167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • محکوم قضا را چه خيالست سلامت
    گر شيشه افلاک بود در کف مست است
  • در شبهه زار هستي تزوير مي تراشيم
    آبي که ما نداريم هر جاست زير کاه است
  • پرواز آرزوها ما را بخواري افگند
    دوديکه در سرماست گر بشکند کلاه است
  • ياد آنشوقيکه از بيطاقتيهاي جنون
    دل طپيدن نيز در راهت شمار گام داشت
  • باد دامانت غبارم را پريشان کرد و رفت
    سرمه ئي در گوشه چشم عدم آرام داشت
  • از سراغ رفتگان جز گفتگو آثار نيست
    شخص هستي در نگين بي نشاني نام داشت
  • عالمي را صيد الفت کرد رنگ عجز من
    در شکست خويشتن مشت غبارم دام داشت
  • ناله را روزيکه اوج اعتبار نشه بود
    چون جرس (بيدل) بجاي باده دل در جام داشت
  • گاه عرض سرنوشت ناتوانيهاي من
    تا رقم در جلوه آيد کلک قدرت نال ريخت
  • بي تب شوقت برنگ شعله داغ اخکرم
    آرميدنها مرا در قالب تبخال ريخت
  • کار با عشق است (بيدل) ورنه در ميدان لاف
    بوالهوس هم ميتواند خوني از قيفال ريخت
  • نارسائي صد خيال هرزه انشا ميکند
    طينت بيکار ما را بيشتر در کار داشت
  • هرچه جوشيد زموج و کف اين قلزم وهم
    نفسي بود که در پرده دل طوفان داشت
  • آخر از عجز طلب اشک دوانديم بچشم
    پاي خوابيده ما آبله در مژگان داشت
  • در راه انتظار توام اشک بود و بس
    گرد مصيبتي که زدامان شکست و ريخت
  • گرداب خون زهردوجهان موج ميزند
    در چشم انتظار که مژگان شکست و ريخت
  • در عالم خيال تو اين غنچه وار دل
    آئينه خانه ئي بگريبان شکست و ريخت
  • (بيدل) زفيض عشق بمژگان گذشته ايم
    در بيشه که ناخن شيران شکست و ريخت
  • در گلستانيکه بلبل بود هر برگ گلشن
    پيکرم را خامشي چون غنچه سر تا پا گرفت
  • در رياض دهر ما را سبز کرد آزادگي
    بي بريها اينقدر چون سر دست ما گرفت
  • تا شود (بيدل) بنامت سکه آسودگي
    خاکساري در نگين بايد چو نقش پا گرفت
  • باعث لاف غرور نيست جز اسباب جاه
    دعوي پروازها در خور بال و پر است
  • يار در آغوش تست هرزه بهر سو متاز
    ديده بينا طلب جلوه نگه پرورست
  • نيست بساط جهان قابل دلبستگي
    ريشه ما چون نفس در چمن ديگر است
  • شعله ها در گرم جوشي داغ آه سرد ماست
    نغمه هم حسرت غبار نالهاي درد ماست
  • بسکه در دل مهره شوق سويدا چيده ايم
    از کواکب چرخ هم داغ بساط نرد ماست
  • آفتابي در سواد ياس غربت گو مباش
    خاک بر سر ريختن صبح دل شب گرد ماست
  • شوخ بيباکي که رنگ عيش هر کاشانه ريخت
    خواست شمعي بر فروزد آتشم در خانه ريخت
  • ايخوش آن رندي که در خاک خرابات فنا
    رنگ آسايش چو اشک از لغزش مستانه ريخت
  • عرض حال بيدلان را گفتگو در کار نيست
    گردش چشم تحير هم اداي مدعاست
  • در ضعيفي گر همه عجز است نتوان پيش برد
    چون مژه دست دعاي ناتوانان بر قفاست
  • ديوانه و عاقل همه محو است در اينجا
    از هر چه خبر يافته ئي بيخبر اوست
  • زين بيش عيار من موهوم مگيريد
    دستي که بخود حلقه کنم در کمر اوست
  • موج تا در جنبش آيد ميرود از خود حباب
    گردبال افشاني رنگم همين دل بوده است
  • کرد آخر واصل بزم تو از خود رفتنم
    سايه را در خانه خورشيد منزل بوده است
  • قالب افسرده ما را در غبار وهم سوخت
    غرقه بحري که ما بوديم ساحل بوده است
  • راحتي در قفس وضع کدورت داريم
    زنگ مژگان بهم آوردن آئينه ماست
  • دست گل دامن بوئي نتوانست گرفت
    رفت گيرائي ازان پنجه که در بند حناست
  • شوق ديدارم و در چشم کسان راه منست
    هر کجا گرد نگاهيست کمينگاه منست
  • در غم و عيش تفاوت نگرفتم که چو شمع
    خنده و گريه همان آتش جانکاه منست
  • شوکت شاهيم از فيض جنون در قدم است
    چشم زخمي نرسد آبله هم جام جم است
  • چاک در جيب حياتم زتبسم مفگن
    رگ اين برگ گلم جاده راه عدم است
  • مرگ شايد دل از اسباب هوس پردازد
    ورنه در ملک نفس صافي آئينه کم است
  • ببرق تيغ تو نازم که در بهار خيال
    هزار صبح تجلي مقابل دم اوست
  • بهار خاک باين رنگ و بوچه امکانست
    نفس در آينه ما هواي عالم اوست
  • با دل جمع آشنا شو از پريشاني برا
    در بهار نادميدن دانه خرمن داشته است
  • جانکني در عجز وطاقت ناگزير آدميست
    از نگين تا قبر اين فرهاد کندن داشته است
  • آتش افتاده است (بيدل) در قفاي کاروان
    گلشن ما آنچه دارد باب گلخن داشته است
  • ابر دارد در نمد آئينه گلزار را
    پنبه داغم بغير از خرقه پشمينه نيست
  • جز بررخ عبرت در فکرم نگشودند
    هر رشته که واشد زگريبان به کفن رفت