167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • گنج گوهر شد دل قومي که از شرم طلب
    آبرو در دامن خود همچو دريا ريختند
  • (بيدل) از دام شکست دل گذشتن مشکل است
    ريزه اين شيشه در جولانگه ما ريختند
  • تا جلوه بيرنگ تو بر قلب صور زد
    تمثال گرفت آينه در دست و بدر زد
  • عشرتي از دل افسرده ما رنگ نبست
    خون اين شيشه مگر در رگ خارا باشد
  • شب که شوق تو خسک در جگر محفل ريخت
    شعله شمع به بيتابي فانوس نبود
  • ياد آن عيش که در انجمن ذوق وصال
    داشت پيغام حضوي که بصد بوس نبود
  • جلوه در محفل ما جمله نقاب آرائيست
    شمع آن بزم نيفروخت که فانوس نبود
  • در تظلم کده دير محبت (بيدل)
    ناله فرياد دلي داشت که ناقوس نبود
  • تا دل بساز زمزمه در دوا رسيد
    هر جا دلي شکست بگوشم صدا رسيد
  • حرف بلند کس نشنيده است زير خاک
    يارب چسان پيام تو در گوش ما رسيد
  • از جنون پيمائي طاوس بيتابم مپرس
    پرزدم چندانکه در بالم پريدن داغ شد
  • آب در آئينه آخر فال حيرت ميزند
    آنقدر از پا نشستم کار ميدن داغ شد
  • تا نشاند بر لب تيغ تو نقش جوهري
    در دهان زخم عاشق بخيه دندان مي شود
  • کينه مي يابد رواج از سرد مهريهاي دهر
    آبروي آتش افزون در زمستان مي شود
  • کلفت اسباب رنج طبع حرص اندودنيست
    خار و خس در ديده گرداب مژگان مي شود
  • حاکم معزول را از بيوقاري چاره نيست
    زلف در دور هجوم خط مگس ران مي شود
  • اي طرب در قفس غنچه پرافشان مي باش
    صبح ما رفت بجائي که دميدن نرسد
  • نخل يا سيم که در باغ طرب خيز هوس
    ثمر ما بتمناي رسيدن نرسد
  • نغمه ام اما مقيم ساز موهوم نفس
    در خيال آباد پنهاني پديدم کرده اند
  • آرزو تا نگذرد زين کوچه بي تلقين درد
    طفل اشکي چند در پيري مريدم کرده اند
  • حسرت من مي طپد همدوش نبض کائنات
    در دل هر ذره صد بسمل شهيدم کرده اند
  • چون ريگ روان در سفر دشت توکل
    بايد قدح آبله هم آب نگيرد
  • در محبت غافل از آداب نتوان زيستن
    حسن گوش حلقه هاي زلف را هم تاب داد
  • استقامت در مزاج عافيت خون کرده ام
    رشته اميد من نگسسته نتوان تاب داد
  • در عذر اجابت کوش گر حرص گدا طينت
    ابرام تمنائي بر دست دعا بندد
  • نيست دوام حضور جز بثبات قدم
    گر در دل ميزنيد حلقه آهن بريد
  • شش جهت غلغل صور است اما
    همه در گوش کرم ميگذرد
  • با هر که هر چه گوئي سنجيده بايدت گفت
    تا کفه وقارت پا در هوا نباشد
  • ابرام بي نيازان ذلت کش غرض نيست
    گر در طلب بميرد همت گدا نباشد
  • در پايت آنچه ريزد تا حشر برنخيرد
    خون وفا سرشتان رنگ حنا نباشد
  • حرف زبان تحقيق بي نشه اثر نيست
    در کيش راستيها تير خطا نباشد
  • شيريني آنقدر نيست در خواب مخمل ناز
    مژگان بهم نچسبد تا بوريا نباشد
  • در مجلسي که عزت موقوف خود فروشيست
    ديگر کسي چه باشد گر ميرزا نباشد
  • در صحبتي که پيران باشند بي تکلف
    هر چند خنده باشد دندان نما نباشد
  • در محفلي که احباب چون و چرا فروشند
    مگشا زبان که شايد آنجا حيا نباشد
  • (بيدل) همان نفس وار ما را بحکم تسليم
    بايد زدن در دل هر چند جا نباشد
  • در محبت نيز رنگ زرد دارد اعتبار
    هر کسي را شمع عزت روشن از زر ميشود
  • در هوايت نامه آهي گر انشا ميکنم
    رنگم از بيطاقتي بال کبوتر ميشود
  • بي نصيبان را هدايت مايه گمراهي است
    سايه رنگش در فروغ مه سيه تر ميشود
  • در بساط پاک بازان خجلت آلودگيست
    گربه آب ديده طرف دامني تر ميشود
  • نسخه ما را ورق گرداندني در کار نيست
    دفتر گل رنگ اگر گرداند ابتر ميشود
  • تامه نوبر فلک بال گشا ميرود
    در نظرم رخش عمر نعل نما ميرود
  • نشو و نما گفتگوست در چمن احتياج
    رو بفلک يکقلم دست دعا ميرود
  • در چمن اعتبار گر همه سير دلست
    چشم نخواهي گشود عرض حيا ميرود
  • حلقه گشتيم ليک بر در ياس
    خلوتي داشتيم و بار نبود
  • عالمي در خيال عشق و هوس
    کارها کرد و هيچ کار نبود
  • بآهنگ نثار مقدم گلشن تماشايت
    چمن در هر گلي صد نرگسستان سيم و زر ريزد
  • بناموس وفا در پرده دل آب ميگردم
    مبادا حسرت ديدار چون اشکم بدر ريزد
  • در خلق خجالت کش تحصيل کمالم
    بر خرمن من خورده مگر مور نگيرد
  • خامشي بدامانم شور صد قيامت ريخت
    کاشتم نفس در دل ريشه نيستان شد