نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
جمعيت سربسته هر غنچه درين باغ
زان پيش که گل
در
نظر آيد چمني بود
در
بيکسيم خفت همچشمي کس نيست
اي بيخبران عالم غربت وطني بود
زين رشته که
در
کارگه موي سفيد است
جولاه امل سلسله باف کفني بود
در
زلف يار هيچ دل آزردگي نداشت
اين دانه ها زدوري خرمن شکسته اند
در
عالميکه سنگ شرر خيز وحشت است
گرد مرا چو آب درآهن شکسته اند
هر گل که ديدم آبله خون چکيده بود
يارب چه خار
در
دل گلشن شکسته اند
صد برق
در
کمين نفس موج ميزند
مردم نظر بشعله ايمن شکسته اند
پرواز من چو موج گهر
در
دلست و بس
باليکه داشتم بطپيدن شکسته اند
ما عاجزان زکوي تو ديگر کجا رويم
در
پاي رشتها سر سوزن شکسته اند
بر کيسه کريمان چشم طمع ندوزي
جز دست خر درين عصر
در
آستين که دارد
خلق وسيع خفته است
در
تنگي سرينها
جز کام اين حواصل دامن بچين که دارد
اين ستم کيشان که وهم زندگي را هاله اند
در
تلاش خودکشيها شعله جواله اند
اين غافلان که آينه پرداز ميدهند
در
خانه ئي که نيست کس آواز مي دهند
کم همتان بحاصل دنياي مختصر
در
صيد پشه زحمت شهباز ميدهند
در
پيش خود کهن شده ئي ورنه چون نفس
انجام خلق را پرآغاز مي دهند
در
جهان نوميدي محو بود آفتها
آرزو فضولي کرد جستجو ستمگر شد
چون نگاه چشم آهو عمر
در
وحشت گذشت
خانه را اينجا بيابان گرد پيدا کرده اند
در
تب و تاب نفس پرواز نيست
سعي بسمل پرفشاني ميکند
جهد کماندار وهم صيد تسلي نکرد
رم همه وقتش رم است دشت و
در
آهو کنيد
بود موقوف فنا از اصل کارآگاهيم
سرمه ها
در
چشم دارم تا غبارم کرده اند
معني دل را حجابي نيست جز طول امل
ريشه چون
در
جلوه آيد دانه پنهان ميشود
در
گشاد عقده دل هيچکس بي جهد نيست
موج گوهر ناخنش چون سود دندان ميشود
ماند الفت ها بيک سو تا
در
وحشت زديم
چين دامن عالمي را طاق نسيان ميشود
ناله ها
در
پرده دود جگر پيچيده ايم
سطر اين مکتوب تا خواندن نيستان ميشود
باده تحقيق را ظرف هوس تنگي کند
در
بر آتش لباس خار و خس تنگي کند
در
خيال راحت از فيض طپيدن غافليم
آشيان ايکاش بر ما چون قفس تنگي کند
همچو آن سوزن که
در
ماند زتار نارسا
عمر رنگ سعي بازد چون نفس تنگي کند
ما دو عالم شکوه
در
ضبط نفس خون کرده ايم
تا مبادا خاطر فريادرس تنگي کند
شکوه مردم زگردون (بيدل) از کم وسعتيست
ناله
در
پرواز آيد چون قفس تنگي کند
هيچکس
در
مزرع امکان قناعت پيشه نيست
گر همه گندم بود خميازه نان ميکشد
صلح و جنگ عرصه غفلت تماشاکردنيست
تير
در
کيش است و خلق از سينه پيکان ميکشد
ميروم ازخويش و جز حيرت دليل جهد نيست
وحشتم
در
خانه آئينه ميدان ميکشد
عبرت از وضع جهان گير که شخص اقبال
آبرو بر
در
هر سفله دون ميريزد
در
دبستان ادب مشق کمالم اين است
که الف ميکشم و حلقه نون ميريزد
باز بيتابيم احرام چه
در
مي بندد
کز غبارم نفس صبح کمر مي بندد
عجزم از سعي وفا جوهر طاقت گل کرد
آب
در
کسوت ياقوت جگر مي بندد
شمع اين محفلم از داغ دلم نيست گزير
آنچه
در
پا فگنم عجز بسر مي بندد
سايه را (بيدل) زقطع دشت و
در
تشويش نيست
محمل تسليم دوش آرميدن ميکشد
حرص پهلوها تهي کرد از حضور بوريا
در
خيال خواب مخمل عالمي بيخواب شد
خاک گرديديم اما رمز دل نشگافتيم
در
پي اين دانه چندين آسيا بي آب شد
جستجوي رفتگان سربر هوا کرديم حيف
پيش پا بود آنچه ما را
در
نظر ناياب شد
باز مخمور است دل تا بيخودي انشا کند
جام
در
حيرت زند آئينه را مينا کند
در
عدم ما نيز ياد زندگي خواهيم کرد
شعله خاموش اگر ياد طپيدنها کند
بار تسليمي اگر چون سايه يابد پيکرم
تا
در
او خاک عالم را جبين فرسا کند
در
شکست من طلسم عيش امکان بسته اند
رنگم آغوشي کشد تا اين گلستان بشکفد
در
گلستان ني که دارد اشک (بيدل) شبنمي
برگ برگش ناله بلبل بدامان بشکفد
نامها
در
بغل از شهرت عنقا دارم
قاصد من همه جا بيخبرم ميگذرد
ذوق راحت چقدر راهزن آگاهيست
عمر
در
خواب زبالين پرم ميگذرد
خاک هر
در
که بافسون طمع مي بوسم
آب مي گردد و آبش زسرم مي گذرد
راه
در
پرده تحقيق ندارم (بيدل)
عمر چون حلقه به بيرون درم ميگذرد
صفحه قبل
1
...
870
871
872
873
874
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن