167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • مه نو بود آن نعل براقش
    فلک در گوش کرد و بست طاقش
  • ز شادي عرش بسته چار طاقش
    نهاده چار بالش در وثاقش
  • بسرهنگيش چون جوزا کمر بست
    ترازو آمد و شاهينش در بست
  • حمل با جدي در بريان نهادند
    ز مه تا گاو ماهي خوان نهادند
  • در آمد هر ملک با مجمري خاص
    که عود عشق او سوزد باخلاص
  • گشاد از خلد رضوان هشت در را
    ز کوثر آب زد نه ره گذر را
  • نه در گردش رسيدستي زماني
    نه از وي يافت نام و نه نشاني
  • جهاني در وي آثار جهان نه
    هم از صفصف هم از رفرف نشان نه
  • خطاب آمد زحق کاي خواجه آخر
    بر اين در آمدي ماالحاجه آخر؟
  • چو در ذاتش ز تير اين دو نشان بود
    مثال از دو مقامش دو کمان بود
  • در اول چون بسوي حق روان شد
    رونده همچو تيري از کمان شد
  • در اين شب بود طاووس ملايک
    بصد جان زاغ زلفش را فذلک
  • چو او از اسم در بي اسمي افتاد
    ز خواندن فارغ آمد امي افتاد
  • چو او بي نقش در راه حق آمد
    ز بي نقشي فقير مطلق آمد
  • چو پنجه داد در اول نمازش
    براي او به پنج آورد بازش
  • ميان دربند پيشش در غلامي
    که تا تو خواجه گردي و گرامي
  • زهي جبريل پيک درگه تو
    همه کارش شد آمد در ره تو
  • سرافيل امين پيش در تو
    شده يک نوبتي بر درگه تو
  • تو را ادريس چون اخترشناسي
    نهاده در بهشت از تو اساسي
  • به يونس آشنائي داده در راه
    که تا رفته بدريا آشنا خواه
  • عصاکش گشته در راه تو موسي
    مبارک نام هندوي تو عيسي
  • عيال بولهب کز غصه بگداخت
    اگر خاري ترا در راه انداخت
  • گل غيبي تو خوش ميباش بر جاي
    که يک گل نشکفد بي خار در پاي
  • در آن مجمع که قدرت را مجالست
    فراز آسمان صف نعالست
  • زني افتاد در مکه بلايه
    که از فسق و فسادش بود مايه
  • براي فسق اگر يک تن نشستي
    دوم کس در برش آن زن نشستي
  • چو در مکه نماند از مفسدان کس
    پراکنده شدند از پيش و ز پس
  • شد آن زن در مدينه سخت درويش
    بنزديک پيمبر رفت دلريش
  • پيمبر گفت مکه پر جوان است
    از ايشان خواه در خورد تو آنست
  • زني را يا رسول الله که دور است
    ميان شرک در فسق و فجور است
  • تو مي داني که در وصف تو «عطار»
    بسي گرديد بر سر همچو پرگار
  • ندارم در رهت آن استطاعت
    که گويم اين گدا را کن شفاعت
  • پياده گر يکي مسکين محتاج
    شود بي استطاعت در ره حاج
  • در اين تف و تموزم سينه پرتاب
    جگر تازه کني از شربت آب
  • و گر در خورد آب تو نيم هم
    فرا آبم مده والله اعلم
  • مهين رحمت مهدات او بود
    که در دين سابق الخيرات او بود
  • از آن ايمان او در اصل خلقت
    همي چربد بر ايمان ها ز سبقت
  • چو حق گفت آن پيمبر را بتحقيق
    پيمبر گفتش اي در کار صديق
  • چو اصحابش در آن مشهد رسيدند
    فرو برده يکي خاکش بديدند
  • نهادندش در آن و باز گشتند
    ز صدقش با احد همراز گشتند
  • کسي کو در گزند مار يار است
    توان گفتن که اين کس يار غار است
  • که تا پر زهر نبود آنچنان مار
    نيايد در گزند آنچنان يار
  • دلش چون ديد حق را در حرمگاه
    بدل پيوست عين عدل آنگاه
  • دو پيراهن چنان خصم تنش بود
    که در اسلام يک پيراهنش بود
  • چو باشد محتسب در امر معروف
    بنهي منکر آيد نيز موصوف
  • که گر نبود چراغ و چشم در راه
    نداني چاه از ره، راه از چاه
  • کسي کان نور نبود در دماغش
    بهشتي گر بود نبود چراغش
  • کسي کز آسمانش آن دو نور است
    مه و خورشيد با او در حضور است
  • عصاي او چو در معني چنان شد
    که چون موسيش خصم دشمنان شد
  • گر او را دشمني در کون باشد
    بمعني نائب فرعون باشد
  • چنين گفت او که در بيعت مرا دست
    چو با دست نبي الله پيوست
  • همه عمر او نخفتي و نخوردي
    که تا در هر شبي ختمي نکردي
  • در آن غوغا غلامانش بيکبار
    سلاح آور شدند از بهر پيکار
  • اگر چه شمع جنت بود فاروق
    چو شمع او باخت سر در راه معشوق
  • چو در سر عطا اخلاص او راست
    سه نان را هفده آيت خاص اوراست
  • چنان در شهر دانش باب آمد
    که جنت را بحق بواب آمد
  • چنان مطلق شد او در فقر و فاقه
    که زر و نقره بودش سه طلاقه
  • چنين گفت او که گر خواهند کشتم
    نه بيند هيچ کس در جنگ پشتم
  • اگر علمش شدي بحري مصور
    در او يک قطره بودي بحر اخضر
  • سيه پوش خلافت شو چو آدم
    سفر در سينه خود کن چو عالم
  • سليمان وش بمسند باز نه پشت
    ولي انگشترين کرده در انگشت
  • چو داود نبي اين پرده بنواز
    چو عيسي زن نفس در عشق دمساز
  • دو پر در سايه سيمرغ کن باز
    برادريس بنشين کيميا ساز
  • چو در دين حاصل آمد اين کمالت
    سخن گفتن کنون باشد حلالت
  • بچشم خرد منگر در سخن هيچ
    که خالي نيست دو گيتي ز «کن » هيچ
  • اگر موجود اگر معدوم باشد
    در انگشت سخن چون موم باشد
  • چو هر يک ذو فنون عالمي بود
    چو هر يک در دو عالم چون کمي بود
  • بخوبي در همه عالم علم بود
    ملاحت داشت شيرينيش هم بود
  • بهر موئي که در زلف آن صنم داشت
    خم از پنجه فزون و شست کم داشت
  • کساني کز سخن در مي فشاندند
    بنام او را همي «مرحومه » خواندند
  • مگر شوئي که آن زن داشت ناگاه
    براي حج روانه گشت در راه
  • چنان در دام آن دلدار افتاد
    که صد عمرش به يک دم کار افتاد
  • دگر ره دلبريش آغاز افتاد
    ز سر در همدم و دمساز افتاد
  • دگر ره تازه شد گلنار رويش
    ز سر در حلقه زد زنار مويش
  • چو از حد در گذشت آن مهرباني
    بخود خواند آخر آن زن را نهاني
  • چو خيري کرده اي بزبان ميآور
    خلل در کعبه ايمان ميآور
  • اگر پاره کني صد باره شخصم
    نيايد در تن پاکيزه نقصم
  • بکشت آن طفل را در گاهواره
    پس آنگه برد آن خونين کتاره
  • سحرگه ما در آن کشته زار
    ز بهر شير دادن گشت بيدار
  • فغاني و خروشي در جهان بست
    دو گيسو را بريد و بر ميان بست
  • زنش گفت اين که در عالم نشان داد
    خدايت اي برادر عقل از آن داد
  • که اين را نفقه کن در راه بر خويش
    درم بستد زن و آورد ره پيش
  • چو لختي رفت آن غم گشته در راه
    پديد آمد دهي از دور ناگاه
  • بدو گفتند ده خاص اميريست
    که در بيداد کردن بي نظيريست
  • در اين ده عادت اينست اي مميز
    که هر کو از خراجي گشت عاجز
  • بديشان گفت اگر بدهم من اين مال
    فروشندش بمن؟ گفتند در حال
  • چو از زن آن جوان نوميد در ماند
    يکي بازارگان را پيش خود خواند
  • شما را مادر و خواهر بود نيز
    بزير پرده در دختر بود نيز
  • ندارم در دو عالم جز تو کس را
    از اين سرها برون بر اين هوس را
  • خلاصي ده مرا يا مرگ امروز
    که من طاقت نمي يارم در اين سوز
  • مرا تا چند گرداني بخون در
    نخواهي يافت از من سرنگون تر
  • در آمد آتشي زان آب سوزان
    که دريا گشت از آن آتش فروزان
  • همه خاکستري گشتند در حال
    وليکن ماند باقي جمله را مال
  • بسي خلق آمدند از شهر در راه
    غلامي را همي ديدند چون ماه
  • به تنهائي در آن کشتي نشسته
    جهاني مال با وي تنک بسته
  • خبر دادند از او شه را که امروز
    غلامي در رسيد الحق دلفروز
  • بکشتي در نشستيم و بسي راه
    بپيموديم دائم گاه و بيگاه
  • ز حق در خواستم تا حق چنان کرد
    که دفع شر مشتي بدگمان کرد
  • در آمد آتشي و جمله را سوخت
    مرا برهاند و جانم را برافروخت
  • چو در دام اجل افتاد آن شاه
    وزيران و سپه را خواند آنگاه