167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

اسرار نامه عطار

  • مرا نزد بخيل آورد آن مرد
    يکي صد ساله ديدم در آن درد
  • گلابش يافتم يک شيشه در بر
    بگل بگرفته محکم شيشه را سر
  • چو خواهد شد دوزخ ريزان
    دورخ در خاک ماليد اي عزيزان
  • بر انديشيد از آن ساعت که در خاک
    فرو ريزد دورخ چون برگ گل پاک
  • چرا در کار حق سستي نماييد
    اگر مرديد پس چستي نماييد
  • تو خود هرگز شبي در درد اين کار
    نداري خويش را تا روز بيمار
  • چرا خفتي تو چون در عمر بسيار
    نخواهي شد زخواب مرگ بيدار
  • الا اي روز و شب در خواب رفته
    برآمد صبح پيري و تو خفته
  • تويي در کيسه اين دهر خود راي
    بمانده هم چو سيم قلب بر جاي
  • مکن در وقت صبح اي دوست سستي
    که داري ايمني و تن درستي
  • برآر از سينه پر خون دمي پاک
    که بسياري دمد صبح و تو در خاک
  • بگير آن حلقه را در وقت شبگير
    دل شوريده را درکش به زنجير
  • خوشي بگري چو باران در عتابي
    مگر بر خيزدت از دل حجابي
  • رهي لذت که در شبهاي تاري
    نياز خويش بر حق عرضه داري
  • خوشي در خاک مي مالي رخ خويش
    بزاري مي گزاري پاسخ خويش
  • بنه پايي که در پيش چنان کس
    خلايق خفته و تو باشي و بس
  • چو صد شب از هوا بيدار بودي
    بشهوت ريزه در کار بودي
  • يکي پيوسته مي تابند در شيب
    دگر را مي دهندآرايش و زيب
  • چو دل پر تفت و جان پرتاب باشد
    نگو ساري من در خواب باشد
  • نينديشي که چون عمرت سر آيد
    بسي مهتاب در گورت درآيد
  • بر انديشه کسي چون خواب يابد
    که در گورش بسي مهتاب تابد
  • شنودم من که وقتي پادشاهي
    که رويي داشت در خوبي چوماهي
  • زبهر گوي بازي رفت بيرون
    وزو هر لحظه صد دل خفت در خون
  • چو گوي حسن در ميدان بيفکند
    فلک از گوي او چوگان بيفکند
  • زعشقش آتشي در جانش افتاد
    که دردي سخت بي درمانش افتاد
  • دلش در عشق معجون ساخت
    رخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت
  • همي بدريد جان آن عاشق مست
    بجاي جانش آمد جامه در دست
  • چو لختي با جهان هستي آمد
    دگر ره در خروش مستي آمد
  • چو برقي چون در آن صحرا بمانده
    چو باران اشگ بر صحرا بمانده
  • اگر فرمان دهد در پادشاهي
    سپه گيرد زماهش تا به ماهي
  • چه سازم چون کنم چون کارم افتاد
    خرم در گل بخفت و بارم افتاد
  • برون آمد به ميدان يوسف عهد
    بزير چتر چون خورشيد در مهد
  • بتک استاد گلخن تاب در حال
    دل و جان پر سخن ليکن زفان لال
  • شه از لطفي که او را بود در تاخت
    بسوي آن گدا گويي بينداخت
  • چو از شاه اين سخن بشنيد درويش
    به خاک افتاد و مي افتاد در خويش
  • به آخر در ميان خاک و خواري
    به گلخن باز بردندش بزاري
  • دلش مستغرق درياي اندوه
    زچشم او زمين چون چشم در کوه
  • چو سوي هستي خود راه يابند
    سر خود در کنار شاه يابند
  • شنودم من که موشي در بيابان
    مگر ديد اشتري را بي نگهبان
  • الهي نامه عطار

  • خداوندي که چنداني که هستي است
    همه در جنب ذاتش عين پستي است
  • زهي حشمت که گر در جان درآيد
    ز هر يک ذره صد طوفان برآيد
  • زهي هيبت که گر يک ذره خورشيد
    بيابد گم شود در سايه جاويد
  • زهي شربت که در خون مي زند نان
    باميد سقاهم ربهم جان
  • زهي مهلت که چون هنگام آيد
    بموئي عالمي در دام آيد
  • کسي عاشق بود کز پاي تا فرق
    چو گل در خون شود اول قدم غرق
  • نداري در همه عالم کسي تو
    چرا بر خود نمي گريي بسي تو
  • که گر صد آشنا در خانه داري
    چو مردي آن همه بيگانه داري
  • اگر پيش از اجل يک دم بميري
    در آن يک دم همه عالم بگيري
  • برو تن در غم بار گران نه
    بسي جان کن چو جان خواهند جان ده
  • نمي بينم ترا آن مردي و زور
    که بر گردون شوي نارفته در گور
  • مرا عمريست تا در بند آنم
    که تا با همدمي رمزي برانم
  • چو بهر خاک زادستي ز مادر
    در اين پستي چه سازي کاخ و منظر
  • چو چشمت سوده خواهد گشت در خاک
    سر منظر چه افرازي به افلاک
  • اگر چه جاي تو در زير خاکست
    وليکن جان پاک از خاک پاکست
  • بمصر اندر براي تست شاهي
    تو چون يوسف چرا در قعر چاهي
  • نهادي بوالعجب داري تو در اصل
    پلاسي کرده اندر اطلسي وصل
  • الا اي خفته گر هستي خردمند
    در بايست خود بر خود فرو بند
  • الا اي از حريصي با دل کور
    بماندي در حريصي تا لب گور
  • فغان زين عنکبوتان مگس خوار
    همه چون کرکسان در بند مردار
  • الا اي روز و شب غمخواره مانده
    بدست حرص در بيچاره مانده
  • مکن در وقت صبح اي دوست سستي
    چو داري ايمني و تندرستي
  • گرت بايد در آن دم پادشائي
    ز درگاه محمد کن گدائي
  • زمين و آسمان در ملت اوست
    دو عالم روزگار دولت اوست
  • امانت دار رب العالمين بود
    که پيش از وحي در عالم امين بود
  • چو غيرالله نبودش در ره شرع
    ممکن شد بواد غير ذي زرع
  • چنان نعلينش از دين سر برافراخت
    که ديهيم از سر کسري در انداخت
  • خم گيسوش تاج قيصر افکند
    بچين خاقان چين را در سر افکند
  • در آن ساعت که خود را گفت خشتي
    تو گفتي گشت هر خشتي بهشتي
  • چو در عالم کنار خشت چار است
    کنار آن خشت را زان چار يار است
  • چو آمد در سراي ام معبد
    بزي را ديد شيرش خشک و مفرد
  • بر آن در پرده جولاهکي ساخت
    فرت مي رشت و پودي مي درانداخت
  • چو شد آن پرده جولاهکي راست
    مخالف آمد و در پرده ره خواست
  • دو بازي مي کنم زين پرده درخواست
    بگو اين قول را در پرده راست
  • نداري يکسر مو عقل گوئي
    که در دام مگس سيمرغ جوئي
  • اگر اين سر که گفتم ني چنانست
    سرم چون عنکبوتي در ميانست
  • نکرده کار بي انشاي او دين
    نديده چشم در ابروي او چين
  • در اول چين همه زابروي او شد
    وليکن جمله با گيسوي او شد
  • کسي در حضرت عزت مؤيد
    بسر نامد ز خود الا محمد
  • چو بود اول ز حق مژده رسانش
    بود هم نيز در آخر زمانش
  • گه از ششصد هزاران پرجبريل
    جناح قلب او در وقت تنزيل
  • کمان قاب قوسينش بکف در
    ز تير اذر ميت او گشته صفدر
  • نبي السيف با تاج لعمرک
    براق آورده در زير از تبرک
  • چو خود را در نبوت بنده مي خواست
    ز حق دو ديده گرينده مي خواست
  • که او در نيستي جست از خدا عز
    نشد يک دم بچيزي بند هرگز
  • چو در هستي نماندش هيچ اميد
    ز ما زاغش سجل بستند جاويد
  • چو در جوش آمدي از شوق جانش
    برفتي گاه گاهي بر زبانش
  • اگر چه شمع را روشن چراغست
    ولي بي انگبين در درد و داغست
  • در اول شمع غرق انگبين بود
    ز وحدت بي خيال آن و اين بود
  • در آخر چون از آنجا دور افتاد
    ز وصل انگبين مهجور افتاد
  • از آن در فقر بودش آرميدن
    کادب نبود نثار خويش چيدن
  • بسي بودي که ماهي در کشيدي
    ز نه حجره کسي دودي نديدي
  • همه اصحاب او در قربت او
    ز خود فاني شده از هيبت او
  • ندارد زهره شيطان سيه کار
    که آيد در لباس او پديدار
  • چو آمد بر زمين آن صدر عالي
    بطفلي در سجود افتاد حالي
  • کسي از وي حدث هرگز نديدي
    چو عنبر گاو خاکش در کشيدي
  • فلک زير براق او زمين بود
    و شاق در گهش روح الامين بود
  • در آمد آدم و آندم طرب کرد
    ز سرش گوهر آدم طلب کرد
  • مگر خشکي اثر کردش در آن راه
    شراب سلسبيل آوردش آنگاه
  • سپهري کافتابش دست خوش بود
    براقش را در آن شب قودکش بود
  • مگر آن شب در آن ره تيز مي تاخت
    براقش بر فلک نعلي بينداخت