نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
اسرار نامه عطار
بماندي گوش بر
در
، چشم بر راه
ببر پي تا بيابي پير آگاه
اگر خواهي که
در
را باز يابي
به عجز اقرار ده تا باز يابي
بسي سکان درين دريا باستاد
چو آب از سر بشد
در
قعر افتاد
بسي گفتيم کز اهل درونيم
هنوز از ابلهي از
در
برونيم
گهي با کافران
در
جنگ بوديم
گهي با آتش اندر سنگ بوديم
گهي سجاده بر دوش اوفکنديم
گهي
در
بحر دل جوش اوفکنديم
گهي سر بر سر زانو نهاديم
گهي
در
هاي وهوي هو فتاديم
گهي با باز جان پرواز کرديم
گهي صد
در
به آهي باز کرديم
بسي
در
پويه اين راز گشتيم
کنون بر نا اميدي باز گشتيم
چه گر کوه اين حقيقت را کمر بست
بريخت آخر که بادش بود
در
دست
اگر خورشيد گويم بارخي زرد
شود
در
گوش هر شب هم بدين درد
زمين خود خاک بر سر دارد از غم
فلک سرگشته
در
افسوس و ماتم
دهان آلوده عرش و
در
شکم هيچ
گرفته لوح لوح از سر قلم هيچ
همه چون حلقه بر درماند گانيم
همه
در
کار خود درماندگانيم
من مسکين بسي بيدار بودم
به عمري
در
پي اين کاربودم
درين دريا بسي کشتي براندم
به آخر رخت
در
دريا فشاندم
عجايب قصه و پوشيده کاريست
در
اين انديشه ام من روزگاريست
دريغا
در
هوس عمرم تلف شد
که عمراز ننگ چون من نا خلف شد
چو شيرم گشت مويم
در
نظاره
هنوز از حرص هستم شير خواره
بدل سختم ولي
در
کار سستم
بسي رفتم بر آن گام نخستم
بزد يک نعره و
در
جوش آمد
که تا ديري از آن با هوش آمد
چو بگشادند چشمم شد
در
ستم
که چندين رفته بر گام نخستم
بقاي ما بلاي ماست ما را
که راحت
در
فناي ماست ما را
همه کام دلم از خود فنا نيست
که
در
عين فنا عين بقا نيست
ترا با تو چو چيزي
در
ميانست
کناري گير کاين جا بيم جانست
خوش است اين کهنه دير پر فسانه
اگر نه مردنستي
در
ميانه
کسي کو بوي عودش خوش شنودست
چه خوش است که آن خود
در
اصل دودست
ترا اينجا سر بزمي نماند
که سگ
در
ديده قندز مي نمايد
لعاب کرم را دادي بخون رنگ
که آمد اطلس روميم
در
چنگ
گرش گنجي بود هرگز نيابي
که نتوان گشت عمري
در
خرابي
ز جوشن دادنش
در
دست با دست
که آن جوشن به ماهي نيز دادست
چه سود از آردت صد تيغ
در
بر
که کبک کوه را تيغ است بر سر
زهي شد
در
گلويت گر زهت کرد
که آماسي بود گر فربهت کرد
چو
در
آن آب از چشمت بريزد
که تا برخيزد آتش يا نخيزد
ز عالم چشمه حيوان لذيذست
ولي
در
ظلمت آن هم ناپديدست
اگر تيغ است کان را گوهري هست
گهر
در
آهنست آن چون دهد دست
يکي خادم که کافورش بود نام
سيه تر زو نيفتد زاغ
در
دام
خوشي اين جهان بر تو شمردم
که من
در
زندگي زين قصه مردم
سزد گر سينه پرآتش شوي زو
که
در
وقت گرستن خوش شوي زو
برو خوشي عالم سر فروپوش
سخن
در
پرده دل دار خاموش
هزاران حرف ناکامي بخوانيم
که تا
در
عمر خود کامي برانيم
برو تن
در
غم بار گران ده
بسي جان کن چو جان خواهند جان ده
چه خيزد از تو اي افتاده
در
دام
صبوري کن صبوري و بيارام
که گفتت ک آتشي
در
خويشتن زن
مکن خاک از سر خود بازتن زن
مزن سر بر زمين اي مرد غمناک
که سر بر خشت خواهي بود
در
خاک
نچخ چندين چو ناکام اوفتادي
فرو ده تن چو
در
دام اوفتادي
چو سيمي دست داد آن مرد درويش
سوي قصاب راه آورد
در
پيش
فراغت بين که
در
بنياد کارست
مچخ کين کار ساز استاد کارست
سخن
در
پرده گوي از پرده سازي
رها کن اين خيال و پرده بازي
جوامردا سخن
در
پرده مي دار
که با هر دون نشايد گفت اسرار
اگر جان گويم اندر خون بماندست
وگر تن او ز
در
بيرون بماندست
چو
در
خونابه مي گردند جانها
چه برخيزد ز بوده استخوانها
نه چندانست
در
ره رهزن تو
که گر گويم بگريد دشمن تو
براه عاشقان بر زن قدم تو
چه باشي از سگي
در
راه کم تو
گرت گويند سر
در
راه ما باز
بدين شادي تو دستار اندر انداز
فراوان تن زد آن ديوانه
در
راه
که تا درمکه آمد پيش درگاه
چو دستارم ز سر بردند بر
در
ميان خانه خود کي ماندم سر
نشان ايمني بر سر پديدست
بخانه چون روم بر
در
پديدست
هزاران سر برين
در
ذره اي نيست
هزاران بحر اينجا قطره اي نيست
هزاران جان نثار افتد بر آن سر
که بربايند دستارش بر آن
در
عزيزي گفت من عمري درين کار
بعقد وجد
در
بودم گرفتار
نکوجاييست گور تنگ و تاريک
که
در
بايد صراطي نيز باريک
تو گويي نيست چندين غم تمامت
که
در
بايد غم روز قيامت
جهاني خلق
در
غرقاب خونند
که مي داند که زير خاک چونند
جهان بگذار و بگذر زين سخن زود
چو باقي نيست
در
باقيش کن زود
هزاران غم فرو آمد برويت
که تا يک آب آمد
در
گلويت
غم دنيا مخور اي دوست بسيار
که
در
دنيا نخواهد ماند ديار
تو نيز اي مانده
در
دنياي فاني
چنين بيع و شري کن گر تواني
جهان با سينه پر درد ما را
خوشي
در
خواب خواهد کرد مارا
چنان مي جادوي سازد زمانه
که کس دستش نبيند
در
ميانه
بدست چپ نمايد اين شگفتي
تو پاي راست نه
در
پيش و رفتي
برو جان گير و ترک اين جهان کن
کم او گيرو داوش
در
ميان کن
چه بخشد چرخ مردم را درآغاز
که
در
انجام نستاند از او باز
کرا اين گنبد گردان برآرد
که نه
در
عاقبت از جان بر آرد
سپهري را که درياييست پر جوش
شدي چون چنبر دف حلقه
در
گوش
ترا چون چنبر گردون فرو بست
چرا
در
گردنش چنبر کني دست
سپهر چنبري چنبر بسي زد
چو حلقه بر
در
حق سر بسي زد
جهانا طبع مردم خوار داري
که چندين خلق
در
پروار داري
تو تا بنشسته
در
دار فاني
نشسته رفته و مي نداني
چو نتواند که از خود باز دارد
ترا چون
در
ميان ناز دارد
مشو چون سايه
در
دنبال اين کار
که نايد شمع را سايه پديدار
خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت
کشيد اولالکا
در
مطرب انداخت
چو
در
معني نه اهل راز باشي
به تاريکي چو مشت انداز باشي
چو هفت اندام تو افتاد
در
دام
چه گويي فارغم از هفت اندام
تو خود
در
چه حسابي و زکجايي
که تو چون شيشه زير آسيايي
نمي داني که
در
بازار فطرت
به جز حق نيست بازرگان قدرت
به جز خود را نبيند
در
ميانه
به مويي شاد گردد از زمانه
نمايد
در
دل خفاش دستان
گريزان شير مي ريزد ز پستان
بدان کاغاز و انجام تو
در
کار
کفي خاکست اگر هستي خبردار
برو از سر بنه کبر و برانديش
که تا تو کيستي و چيست
در
پيش
چه گر، دريا همي بيني تو خاموش
ولي مي ترس کايد زود
در
جوش
ز هر چيزي که داري کام و ناکام
جدا مي بايدت شد
در
سرانجام
نه خورشيد و گر هست اين کمالت
چو
در
گردي پديد آيد زوالت
چو خفتي
در
کفن گشتي لگد کوب
تو خفته به خوري اما بسي چوب
در
اول چون شما بوديم ماهم
چو ما گرديد درآخر شما هم
به مجنون گفت با اين کاسه دربر
چه سودا مي پزي
در
کاسه سر
همه ارنفکني از کردنت کل
همه فردا شود
در
گردنت غل
فکندي همچو سقا آب
در
پوست
نه آبست اين که فردا آتشت اوست
بسا جانا که همچو نيل
در
تن
همي جوشد درين نيلي نهنبن
چه سازم من که
در
دنياي ناساز
ندارد گربه شرم و ديگ سرباز
صفحه قبل
1
...
858
859
860
861
862
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن