نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
الهي نامه عطار
که گاه آن لوح بنگارد
در
آغاز
گهي آن نقش کلي بسترد باز
در
اين نظاره بود او روزگاري
بجز اثبات و محوش نيست کاري
دل آن بهتر کز آن
در
بند نبود
که آن هم بيش روزي چند نبود
اگر چه ذوق دنيا بي شما راست
وليکن
در
بقا چون آن نگار است
سر مردان عالم مصطفي بود
ببين تا
در
ره دنيا کجا بود
چو اندر ملک درويشي سر افراخت
قباي مسکنت را
در
بر انداخت
چو پيش آمد ابوبکر و عمر نيز
پيمبر خواند زهرا را به
در
نيز
بدو گفتا جهازت هر چه داري
چنان خواهم که
در
پيش من آري
يکي چادر و ليکن هفت پاره
همه بنهاد و آمد
در
نظاره
اسامه گفت من آن کاسه آنگاه
گرفتم
در
کف و برداشتم راه
فلک کوژ است از سر تا به پايش
نيابي راستي
در
هيچ جايش
فلک بر خون مردان چرخ زن شد
ز دلوش حلق مردان
در
رسن شد
فلک را قصد جان تو از آنست
که با تو پاي گاوش
در
ميانست
زمين بر گاو مانده دشمن تست
که دائم گاو او
در
خرمن تست
گوي گاوي
در
او گوئي بر اين گاو
فلک چوگان که يابد يک نفس داو
نکوکاري نکردي اي نگونکار
که
در
بازو کني شيري از اين کار
تويي اي شصت ساله تيره حالي
که اين شش روزه کردت
در
جوالي
چه گر امروز پير ناتواني
ولي
در
گور طفل آن جهاني
مراگويد ندارم بوس تو دوست
که پنبه
در
دهان مرده نيکوست
اگر داري سرت درگل چه شوئي
سرت
در
گل نخواهد ريخت گوئي
اگر
در
شرک ميري واي برتو
که خون گريند سرتا پاي بر تو
کسي عمري درايمان ره سپرده
در
آخر چون بود کافر بمرده
چون بود آن شيخ سالي شصت و هفتاد
ز بعد آن مگر
در
نزع افتاد
چنين گفت او که من شوريده ايمان
نخواهم
در
بر جمعي مسلمان
نه چندان عقبه
در
پيش است آنجا
که هرگز راه انديش است آنجا
از آن وادي که
در
وي بيم جانست
اگر خونين شود جان جاي آنست
چه دريائيست اين
در
جان پديدار
نه سر پيدا و نه پايان پديدار
هزاران جان اگر خون شد
در
اين راه
ولي زان جمله جاني نيست آگاه
که ميداند که هر دل چون چراغي
چه سودا مي پزد
در
هر دماغي
يکي گفت اي امام آن جهاني
چرا پشتت دو تا شد
در
جواني
بدو گفتم که شيخا اين چه حالست
زبان بگشاد کايمان
در
زوالست
به پنجه سال
در
خون گشته ام من
کنون از تيغ مرگ آغشته ام من
خطاب آمد که تو مردود مائي
تو زين
در
دور شو ما را نشاني
چراغي را که بادي
در
ربودست
همان انگار کو هرگز نبودست
ترا گر نيز کار افتد بزودي
در
اين معني نه کمتر از جهودي
يکي پير معمر بود
در
شام
که او توريت ميخواندي بهنگام
چو پيش مسجد پيغمبر آمد
انس ناگاه از راهي
در
آمد
چنان پنداشت آن مرد معمر
که صديق است
در
پيشان پيمبر
عمر گفتش که اين گريه نه زانست
که با تو هيچ خرده
در
ميانست
نه چندان ريختش از ديده باران
که ابر از ديده ريزد
در
بهاران
زو اشوقاه و واويلاه آن روز
ز سر
در
ماتمي نو گشت جان سوز
علي الجمله چو آخر سوز کم شد
در
آمد عقل ودل را زور کم شد
علي گفتا که يارد شد بر او
که شد يکبارگي بسته
در
او
همه ياران
در
آن اندوه و محنت
شدند آخر بر خاتون جنت
کسي آندر بزد بانگي بر آمد
که ما را روز رفت و شب
در
آمد
که ميکوبد
در
چون من اسيري
نشسته بر سر کهنه حصيري
که ميکوبد
در
چون من حزيني
گشاده مرگ بر جانم کميني
پدر بگشاد مهر از حقه لعل
در
افشان گشت و کرد اين قصه را نقل
که آب برگ شاخي
در
فلان جاي
اگر جمع آري و مالي تو بر پاي
در
انگشتش يکي انگشتري بود
که نقدش بيشتر از مشتري بود
مده جان
در
غم مهر سليمان
چو مردي چه کني ملک سليمان
چنان ملکي از آتش بود صافي
که قانع بود
در
زنبيل بافي
از آن
در
ملک مه را احترامست
که او را گرده اي ماهي تمامست
خم زلفش که دام عنبرين داشت
همه هندوستان
در
زير چين داشت
بلي گر زلف او
در
چين نبودي
نثارش نافه مشکين نبودي
ز عشق ثقبه لعلش ز لولو
هزاران ثقبه
در
دل مانده هر سو
در
آن ثقبه چرا و چون نگنجد
که از تنگي نفس بيرون نگنجد
که تا مأمون بداند کان پري چهر
قدم چون ميزند با شاه
در
مهر
دلش
در
مهر مأمونست يا نه
ز خط عهد بيرونست يا نه
مگر او
در
پذيرد اين اميري
کند زين پس شما را دستگيري
ز شه
در
خواستند آن قوم آنگاه
که ما را اين غلامت گر بود شاه
نگه کرد آي زمان سوي غلام او
که تا
در
عهد عشق آيد تمام او
غلام سيمبر را گفت مأمون
در
اين منصب چه ميگوئي تو اکنون
غلام آنجايگه مي بود خاموش
دلش آمد ز شوق بضره
در
جوش
که چون آيد غلام من بدانجا
خطي آرد بنام من
در
آنجا
جلاب آرند و
در
وي زهر آنگاه
بدو بدهند و بر گيرندش از راه
و گر بگذاردت کارت فتادست
که صاعي خفيه
در
بارت نهادست
چنين گفت اصمعي پير يگانه
که يک شب
در
عرب گشتم روانه
مرا گفتا گناهي کرده ام من
از آن
در
بندم و آزرده ام
بجانش
در
دل من خسته بيم است
چه گويم چون گناه او عظيم است
براهي چار صد اشتر قوي حال
همه
در
گرمگاه وزير اثقال
حدائي زار و زنگي خوش آواز
بره
در
اشتران را داد پرواز
چو
در
سختي چنان راهي سپردند
بهم هر چار صد آنجا بمردند
ز حيواني کمي
در
درد اين راه
چگونه گيرمت من مرد اين راه
چو حيواني به پندار يک آواز
شود
در
زير بار عشق جان باز
وليکن هست صبر آن که ناگاه
برافتد پرده از چشم تو
در
راه
چو يوسف رادر افکندند
در
چاه
درآمد جبرئيل از سد ره ناگاه
که دل خوش دار
در
درد جدائي
که خواهد بود از چاهت رهائي
نهد تاجي ز عزت بر سر تو
فرستد مصريان را بر
در
تو
جهان
در
زير فرمان تو آرد
جهاني خلق مهمان تو آرد
علي الجمله بگو با من
در
اين چاه
که چون چشمت برايشان افتد آنگاه
تو خامي اين حديثت خوش نيفتد
که جز
در
سوخته آتش نيفتد
چو مومي روز و شب
در
سوختن باش
که تا آتش کند افروختن فاش
چو کارت با خود افتادست پيوست
سفر
در
خويش کن بي پا و بي دست
ترا يک ذره
در
خود عيب ديدن
به از صد نور غيب الغيب ديدن
خضر ميشد بر آن پير درويش
بره
در
آن جوان را برد با خويش
جوان بنشست و پير از بهر ياري
بدو گفت از جوان تو
در
چه کاري
که دائم آن چنان
در
غيب خويشم
که يک دم برنميخيزد ز پيشم
چو خود را جمله ننگ و عيب بينم
چگونه
در
نجاست غيب بينم
اگر پاکيت بايد پاک گردي
و گرنه خون خوري
در
خاک گردي
چه خواهي کرد آخر اين رياست
چو خورشيدي که تابد
در
نجاست
جوان را اين سخن
در
دل چنان شد
که گفتي از تنش زان ننگ جان شد
ز مستي گر فنا را دانئي باز
وقوفستي ترا
در
پرده راز
چو از مستي فنا نشناختي باز
تو مستي
در
فنا سر بر ميفراز
که شيخ دين چه مي گويد
در
آن کس
که خورد او شربتي پاک و مقدس
که
در
حمام رفتم من يکي روز
جواني تازه رخ ديدم دل افروز
اگر چه خدمتش هر دم فزون بود
ولي
در
چشم آن زيبا زبون بود
چنان مرداز کمال عشق زود او
که گفتي
در
جهان هرگز نبود او
تو گر نتواني اي مسکين چنين رفت
چگونه خواهي آخر
در
زمين خفت
چه ميگويم تو چه مرد نبردي
که تو
در
عاشقي نه زن نه مردي
صفحه قبل
1
...
871
872
873
874
875
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن