نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
سخت
در
تيمار جسم افتاده ئي هشيار باش
عاقبت از سعي تعمير اين بنا خواهد شکست
اگر حيلي
در
کمين ما و من افتاده است
گرد چندين کاروان بانگ درا خواهد شکست
در
عملهائيکه جز خجلت ندارد شهرتش
کم مدان آگاهيت گر ديگري آگاه نيست
در
عدم هم گرد حسرتهاي دل پرميزند
من رهي دارم که گر منزل شوم کوتاه نيست
از امل تا چند آنسوي قيامت تاختن
بيخبر
در
منزلي ره را بمنزل راه نيست
هر کجا جزويست
در
آغوش کل خوابيده است
دشمن کيفيت مينا زسنگ آگاه نيست
آه بي تأثير ما را کم مگير
هر کجا دوديست آتش
در
قفاست
بهر عبرت سرمه ئي
در
کار نيست
يکقلم اجزاي عالم توتياست
بايد از هستي بتمثالي قناعت کردنت
ميهمان خانه آئينه بيرون
در
است
نگاه شوقم و خون ميخورم به پرده شرم
وگرنه نه فلک امروز يک
در
باز است
در
عدم هم کم نخواهد گشت (بيدل) وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
خاک تسليم برسر کن که درين دشت هلاک
تو نداري سپر و
در
کف دشمن تيغست
تا مخالف زموافق قدمي فاصله نيست
در
گلو آب چو استاد زرفتن تيغست
زين ندامت که بوصلي نرسيدم (بيدل)
هر نفس
در
جگرم تا دم مردن تيغست
نفس را الفت دل پيچ و تاب است
گره
در
رشته موج از حباب است
درنگ از فرصت هستي مجوئيد
متاع برق
در
رهن شتاب است
نقش ديباي هنر فرش ره اهل صفاست
عافيت
در
خانه آئينه نقش بورياست
ني همين آشفته ئي چون زلف داري روبرو
همچو کاکل نيز يک جمع پريشان
در
قفاست
عمرها شد کز تمناي بهار جلوه ات
بلبلان را
در
چمن هر برگ گل دست دعاست
گرنه مخمور گرفتاريست زلف مهوشان
(بيدل) از هر حلقه
در
خميازه حسرت چراست
نور دل
در
کشور آئينه نيست
ليک کس روشنگر آئينه نيست
بسکه آفاق از غبار ما پر است
سادگي
در
دفتر آئينه نيست
داغ عشقيم از مقيمان دليم
حلقه ما برد
در
آئينه نيست
کدخداي وهم تا کي زيستن
خانه جز بام و
در
آئينه نيست
جنون پيامي اوهام داغ يا سم کرد
اميد ميطپد و نامه
در
پر عنقاست
حجاب پرتو خورشيد سايه ميباشد
چه جلوها که نه
در
غفلت تو ناپيداست
کجاست غير جزا ثبات ذات يکتائي
توئي
در
آئينه دارد مني که از تو جداست
چه وانمايدم اين هستي عدم تمثال
نديدن آئينه ئي
در
مقابل افتاد است
تردديکه درو مزد راحت است کجاست
نفس
در
آتش پرواز بسمل افتاد است
زبس غبار که دارد طبيعت امکان
سفينه
در
دل دريا بساحل افتاد است
چگونه حسن بصد رنگ جلوه نفروشد
که جاي آينه
در
دست او دل افتاد است
بکلفت دل مايوس من که پردازد
هزار آينه زين رنگ
در
گل افتاد است
بهر گردبادي گزين دشت و
در
تأمل کني هوي ديوانه ايست
قناعت بگوشت نگفت اي صدف
که
در
جيب لب بستنت دانه ايست
خلقي از وهم محرمي (بيدل)
گرد خود گشت و حلقه
در
گشت
غير حيرت آبيار مزرع عشاق نيست
چون رگ ياقوت اينجا ريشه
در
خون نموست
چون زبان خامه (بيدل)
در
کف استاد عشق
با کمال نگته سنجي بيخبر از گفتگوست
دل نيز گره شد بخم ابروي نازش
در
طاق تغافل همه نقاشي چين است
در
وصل باظهار مکش ننگ فضولي
با بوسه حضور لب خاموش قرين است
بر منتظران صرفه ندارد مژه بستن
در
پرده همان ديده بادام سفيد است
پوج است تعلق چو زمو رفت سياهي
در
پينه کنون رشته اين دام سفيد است
از چرخ کهن
در
گذر و کاه کشانش
فرسودگي ئي از خط اين جام سفيد است
چون موم با ملايمت طبع ساختن
در
کوچهاي زخم چو مرهم دويدن است
در
واديي که دوش ادب محمل وفاست
خار قدم چو شمع بمژگان کشيدن است
در
عالميکه شش جهتش گرد وحشت است
دامن نچيدن تو چه هنگامه چيدن است
فرش همواريست هر گه ماه ميگردد هلال
در
کمال اکثر رگ کردن جبين گرديده است
درد کامل دليل آزاديست
تا نفس ناله نيست
در
جگر است
سبحه دل رانشد رشته جمعيتي
در
تگ و پوي خيال ريگ بيابان کيست
وضع ترتيب ادب
در
عرصه گاه لاف نيست
قابل اين زه کمان قبضه نداف نيست
نقش اين دفتر کما هي کشف طبع ما نشد
عينک فطرت
در
اينجا آنقدر شفاف نيست
صفحه قبل
1
...
864
865
866
867
868
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن