167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • گه طپش گاه فغان گاه جنون ميخندد
    برق تازي که در آئينه اخفاي دلست
  • هيچ آهنگي برون تاز بساط چرخ نيست
    ناله هاي اين جرس هم در جرس باليده است
  • ياس مطلب نيست (بيدل) مانع ابرام خلق
    آرزو در سايه بال مگس باليده است
  • از هجوم اشک در گرد ستم خوابيده ام
    جيب و دامانم زجوش اين شهيدان کربلاست
  • ناله ها در پرده ساز نگه گم کرده ايم
    مردمک مهر خموشي بر زبان چشم ماست
  • غافلان عافيت را هر قدم مانند شمع
    خفته يکپا بر زمين و پاي ديگر در هواست
  • بر سبکباران گر انانرا بود سبقت محال
    هر قدم زين کاروان بانگ جرس در منزل است
  • عقل گو خون شو بدورانديشي رد و قبول
    در حضور آباد استغنا برو يا باش نيست
  • هر چه خواهي در غبار نيستي آماده گير
    اي تنک سرمايه چون هستي عدم قلاش نيست
  • نامداريها گرفتاريست در دام بلا
    (بيدل) انگشت شهانرا طوق گردن خاتم است
  • صفاي دل نتوان خواست از محبت دنيا
    که در شمردن زر دست زر شمار سياهست
  • بدل نهفته نماند خيال شوکت حسني
    که در شکستن رنگ منش غبار سپاهست
  • زسير گلشن دل پا مکش که داغ تمنا
    در انتظار بچندين اميد چشم براهست
  • بسکه داريم درين باغ کدورت (بيدل)
    لاله سان آينه زنگار نشين در بر ماست
  • شش جهت فرش است استغناي فقر
    مفلسي در هيچ جا قلاش نيست
  • در تغافل خانه ابروي اوست
    (بيدل) آن طاقي که نقشش قاش نيست
  • کس نميفهمد زبان سوختن تقرير شمع
    در ميان انجمن ميبايدم تنها نشست
  • ميتوان در خاکساري يافت اوج اعتبار
    آبله شد صاحب افسر بسکه زير پا نشست
  • هر کرا سررشته وضع حيا باشد بدست
    ميتواند چون نگه در ديده بينا نشست
  • ننگ وضع هم بساطيهاي مجنون برنداشت
    گرد ما شد آب تا در دامن صحرا نشست
  • آبرو ذاتيست (بيدل) ورنه مانند گهر
    مهره گل هم تواند در دل دريا نشست
  • عالم ايجاد عشرتخانه جزو کل است
    در بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است
  • گر تامل زين چمن رمز خموشان واکشد
    در نمکدان لب هر غنچه شور بلبل است
  • در پناه شعله راحت پروريم از فيض عشق
    داغ سود ابر سرما سايه برگ گل است
  • پير گشتي با هجوم گريه بايد ساختن
    سيل اين صحرا همه در حلقه چشم پل است
  • در وادي ئي که حسرت ما آب مي خورد
    موج نگاه تشنه هجوم گياه اوست
  • با محرمان عجز حوادث چه ميکند
    سرهاي جيب الفت ما در پناه اوست
  • عالمي را بي زبانيهاي من پوشيده است
    شمع خاموش انجمنها در نفس دزديده است
  • بسکه از شرم تماشايت بخود پيچيده است
    عکس در آئينه پنهان چون نگه درديده است
  • گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتان
    هر کجا بيني پريشان با پريشان آشناست
  • در چنين بزميکه سازش پرده بيگانگيست
    مفت الفتها اگر مژگان بمژگان آشناست
  • گرد خط در دور حسنش ابر عالمگير شد
    طالع موريکه با دست سليمان آشناست
  • شمع گو در ديده ام دکان رعنائي مچين
    کاين دل پرداغ با چندين چراغان آشناست
  • کوشش بيهوده خلقي را بکلفت غوطه داد
    موج در خورد تلاش از بحر چين برداشته است
  • زحال مردم چشمم توان معاينه کردن
    که در محيط غمت خانه حباب سياه است
  • چو صبح در قفس زخم آرزوي تو دارم
    تبسمي که غبار هزار قافله آه است
  • گم کردگان چشمه آب حيات را
    در دشت عجز تيغ تو انگشت رهنماست
  • عمريست در طلسم کدورت نشسته ايم
    (بيدل) غبار خاطر ما آشيان ماست
  • حسن بي پرواست اينجا قاصدي در کار نيست
    نامه احوال مجنون طره ليلي بس است
  • مطربي در بزم مستان گر نباشد گو مباش
    ني نواز مجلس مي گردن مينا بس است
  • هر قدم در طلب وصل دوچار خويشم
    شوق او آينه ها بر سر راهم آويخت
  • جيب هستي قفس چاک وبال است اينجا
    عافيت کسوت آن پنبه که در شعله گريخت
  • در سينه داشتم دلکي عاقبت نماند
    آه اين سپند سوخته با ناله جست و رفت
  • طاقت همه را در دم شمشير نشانده است
    تا سينه درين معرکه باقيست سپر نيست
  • بيدردي ما زير فلک سخت غريب است
    در خانه دوديم و کسي را مژه تر نيست
  • اي گرد پرافشان سحر در چه خيالي
    چين کن زه دامن که گريبان دگر نيست
  • نامحرم پرواز فنايم چه توان کرد
    چون ونگ پري دارم و سر در ته پر نيست
  • هر چند همه شعله تراود زلب شمع
    در مکتب ما صاحب يک مصرع خام است
  • مي در قدح زبيکسي شيشه غافل است
    چندانکه غربت است پر از ما وطن تهيست
  • علاج کوري دل کن که در قلمرو رنگ
    بهر کجا نظري هست جلوه توام اوست