167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • بگفت اين و بر آمد جان پاکش
    فرو شد کالبد در زير خاکش
  • همه در انتظار آن که تا شاه
    که را رغبت کند يا کيست دلخواه
  • بسي شد در جهان آوازه او
    نمي دانست کس اندازه او
  • رسيدند از قضا روزي در آن راه
    بر آن مرد اعرابي شبانگاه
  • چو بود آن مرد اعرابي جوانمرد
    در آن شب هر دو تن را ميهمان کرد
  • در آمد مرد اعرابي به گفتن
    کز اينجا تا کجا خواهيد رفتن
  • بگفت آنگاه اعرابي که يک چند
    زني افتاد اينجا در خردمند
  • شدند آخر بسي منزل بريدند
    در آن ده سوي آن منزل رسيدند
  • بهم هر سه روان گشتند در راه
    که تا رفتند پيش زن سحرگاه
  • بگفت القصه آن راز آشکاره
    که طفلت کشته ام در گاهواره
  • نبود آن زن در اين کشتن گنهکار
    ز فعل شوم خود گشتم گرفتار
  • برفت از خويش چون با خويش آمد
    زن نيکو دلش در پيش آمد
  • بدو گفتا چه افتادت که ناگاه
    شدي نعره زنان افتاده در راه
  • ز تو تا او همه اعضا چنانست
    که نتوان گفت موئي در ميانست
  • اگر او نيستي ريزيده در خاک
    ترا او گفتمي اي گوهر پاک
  • منم آن زن که در دين ره سپردم
    نگشتم کشته از سنگ و نمردم
  • بسجده اوفتاد آن مرد در خاک
    زبان بگشاد کاي دارنده پاک
  • بلي بايد هزار و يک تن آراست
    که تا يک لقمه گردد در دهن راست
  • چو دائم مي کند باقيت دعوت
    ز فاني در گذر يعني ز شهوت
  • محبت چون بحد خود رسد نيز
    شود جان تو در محبوب ناچيز
  • ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب
    که اصل جمله محبوبست محبوب
  • دو ابرويش که هم شکل کمان بود
    دو حاجب بر در سلطان جان بود
  • زني در عشق آن بت سرنگون شد
    دلش بسيار کرد افغان و خون شد
  • اگر روزي بصحرا رفتي آن ماه
    روان گشتي زن بيچاره در راه
  • نگه مي کردي از پس روي آن ماه
    چو باران مي فشاندي اشک در راه
  • چنين فرمود آنگه شاه عالي
    که در ميدان بريد آن کره حالي
  • و گر گوئي مکش گيسو کشانم
    بجز در پاي اسبت خون نرانم
  • نمي گويم که اي شاه نکوکار
    مکش در پاي اسبم سر نگونسار
  • که از جدم تمام است استطاعت
    کند در حق من فردا شفاعت
  • چو جان آن هر دو را در خورد آمد
    چنين جائي مخنث مرد آمد
  • زبان بگشاد مور و گفت اي شاه
    بهمت مي توان رفتن در اين راه
  • يکي مور است کز من ناپديد است
    بدام عشق خويشم در کشيد است
  • و گر از من برآيد جان در اين باب
    نباشم مدعي باري و کذاب
  • بچشم خورد منگر سوي موري
    که او را نيز در دل هست شوري
  • در اين ره مي ندانم کين چه حال است
    که شيري را ز موري گو شمالست
  • مگر آن مور مي زد پا و دستي
    ز عجزش در علي آمد شکستي
  • نباشي از سلوک خويش آگاه
    که موري را کني آزرده در راه
  • علي را لرزه بر اندام افتاد
    ز موري شير حق در دام افتاد
  • که يارب قصد حيدر در ميان نيست
    اگر خصمي بمن بود اين زمان نيست
  • چو حيدر در شجاعت شير زوري
    که ديدي بسته بر فتراک موري
  • تو گر بر جهل مطلق در سلوکي
    گداي مطلقي گر از ملوکي
  • نظر بايد فکند آنگه قدم زد
    که نتوان بي نظر در راه دم زد
  • اگر تو بي نظر در ره زني گام
    نگونساريت بار آرد سرانجام
  • و گر امروز گامي مينهي پاک
    نبايد رفت صد فرسنگ در خاک
  • فرس مي راند نوشروان چو تيري
    بره در چون کماني ديد پيري
  • تو روزي چند باقي مي نماني
    درخت اينجا چرا در مينشاني
  • بوسع خود ببايد رفت گامي
    که در هر کار مي بايد نظامي
  • قدم در راه دين بايد نهادن
    رعونت بر زمين بايد نهادن
  • نداري شرم با اين زور بازو
    نهادن سنگ خود را در ترازو
  • نشد معلومم اي جان پدر حال
    جوابت چون توان آورد در قال
  • يکي سگ پيش او آمد در آن راه
    ز بيخويشي بزد سنگيش ناگاه
  • سواري سبز جامه ديد از دور
    در آمد از پسش با روي پر نور
  • نمي داني که برکه ميزني سنگ
    تو با او بوده اي در اصل همرنگ
  • سگان در پرده پنهانند اي دوست
    ببين گر پاک مغزي بيش از اين پوست
  • که سگ گرچه بصورت ناپسند است
    وليکن در صفت جايش بلند است
  • بسي اسرار با سگ در ميانست
    وليکن ظاهر او سد آنست
  • اگر بودي قبا داري در اين راه
    مرا زو احترازي بود آنگاه
  • چو سگ را در ره او اين مقامست
    فزوني جستنت بر سگ حرامست
  • که تو تا سرکشي در پيش داري
    بلاشک سرنگوني بيش داري
  • چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
    يکي گفتش که اي شرع از تو آباد
  • کنيدم دفن هم در جاي ايشان
    نهيد آنجا سرم بر پاي ايشان
  • چو جائي تشنگي يابد بغايت
    کشد در خويش آب بي نهايت
  • کسي کو مبتدي باشد در اين کار
    گر آيد هيچ فرزندش پديدار
  • به کشتي در نشست او بي خور و خواب
    و گر فرزندش آمد گشت غرقاب
  • دل از فرزند چون در بندت افتاد
    که شيرين دشمني فرزندت افتاد
  • اگر چه در ادب صاحبقراني
    چو فرزندت پديد آيد نه آني
  • جهان صدق شيخ گورگاني
    که قطب وقت خود بد در معاني
  • يکي گربه بدي در خانقاهش
    که ديدي شيخ روزي چند راهش
  • چو بودي ساعتي در دادي آواز
    که تا خادم بر او آمدي باز
  • امين خانقاه و سفره بودي
    نديدي کس که چيزي در ربودي
  • مگر يک روز در مطبخ شبانگاه
    ز تابه گوشتي بربود ناگاه
  • نيامد گربه پيش شيخ ديگر
    نشست از خشم در کنجي مجاور
  • طلب کردش ز خادم شيخ آنگاه
    بگفتش خادم آنچ افتاد در راه
  • ز خشم خادم آنجا تند بنشست
    نظر بگشاد و لب از بانگ در بست
  • کسي را در ضرورت گر مقامست
    شود حالي مباحش گر حرامست
  • نه استغفار او را هيچ اثر بود
    نه در وي گربه را روي نظر بود
  • فرود آمد ز بالا گربه ناگاه
    به پاي شيخ مي غلطيد در راه
  • يکي ترساي تاجر بود پرسيم
    که او را خواجگي بودي در اقليم
  • نقابش چون ز رخ باز اوفتادي
    بشب در روز آغاز اوفتادي
  • کنار عاشقان از لعل خندانش
    چو دريائي شده از در دندانش
  • بچندين گاه خوش دم در کشيدي
    تو گوئي هرگزم روزي نديدي
  • پدر در درد چندين گاه از تو
    دلت مي داد بي آگاه از تو
  • اگر مهر پسر حاصل کني تو
    جگر خوردن بسي در دل کني تو
  • ترا حجت در اين کهنه ولايت
    تمامست اي پسر اين يک حکايت
  • چه مي دانست هرگز ابن يامين
    که دارد در بر خود جان شيرين
  • چه گر يوسف نشاندش در بر خويش
    ز حرمت بر نياورد او سر از پيش
  • يکي نامه بزير پرده در داد
    ز سوز جان يعقوبش خبر داد
  • در آن جمع اوفتاد از شوق جوشي
    برآمد از ميان بانگ و خروشي
  • بگفت اين و يکي خوان داشت در پيش
    همه پر آب کرد از ديده خويش
  • چنين گفت او که يوسف در فراقم
    بکشت و زرد کرد از اشتياقم
  • ز بس کز ديده او خوناب رانده
    ز خون و آب در گرداب مانده
  • اگر حاضر بود آن روز سنگي
    شود در حال چون خون بي درنگي
  • چو درياي دلش در جوش افتاد
    بزد يک نعره و بيهوش افتاد
  • چه افتادت که بي هوش اوفتادي
    بيفسردي و در جوش اوفتادي
  • ترا در پرده جان آشنائيست
    که با وي پيش ازينت ماجرائيست
  • بود حاضر در آن حضرت هميشه
    نباشد جز حضورش هيچ پيشه
  • ملايک مي کنند آنجا شتابش
    که پيش آرند در دوزخ عذابش
  • همي حالي خطاب آيد ز درگاه
    که از چه مي کشيد او را در اين راه
  • همه گويند مي تازيم او را
    که تا در دوزخ اندازيم او را
  • جوان گويد خدايا در چنين جاي
    که نه سر دارد اين وادي و نه پاي