167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • مکش در پاي پيل قهر زارم
    گه من دل زهره موري ندارم
  • چو نيست از رنج من آسايش تو
    که علت نيست در بخشايش تو
  • مدر از کرده من پرده من
    خطي در کش بگرد کرده من
  • نه آن کافر که او دين دار گردد
    در اول روز مرد کار گردد
  • خدايا گرچه در خون آمدم من
    همان انگار کاکنون آمدم من
  • چو در نزع اوفتاد آن مرد بسطار
    بياران گفت اين قوم نکونام
  • پس آنگه روي را در خاک ماليد
    بسوز جان و درد دل بناليد
  • نه گبري کو در اين دم بازگردد
    بيک فضل تو صاحب راز گردد
  • ندارم در جهان جز نيم جان من
    ز درد او زباني ترجمان من
  • از او مي خواست چيزي مي ندادش
    بسي در پيش دکان ايستادش
  • دريغا جان ندارم صدهزاران
    که در پاي غمت ريزم چو باران
  • چو حرف ها و هو آيد بگوشم
    همه درها و هو و در خروشم
  • نيم آگاه کين کشتي تمامت
    فتد در قعر يا يابد سلامت
  • کنون در معرض اين دو مقامم
    از آن گريم که تا اهل کدامم
  • ولي اميد اين سرگشته آنست
    که حفظ حق در آندم حرز جانست
  • کاميني چون تو در روي زمين نيست
    چه ميگويم که غير تو امين نيست
  • که تا وقتي که درمانم تو داني
    در آن درماندگي با من رساني
  • که هان اي مرد بستان اين امانت
    که هر شب ميسپردي در ديانت
  • همي گويند اگر در اضطراريم
    وليک از حق تعالي شرم داريم
  • کنيزک گفت من گريان نه زانم
    که در حکم فروش تست جانم
  • چرا بر درگه غيريم ره بود
    چو درگاهي چنان در پيشگه بود
  • گر از طاعت ندارم هيچ روئي
    سپيدم هست در اسلام موئي
  • ز جان سوزي و دلسوزي چه خيزد
    ز موري در چنان روزي چه خيزد
  • که هر نيک و بدي کان از من آيد
    مرا ناکام غل در گردن آيد
  • مرا گر تو نخواهي کرد بيدار
    بخواب غفلتم در مرده انگار
  • سگم خوان و مران زان آستانم
    که در کوي تو بس يک استخوانم
  • در اول روز ميشد بشر حافي
    ز دردي مست اما جانش صافي
  • مگر يک پاره کاغذ يافت در راه
    برآن کاغذ نوشته نام الله
  • در آنشب ديد وقت صبح خوابي
    که کردندي بسوي او خطابي
  • دهانرا در بلاغت برگشادم
    توکل بر تو و تقصير بر خويش
  • ميفکن خاطرم در فکر و تعويق
    که تا آخر کنم اين داستانرا
  • ز رحمت يک نظر در کار ما کن
    که تا مطلوب جانم حاصل آيد
  • کرامت کن عطيت هاي خويشم
    مرا در وصف وحدت ترجمان ده
  • بکام دل زبان را بر گشايم
    در الحان آورم طوطي جانرا
  • اگر مشکم همه کافور گردم
    خدايا در زبان من صواب آر
  • يکي شکر مرا آلاف گردان
    مرا در حضرت خود کامران دار
  • ز کژ گفتن زبانم در امان دار
    مرا توفيق ده تا حمد خوانم
  • کنم از حمد و از تمجيد و تحميد
    بنالم همچو بلبل در بهاران
  • کنم روح و روان اين آب و گل را
    برآرم دست دعوت در مناجات
  • بزاري گويم اين قاضي حاجات
    مرا در حمد خود صاحب قران کن
  • زبان من چو شعر من روان کن
    روان کن کار من در کامراني
  • قلم در نامه کردار ما کش
    اگر بر ما ببخشائي کريمي
  • تو کردي عفو ازيشان پادشاها
    ز ما بيچارگان گر در گذاري
  • زبان در ذکر مي داريم پيوست
    ثناي ذات پاکت مي سرائيم
  • زبان در شرح ذکرت مي گشائيم
    بصد فرياد و واويلا ز زاري
  • از آن رو در پناهت مي پناهيم
    دعاي ما اجابت کن الها
  • از آن کو مي دهد اين را تمامي
    قدم در کلبه احزان ما نه
  • خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست
    زمين و آسمان از اوست پيدا
  • فلک بالا زمين در پستي اوست
    ز وصفش جانها حيران بمانده
  • درون جانها در گفت وگويست
    ز کنه ذات او کس را خبر نيست
  • يکي ذاتست در هر دو جهان بس
    ز يکتائي خود بيچون حقيقت
  • دهد آنرا که خواهد دوست توفيق
    بداند حاجت موري در اسرار
  • گهي در تحت و گاه اندر ثريا
    ز لطفش آب هر جائي روانست
  • بمانده واله و حيران و بي دل
    ز ذوقش بحر در جوش و فغانست
  • از آن پيوسته او گوهر فشانست
    نموده صنع خود در پاره خاک
  • درونش عرش و فرش و هفت افلاک
    نهاده گنج معني در درونش
  • توئي باطن توئي ظاهر تعالي
    هزاران قرن عقل پير در تاخت
  • فتاد اندر پي گفت و شنيدت
    تو نوري در تمام آفرينش
  • توئي مغز و حقيقت جملگي پوست
    تو مغزي در درون جان جمله
  • از آن پيدائي و پنهان جمله
    از آن مغزي که دايم در دروني
  • از آني اول و آخر در اينجا
    جهان پر نام تو و زتو نشان نه
  • بتو بيننده عقل و تو عيان نه
    نهان از عقل و پيدا در وجودي
  • همه جانها توئي جاني نداري
    دوئي را نيست در نزديک تو راه
  • همه عالم طلسمند و تو گنجي
    دو عالم از تو پيدا و تو در جان
  • ترا در اندرون پرده ديده
    زهي از نور تو عالم منور
  • ز عکس ذات تو آدم مصور
    زهي در جان و دل بنموده ديدار
  • تو جوهر مي ندانم کز چه کاني
    تو ذاتي در صفاتي آشکاره
  • خروشي در نهاد آدم انداخت
    از اول آدمت اينجا طلب کرد
  • اگر زشت ار نکو در خاک خفتند
    ز چندان خلق کس آگه نگشتند
  • گهي پيدا شوي گاهي نهاني
    گهي پيدا شوي در رفعت خود
  • گهي پنهان شوي در قربت خود
    گهي پيدا شوي اندر صفاتت
  • گهي پنهان شوي در سوي ذاتت
    گهي پيدا شوي چون نور خورشيد
  • گهي پنهان شوي در عشق جاويد
    گهي پيدا شوي از عشق چون ماه
  • گهي پنهان شوي در هفت خرگاه
    ز پيدائي خود پنهان بماني
  • ز پنهاني خود يکسان بماني
    تو خورشيدي نهان در پرده آنجا
  • وصال خويشتن گم کرده آنجا
    دمي در کل دمي آدم نمائي
  • ز هر نقشي که ميخواهي نمائي
    تو جان جاني اي در جان حقيقت
  • همان در پرده ات پنهان حقيقت
    چه چيزي تو که ننمائي رخ خويش
  • همي گشتي بگرد کره خاک
    تو آن نوري که در خورشيدي اي جان
  • ز شرم خويش نادان مانده اينجا
    چو در وقت بهار آئي پديدار
  • ز رويت جوش گل غوغا نمايد
    گل از شوق تو خندان در بهارست
  • نديدم جز تو در کونين پيوست
    ز تو بيدارم و از خويش غافل
  • ندارم جز بسوي تو رهي من
    رهم بنماي تا در وصالت
  • توئي در عشق لطف و قهر بي شک
    همه از بود تست اي جوهر ذات
  • که رخ بنموده در جمله ذرات
    همه از عشق تو حيران و زارند
  • همه جائي و بي جائي تو در دل
    دل اينجا خانه ذات تو آمد
  • که در خويشش کني پنهان حقيقت
    تو مي خواهد ز تو هر دم بزاري
  • سزد گر کار او اينجا برآري
    تو مي خواهد ز تو در شادماني
  • که سير آمد دلش زين زندگاني
    تو مي خواهد ز تو در هر دو عالم
  • که بنمائي در انجامش تو ديدار
    تو مي خواهد ز تو اي ذات بي چون
  • که بيند ذاتت اي جان بي چه و چون
    چنان درمانده ام در حضرت تو
  • نباشم يکدم از ياد تو غافل
    تو در جاني هميشه حاضر اي دوست
  • که تا شد از وصال دوست آگاه
    کنون چون در يقينم راه دادي
  • که بنمائي مرا در عشق وصلت
    همان وصل تو ميخواهم من از تو
  • در اينجا با تو من همسايه باشم
    نه آخر سايه خود محو آري
  • چو نور جاوداني را تو داري
    دلم خون گشت در درياي اميد
  • ز دردم يکنفس آسايشم ده
    تو اميد مني در گاه و بيگاه
  • بلطف خويش بخشي جرم و عصيان
    چنان در دست نفسم باز مانده
  • ز لطف خود مگردان فرد ما را
    در آن دم کين دمم از جان برآيد
  • عجب در آتش مهر تو سوزان
    آلهي جان او گردان تو آزاد