167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • فلک يک خرقه پوش خانقاهش
    بسر گردان شده در خاک راهش
  • شده در نور عشقش عقل و جان گم
    ز عکس ذات او هر دو جهان گم
  • ز بود آفرينش اوست مقصود
    ز لا در عين الا اوست موجود
  • در آدم بود نوري از وجودش
    وگر نه کي ملک کردي سجودش
  • مه از شرم رخش هرمه گدازد
    چو در راهش گدازد سرفرازد
  • تو اصل جوهري در اصل فطرت
    ترا دادست ايزد جاه و حرمت
  • ز ذات خويش ديده لامکانت
    در آنجا بود کل عين العيانت
  • خرد در راه تو طفلي بشيرست
    ز حکم سرعت اينجاگه اسيرست
  • تويي مقصود خود در دار دنيا
    که پيدا شد ز تو اسرار عقبي
  • چو تو بگشاده اي اينجاي در باز
    نمودي نفع و ضر و خير و شر باز
  • چنان کو بود در سر حقيقت
    نبودش هيچ اينجا گه طبيعت
  • چو يک بين شد شب معراج در ذات
    ازآن بر سر نهادش تاج از ذات
  • گهي در دست بدسنگش سخن گو
    گهي زنهار از وي خواست آهو
  • گهي از سنگ نخلي کرد پيدا
    که آن در حال بار آورد خرما
  • حقيقت گشت موسي امت او
    چو در توريت ديدش قربت او
  • طلب مي کرد ذات خويش آن نور
    چو شد مطلوب شد در جمله مشهور
  • کسي کو با تو اينجا آشنا شد
    در آخر بي شکي مرد خدا شد
  • توئي بود خدا در سر اسرار
    تو ديدستي شب معراج ديدار
  • شب معراج ديدي حق عيان تو
    رسيدي در خداوند جهان تو
  • بگير آن حلقه را و بر حرم زن
    جهاني بهرت امشب در خروشند
  • که تا امشب جمالت را به بينند
    بهشت و آسمان در بر گشادست
  • بسي دلها ز ديدار تو شادست
    در امشب آنچه مقصودست ازو خواه
  • که خواهي ديد بي شک امشب الله
    غم امت در امشب خور که داني
  • ز شش بيرون جمال جان نظر کرد
    فتاده غلغلي در عرش اعظم
  • ستاده جمله از جان دوستدارش
    تمام انبيا را ديده در راه
  • که يک پر ز آسمانش تا زمين بود
    در آنجا باز ماند و مصطفي شد
  • در آنجا خويشتن را او نهان ديد
    ز تن بگذشت وز جان هم سفر کرد
  • نظر کن ذات ما را بالقا تو
    در آن دهشت زبانش رفت از کار
  • لقاي خالق کون و مکان ديد
    در آنجا ميم احمد کل فنا شد
  • محمد در عيان عين خدا شد
    نبود احمد خدا بود اندر آنجا
  • توئي عقل و توئي قلب و توئي جان
    همه در نزد تو سد بود نابود
  • که مقصودت کنيم اين لحظه پيدا
    توئي مقصود ما در آفرينش
  • همه از ذات خود بخشيدم اي شاه
    که ايشانند در نزدم کفي خاک
  • توئي مر جمله را چون چشم بينش
    تو محبوب مني در کل اسرار
  • ترا در ذات خود يکتا نمودم
    بگفت اسرار جانان سي هزارش
  • ازين سه سي هزاران در مکنون
    بگو سي و مگو سي پيش ياران
  • وگر نه در درون خود نهان کن
    چو رفت اين بازگشت از لامکان او
  • يکي بد ذات او در بود آنجا
    يقين مي ديد او معبود آنجا
  • مکانش در حقيقت لامکان بود
    چرا کاندر عيان او جان جان بود
  • همه او بود ليکن در حقيقت
    شد او خاموش و دم زد از شريعت
  • يقين کز خدمت او کام يابي
    وزو در هر دو عالم نام يابي
  • تو پنداري حقيقت در دل تست
    چه غم داري چو جوهر حاصل تست
  • قبولم کن که تو از حق قبولي
    تو در سر يقين صاحب وصولي
  • مران از حضرت پاکم حقيقت
    که من در حضرتت خاکم حقيقت
  • هيلاج نامه عطار

  • خداوندي که جان بخشيد و ادراک
    نهاد اسرار خود را در کف خاک
  • دو عالم در سجود اوست دايم
    به ذات خود بود پيوسته قايم
  • دو عالم در تو پيدا کرده بنگر
    وصالش يافتي از وصل برخور
  • سراسر در تو پيدا مي نداني
    که بيشک اينجهان و آنجهاني
  • ترا خورشيد و مه رخشان و گردان
    طلبکار تو و تو در دل و جان
  • حجاب صورت آنجا باز بسته
    خودي و خويش در پرده نشسته
  • همه ذات تو ميجويند پيدا
    تو ناپيدا و در جمله هويدا
  • منور از تو عالم در ميانه
    توئي خود عالم و از تو نشانه
  • صفات عشق هم آيات ديده است
    اگرچه خويش در آفات ديده است
  • تو شاهي عکس خود در ذات ديده
    سوي خورشيد جان ديگر رسيده
  • ز تاب روي تو عالم منير است
    کز آن يک لمعه در سير مسير است
  • فتاده در زبانت سوسن از راز
    رياحين گفته نيز اسرارها باز
  • چو بلبل روي گل در عشق تو يافت
    از آن نزد سليمان خويش بو يافت
  • همه در غلغل عشق تو هستند
    گهي هشيار گاهي نيم مستند
  • تعالي الله کمال صنع بيجون
    که جان بنموده اندر خاک در خون
  • چه چيزي کاينهمه از تست پيدا
    تو در جاني و جان از تست پيدا
  • زبان عاقلان شد الکن تو
    فرو ماندند در ماه و من تو
  • بسي وصف تو کرد و هم بسي خواند
    ولي در آخر از راز تو درماند
  • چنان کانجا توئي آنجا تو باشي
    به کل در علم خود دانا تو باشي
  • تو در پرده برون پرده غوغا
    همه نادان توئي بر جمله دانا
  • تو دادي رفعتش در روي ذرات
    فرستادي مرا دو اسفل آيات
  • نهادي گنج خود اندر دل او
    دميده از دم خود در گل او
  • که باشد کو نداند ور بداند
    چو تو در ديد خود حيران بماند
  • نداند جز تو کس در عشقبازي
    که با ماهر يکي چه عشق بازي
  • برافکن پرده جانا تا بدانيم
    يقين گردان که در عين گمانيم
  • چنان ديدار تو در جان باشد
    که جان يکبارگي از خود فنا شد
  • دل اينجا نز عين اصل دارد
    که با جان در قيامت وصل دارد
  • همي گريد چو ابر از شرمساري
    که گر بد کرده او را در گذاري
  • که باشد جان که تا باشد بر تو
    که واماند حقيقت در خور تو
  • ترق دارد ز ديدار تو ايدوست
    که دارد از تو و افتاده در پوست
  • بدي از ما و نيکي از تو پيداست
    که ذات پاک تو در کل هويداست
  • ترا در راه معني راه داده
    ز شوقت داغ بر دلها نهاده
  • چو داغ عشق تو ما راست در دل
    از آن اينجا مراد آمد به حاصل
  • زهي سرت زبان خاموش گشته
    تن و جان در رهت بيهوش گشته
  • منم افتاده در خاک رهت خوار
    مرا از خاکره ايدوست بردار
  • چنان حيرانم و هم راز ديدم
    خودي در بيخودي من باز ديدم
  • قلم راندي مرا در آخر ايدوست
    که تا بيرون کني اين مغز از پوست
  • بدان قولم که گفتي در الستم
    ب آخر اينصدف جانا شکستم
  • مرا خوشد از اينجا آشنادار
    مرا در قيد زندان باصفا دار
  • همه در حضرتش يکمشت خاکست
    ببخشايد به آخر ز آن چه باکست
  • چه باشد نزد او اينجمله عالم
    حبابي دان و نقشي دان در ايندم
  • چه باشد گر ببخشايد بيک بار
    کجا آيد در اين دريا پديدار
  • تو مي بينم تو ميدانم دگر هيچ
    نيايد جز تو ديگر در نظر هيچ
  • محمد آنکه نور شرع بنمود
    در اينجا عين اصل و فرع بنمود
  • کمال شرع او در عالم آمد
    دل مجروح جمله مرهم آمد
  • به هر انديشه او نغز آمد
    از آن در آفرينش مغز آمد
  • نيابد هيچکس چون او دگر عز
    نباشد مثل او در دهر هرگز
  • حقيقت آدم آمد طفل راهت
    از آن پيوسته باشد در پناهت
  • که ايمهتر ازين زندان برون آي
    در امشب انبيا را رهنمون آي
  • براق آورد آنگه پيش احمد
    عنان او گرفته در کف خود
  • گذر ميکرد و ميشد تا رسيد او
    مقام انبيا در سدره ديد او
  • از و جبريل معظم دور افتاد
    محمد در ميان نور افتاد
  • چو نور ذات آمد در صفاتش
    حقيقت کشف شد اسرار ذاتش
  • چو ميم احمد آنجا محو آمد
    احد شد در ميانه اسم احمد
  • خطابي کرد با وي صاحب راز
    چرا در خويش ماندستي چنين باز
  • بگويم تا چه ميخواهي کنون تو
    که کردم در ميانه رهنمون تو