نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
اسرار نامه عطار
تو را دادند آب زندگاني
تو
در
آبي چنين کو واره راني
برو دل جمع دار اي دوست امروز
که تافردا نماني
در
تف و سوز
چو دل پر ياد حق داري زفانت
بود
در
آخرت هم راه جانت
بسي يادش کن و گم شو
در
آن ياد
چنين کردند مردان جهان ياد
سليمان سخن
در
منطق الطير
که اين کس بوسعيدست ابن ابوالخير
چنين گفت او که
در
هر کار و هر حال
نشان پي همي جستم بسي سال
چو ديدم آنچ جستم گم شدم من
همي چون قطره
در
قلزم شدم من
کنون گم گشته ام
در
پرده راز
نيابد گم شده گم کرده را باز
چو گم گشتي ز گم کرده چه يابي
چو ره شد پست
در
پرده چه يابي
کسي ننهاد هرگز پاي
در
راه
که کس را نيست پاي راه دلخواه
کدامين سالک و چه راه آخر
مثال اين ز من
در
خواه آخر
کسي کو
در
حضور افتاد بي خواست
درين ره چون خدنگي مي رود راست
چنان کن از تفکر عقل و تمييز
که
در
عالم يکي بيني همه چيز
چو
در
چشمت همه چيزي يکي گشت
کجا يارد بگرد تو شکي گشت
چه اسراي که
در
هر دو جهان هست
چه لذاتي که پيدا و نهان هست
شنودم من که طوطي را اول
در
نهند آيينه اندر برابر
هر آن صورت که
در
نقص و کماليست
درين آيينه عکسي و خياليست
چو تو
در
پيش آيينه نشيني
نبيني آيينه تو روي بيني
جهان و هرچه
در
هر دو جهان است
چو عکسي است و ترا برعکس آن است
اگر جز عکس چيزي بر تو افتد
چون آن حلاج آتش
در
تو افتد
برآري پنبه پندارت از گوش
درآيي چون خم خم خانه
در
جوش
برون شد ابلهي با شمع از
در
بديد از چرخ خورشيد منور
چه مي گويم کجا افتادم اينجا
که جان
در
موج آتش دادم اينجا
قدم تا کي زنم
در
ره بهر سوي
چو از خود مي نيابم يک سر موي
کفي خاکست و بادي
در
ميانش
تن او چون طلسم و گنج جانش
اگر چه جاي تو
در
زير خاکست
وليکن جان پاک از جاي پاکست
فرشته گر ببيند جوهر تو
دگر ره سجده آرد بر
در
تو
به مصر اندر براي تست شاهي
تو چون يوسف چرا
در
قعر چاهي
تو هر چيزي که مي بيني تو آني
ولي چون
در
غلط ماندي چه داني
نهادي بوالعجب داري تو
در
اصل
پلاسي کرده اندر اطلسي وصل
وگر
در
جوهرت چشمي شود باز
دو عالم بر تو افشانند از آغاز
که چون از طبل بازآ و از آيد
زشوق آن باز
در
پرواز آيد
بداند باز
در
اعزاز مانده
که زين پيش از چه بود او باز مانده
چو ديديش پير زن برخاست از جاي
نهادش
در
بر خود بند بر پاي
سبوسي تر خوشي
در
پيش او کرد
نهادش آب و مشتي جو فرو کرد
کجا آن طعمه بود اندر خورباز
که بازاز دست شه خوردي
در
اعزار
الا اي سر به غفلت
در
نهاده
به دنيا دين خود بر باد داده
زسر
در
ابجد معني درآموز
زنور شرع شمع دل بر افروز
دل تو
در
دو رويي شد گرفتار
تو ماندي زير کوه عجب و پندار
يکي ديوانه استاد
در
کوي
جهاني خلق مي رفتند هر سوي
چو
در
يک دل بود صد گونه کارت
تو صد دل باش اندر عشق يارت
بر من چار صد پيل است
در
بند
نديمان و حکيمان هنرمند
تو اي غافل کژي
در
عشق و من راست
زديوانه شنو شاها سخن راست
ترادل
در
دو خر بينم نهاده
نترسي کز دو خر ماني پياده
فلک اين را يکايک کرده دارد
عجايب ها بسي
در
پرده دارد
مگر اين راز اينجا گفتني نيست
در
اسرار اينجا سفتني نيست
زپرگاري که
در
بر مي بگردد
زبس سر گشتگي سر مي بگردد
که داند کين فلکها را چه دورست
نهان
در
زير هردورش چه جورست
بداند هرک دارد
در
هنر دست
که او را جز روش کاري دگر هست
فلک جستي بسي زد
در
تک و تاز
نيافت از هيچ سو گم کرده را باز
حکيمي را يکي زر
در
بدل زد
حکيم اندر حق او اين مثل زد
که
در
دامت چنان آرم به مردي
که بر يک جست ده گردم بگردي
اگر صد قرن ديگر زود گردد
چو از دوديست هم
در
دود گردد
مگس پنداشت کان قصاب دمساز
براي او
در
دکان کند باز
قدم
در
نه درين ره همچو مردان
که خدمت کارتست اين چرخ گردان
از آن کاني که جانها گوهر اوست
فلک از دير گه خاک
در
اوست
فلک
در
جنب آن کان اصل گرديست
که آن کانرافلک چون لاژورديست
چو
در
فهم گهر جان مي کني تو
چگونه فهم آن کان مي کني تو
زمين
در
جنب اين نه سقف مينا
چو خشخاشي بود بر روي دريا
تو زين خشخاش کي آگاه کردي
که سي سوراخ
در
خشخاش کردي
کواکب ديد چون
در
شب افروز
که شب از نور ايشان بود چون روز
زديري گاه من
در
بند آنم
که سحر صحن گردون باز دانم
که داند کين کله داران افلاک
کمر بسته چرا گردند
در
خاک
که داند کين هزران مهره زرين
چرا گردند
در
نه حقه چندين
همه چون صوفيان خرقه پوشند
زبي خويشي
در
آن خوشي خموشند
شبان روزي از آن
در
جست و جويند
که تا محشر به جان جوياي اويند
تو شب خوش خفته ايشان
در
ره او
همي بوسند خاک درگه او
ترا با آفرينش نيست کاري
که باشي
در
همه عالم توباري
اگر صد سال
در
انديشه باشي
گياه خشک و باد بيشه باشي
شدي از جست و جويي با کناري
نماندي رونقي
در
هيچ کاري
زگندم خوشه بر خرمن رسيده
دو دهقان گاو
در
خرمن کشيده
به دريا
در
فکنده دلوي از چنگ
برآورده ازو ماهي و خرچنگ
چوگاو از خشم با تو
در
سرو شد
چرا خواهي تو ريش گاو او شد
تو اين دم
در
دهان شير اسيري
چه داني زانک اين دم شيرگيري
چو سنجد
در
ترازو زور بازوت
که برد اواز تنور اندر ترازوت
کمان گر
در
زه آيد برد جانت
چو زه بر تو کشد ناگه کمانت
چو دلوت گفت
در
دلو آي بر ماه
چو دلوي زين رسن رفتي فرو چاه
بموري
در
کف ماهي اسيري
که تو چون ماهي هنگامه گيري
دلت
در
سير نطع چرخ بستي
برو دنبال زن بر ريک و رستي
برين نطع زمينت بيم جانست
که دم چون ريگ
در
شيشه روانست
زحيرت گرچه
در
درد سري تو
مده بر باد سر را سرسري تو
نديده بود اندر ده مناره
تعجب کرد و آمد
در
نظاره
جواب او چنين گفتند
در
حال
که اين بار آورد طنگي بهر سال
سليم القلب بر روي مناره
روان شد عالمي
در
وي نظاره
ميان بستي چو موري لنگ
در
راه
که بر مويي روان گردي سوي ماه
ترا
در
راه چندان تفت و بادست
که پيل از وي بگردن بر فتادست
چنين باديت
در
راه و تو چون مور
به مويي مي شوي بر مه زهي کور
چه گر اعمي بسي از خود بلافد
به شب
در
چاه مويي چون شکافد
به عمري اين کواره بافتي تو
وليکن دوغ
در
وي يافتي تو
سبد
در
آب داري مي نداني
سر اندر خواب داري مي نداني
بسي خورشيد اندر دشت تابد
وليکن دشت او را
در
نيابد
گروهي جمله را
در
بر گرفته
گروهي لوح را از سر گرفته
جهاني ديد از هر گونه مردم
شده هر يک ازيشان
در
رهي گم
چو پير آن ديد ازهش رفت بيرون
زبيهوشي فتاد و خفت
در
خون
اگر نه
در
فرو بنديم محکم
چو ما هستيم مه عالم مه آدم
عزيزا
در
نگر تا بي نيازي
چگونه جان ما دارد به بازي
کسي داند شدن
در
قرب آن اوج
که فقر او چو دريا مي زند موج
که
در
عالم فقير آن است کامل
که اندر فقر خود باشد سيه دل
سواد وجه فقر آيد بدارين
نسنجد ذره اي
در
فقر کونين
کسي کو کنه اين اسرار جويد
کليد گنج
در
بازار جويد
صفحه قبل
1
...
857
858
859
860
861
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن