نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
محکوم قضا را چه خيالست سلامت
گر شيشه افلاک بود
در
کف مست است
در
شبهه زار هستي تزوير مي تراشيم
آبي که ما نداريم هر جاست زير کاه است
پرواز آرزوها ما را بخواري افگند
دوديکه
در
سرماست گر بشکند کلاه است
ياد آنشوقيکه از بيطاقتيهاي جنون
دل طپيدن نيز
در
راهت شمار گام داشت
باد دامانت غبارم را پريشان کرد و رفت
سرمه ئي
در
گوشه چشم عدم آرام داشت
از سراغ رفتگان جز گفتگو آثار نيست
شخص هستي
در
نگين بي نشاني نام داشت
عالمي را صيد الفت کرد رنگ عجز من
در
شکست خويشتن مشت غبارم دام داشت
ناله را روزيکه اوج اعتبار نشه بود
چون جرس (بيدل) بجاي باده دل
در
جام داشت
گاه عرض سرنوشت ناتوانيهاي من
تا رقم
در
جلوه آيد کلک قدرت نال ريخت
بي تب شوقت برنگ شعله داغ اخکرم
آرميدنها مرا
در
قالب تبخال ريخت
کار با عشق است (بيدل) ورنه
در
ميدان لاف
بوالهوس هم ميتواند خوني از قيفال ريخت
نارسائي صد خيال هرزه انشا ميکند
طينت بيکار ما را بيشتر
در
کار داشت
هرچه جوشيد زموج و کف اين قلزم وهم
نفسي بود که
در
پرده دل طوفان داشت
آخر از عجز طلب اشک دوانديم بچشم
پاي خوابيده ما آبله
در
مژگان داشت
در
راه انتظار توام اشک بود و بس
گرد مصيبتي که زدامان شکست و ريخت
گرداب خون زهردوجهان موج ميزند
در
چشم انتظار که مژگان شکست و ريخت
در
عالم خيال تو اين غنچه وار دل
آئينه خانه ئي بگريبان شکست و ريخت
(بيدل) زفيض عشق بمژگان گذشته ايم
در
بيشه که ناخن شيران شکست و ريخت
در
گلستانيکه بلبل بود هر برگ گلشن
پيکرم را خامشي چون غنچه سر تا پا گرفت
در
رياض دهر ما را سبز کرد آزادگي
بي بريها اينقدر چون سر دست ما گرفت
تا شود (بيدل) بنامت سکه آسودگي
خاکساري
در
نگين بايد چو نقش پا گرفت
باعث لاف غرور نيست جز اسباب جاه
دعوي پروازها
در
خور بال و پر است
يار
در
آغوش تست هرزه بهر سو متاز
ديده بينا طلب جلوه نگه پرورست
نيست بساط جهان قابل دلبستگي
ريشه ما چون نفس
در
چمن ديگر است
شعله ها
در
گرم جوشي داغ آه سرد ماست
نغمه هم حسرت غبار نالهاي درد ماست
بسکه
در
دل مهره شوق سويدا چيده ايم
از کواکب چرخ هم داغ بساط نرد ماست
آفتابي
در
سواد ياس غربت گو مباش
خاک بر سر ريختن صبح دل شب گرد ماست
شوخ بيباکي که رنگ عيش هر کاشانه ريخت
خواست شمعي بر فروزد آتشم
در
خانه ريخت
ايخوش آن رندي که
در
خاک خرابات فنا
رنگ آسايش چو اشک از لغزش مستانه ريخت
عرض حال بيدلان را گفتگو
در
کار نيست
گردش چشم تحير هم اداي مدعاست
در
ضعيفي گر همه عجز است نتوان پيش برد
چون مژه دست دعاي ناتوانان بر قفاست
ديوانه و عاقل همه محو است
در
اينجا
از هر چه خبر يافته ئي بيخبر اوست
زين بيش عيار من موهوم مگيريد
دستي که بخود حلقه کنم
در
کمر اوست
موج تا
در
جنبش آيد ميرود از خود حباب
گردبال افشاني رنگم همين دل بوده است
کرد آخر واصل بزم تو از خود رفتنم
سايه را
در
خانه خورشيد منزل بوده است
قالب افسرده ما را
در
غبار وهم سوخت
غرقه بحري که ما بوديم ساحل بوده است
راحتي
در
قفس وضع کدورت داريم
زنگ مژگان بهم آوردن آئينه ماست
دست گل دامن بوئي نتوانست گرفت
رفت گيرائي ازان پنجه که
در
بند حناست
شوق ديدارم و
در
چشم کسان راه منست
هر کجا گرد نگاهيست کمينگاه منست
در
غم و عيش تفاوت نگرفتم که چو شمع
خنده و گريه همان آتش جانکاه منست
شوکت شاهيم از فيض جنون
در
قدم است
چشم زخمي نرسد آبله هم جام جم است
چاک
در
جيب حياتم زتبسم مفگن
رگ اين برگ گلم جاده راه عدم است
مرگ شايد دل از اسباب هوس پردازد
ورنه
در
ملک نفس صافي آئينه کم است
ببرق تيغ تو نازم که
در
بهار خيال
هزار صبح تجلي مقابل دم اوست
بهار خاک باين رنگ و بوچه امکانست
نفس
در
آينه ما هواي عالم اوست
با دل جمع آشنا شو از پريشاني برا
در
بهار نادميدن دانه خرمن داشته است
جانکني
در
عجز وطاقت ناگزير آدميست
از نگين تا قبر اين فرهاد کندن داشته است
آتش افتاده است (بيدل)
در
قفاي کاروان
گلشن ما آنچه دارد باب گلخن داشته است
ابر دارد
در
نمد آئينه گلزار را
پنبه داغم بغير از خرقه پشمينه نيست
جز بررخ عبرت
در
فکرم نگشودند
هر رشته که واشد زگريبان به کفن رفت
صفحه قبل
1
...
860
861
862
863
864
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن