جهان بين
    به هر چه اندر به بيني جان جان بين
  • عمل کن تا ستاني مرد کارت
    عمل باشد در اينجا يادگارت
  • عمل کردند مردان اندرينراه
    بترس از آه موري در بن چاه
  • عمل چون هست در علمت عمل کن
    پس از علم و عمل اسرار حل کن
  • اگر علمت بود در اول کار
    عمل آيد ترا اينجا خريدار
  • طلب بايد که تا در بر گشايد
    پس آگاهي بمطلوبت نمايد
  • دريغا کين طلب در دست کس نيست
    درين وادي کسي فريادرس نيست
  • کمال عشق اگر آيد پديدار
    بچشم تو نه در ماند نه ديوار
  • دلي بايد ز عشق يار در جوش
    بماند تا ابد او مست و مدهوش
  • الا تا در مقام عشق بازي
    تو پنداري مگر اين عشق بازي
  • که داند بر دره در معدن عشق
    چنان برگشته از مامن عشق
  • به پيش کار گه چون رخ نمودند
    در آخر اينچنين پاسخ شنودند
  • حقيقت عشق اين ره ديده باشد
    که او در خويش صاحبديده باشد
  • نمايد عشق راهت تا بر يار
    تو کي آئي در اينجاگه پديدار
  • هدايت نيست جز کار است درياب
    مکن در کار خود هرگز تو اشتاب
  • بلاي عشق اگر اشتاب داري
    بسوزد زانکه سر در خواب داري
  • حقيقت عشق در يکي پديد است
    وليکن جمله دردي ناپديد است
  • همه در عشق زادت تا بداني
    به آخر جمله باد است ار بداني
  • بنور تو مزين آمد اين خاک
    که در وي داخل است اينهفت افلاک
  • ز حکم يفعل الله کس نگردد
    اگر خواهد بيکدم در نوردد
  • چه باشد سر که تا بازيم اينجا
    که ما در عشق شهبازيم اينجا
  • حقيقت اينزمان عطار يار است
    مرا در سر جانان آشکار است
  • حقيقت آنجه دادم دست امروز
    گه در کاريم با بخت جهان سوز
  • مرا شد منکشف اسرار حلاج
    نمودم نام او در عشق هيلاج
  • بکنجي در نشستم زار مانده
    ضعيف و ناتوان و خوار مانده
  • در انديشه که از بعد جواهر
    چه اسرار آيد اينجا گاه ظاهر
  • چو صبح از صبحدم او خنده کرد
    دگر سر را فرو برد او در ايندرد
  • تو ايندم عاشقي و راز ديده
    جمال دوست در خود نار ديده
  • طلب کردي و ديدي ديد مطلوب
    رسيدي اينزمان در ذات محبوب