167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • سخت در تيمار جسم افتاده ئي هشيار باش
    عاقبت از سعي تعمير اين بنا خواهد شکست
  • اگر حيلي در کمين ما و من افتاده است
    گرد چندين کاروان بانگ درا خواهد شکست
  • در عملهائيکه جز خجلت ندارد شهرتش
    کم مدان آگاهيت گر ديگري آگاه نيست
  • در عدم هم گرد حسرتهاي دل پرميزند
    من رهي دارم که گر منزل شوم کوتاه نيست
  • از امل تا چند آنسوي قيامت تاختن
    بيخبر در منزلي ره را بمنزل راه نيست
  • هر کجا جزويست در آغوش کل خوابيده است
    دشمن کيفيت مينا زسنگ آگاه نيست
  • آه بي تأثير ما را کم مگير
    هر کجا دوديست آتش در قفاست
  • بهر عبرت سرمه ئي در کار نيست
    يکقلم اجزاي عالم توتياست
  • بايد از هستي بتمثالي قناعت کردنت
    ميهمان خانه آئينه بيرون در است
  • نگاه شوقم و خون ميخورم به پرده شرم
    وگرنه نه فلک امروز يک در باز است
  • در عدم هم کم نخواهد گشت (بيدل) وحشتم
    شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
  • خاک تسليم برسر کن که درين دشت هلاک
    تو نداري سپر و در کف دشمن تيغست
  • تا مخالف زموافق قدمي فاصله نيست
    در گلو آب چو استاد زرفتن تيغست
  • زين ندامت که بوصلي نرسيدم (بيدل)
    هر نفس در جگرم تا دم مردن تيغست
  • نفس را الفت دل پيچ و تاب است
    گره در رشته موج از حباب است
  • درنگ از فرصت هستي مجوئيد
    متاع برق در رهن شتاب است
  • نقش ديباي هنر فرش ره اهل صفاست
    عافيت در خانه آئينه نقش بورياست
  • ني همين آشفته ئي چون زلف داري روبرو
    همچو کاکل نيز يک جمع پريشان در قفاست
  • عمرها شد کز تمناي بهار جلوه ات
    بلبلان را در چمن هر برگ گل دست دعاست
  • گرنه مخمور گرفتاريست زلف مهوشان
    (بيدل) از هر حلقه در خميازه حسرت چراست
  • نور دل در کشور آئينه نيست
    ليک کس روشنگر آئينه نيست
  • بسکه آفاق از غبار ما پر است
    سادگي در دفتر آئينه نيست
  • داغ عشقيم از مقيمان دليم
    حلقه ما برد در آئينه نيست
  • کدخداي وهم تا کي زيستن
    خانه جز بام و در آئينه نيست
  • جنون پيامي اوهام داغ يا سم کرد
    اميد ميطپد و نامه در پر عنقاست
  • حجاب پرتو خورشيد سايه ميباشد
    چه جلوها که نه در غفلت تو ناپيداست
  • کجاست غير جزا ثبات ذات يکتائي
    توئي در آئينه دارد مني که از تو جداست
  • چه وانمايدم اين هستي عدم تمثال
    نديدن آئينه ئي در مقابل افتاد است
  • تردديکه درو مزد راحت است کجاست
    نفس در آتش پرواز بسمل افتاد است
  • زبس غبار که دارد طبيعت امکان
    سفينه در دل دريا بساحل افتاد است
  • چگونه حسن بصد رنگ جلوه نفروشد
    که جاي آينه در دست او دل افتاد است
  • بکلفت دل مايوس من که پردازد
    هزار آينه زين رنگ در گل افتاد است
  • بهر گردبادي گزين دشت و در
    تأمل کني هوي ديوانه ايست
  • قناعت بگوشت نگفت اي صدف
    که در جيب لب بستنت دانه ايست
  • خلقي از وهم محرمي (بيدل)
    گرد خود گشت و حلقه در گشت
  • غير حيرت آبيار مزرع عشاق نيست
    چون رگ ياقوت اينجا ريشه در خون نموست
  • چون زبان خامه (بيدل) در کف استاد عشق
    با کمال نگته سنجي بيخبر از گفتگوست
  • دل نيز گره شد بخم ابروي نازش
    در طاق تغافل همه نقاشي چين است
  • در وصل باظهار مکش ننگ فضولي
    با بوسه حضور لب خاموش قرين است
  • بر منتظران صرفه ندارد مژه بستن
    در پرده همان ديده بادام سفيد است
  • پوج است تعلق چو زمو رفت سياهي
    در پينه کنون رشته اين دام سفيد است
  • از چرخ کهن در گذر و کاه کشانش
    فرسودگي ئي از خط اين جام سفيد است
  • چون موم با ملايمت طبع ساختن
    در کوچهاي زخم چو مرهم دويدن است
  • در واديي که دوش ادب محمل وفاست
    خار قدم چو شمع بمژگان کشيدن است
  • در عالميکه شش جهتش گرد وحشت است
    دامن نچيدن تو چه هنگامه چيدن است
  • فرش همواريست هر گه ماه ميگردد هلال
    در کمال اکثر رگ کردن جبين گرديده است
  • درد کامل دليل آزاديست
    تا نفس ناله نيست در جگر است
  • سبحه دل رانشد رشته جمعيتي
    در تگ و پوي خيال ريگ بيابان کيست
  • وضع ترتيب ادب در عرصه گاه لاف نيست
    قابل اين زه کمان قبضه نداف نيست
  • نقش اين دفتر کما هي کشف طبع ما نشد
    عينک فطرت در اينجا آنقدر شفاف نيست