167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

اسرار نامه عطار

  • تو هم در آب رويت کن نگاهي
    ببين تا خود سپيدي يا سياهي
  • چو مرغ جان فرو ريزد پرو بال
    ببيني روي خود در آب اعمال
  • زدنيا تا به عقبي نيست بسيار
    ولي در ره وجود تست ديوار
  • وگر بي نفس ميري پاک باشي
    چه اندر آتش و در خاک باشي
  • مقرب آن بود کامروز بي خويش
    بود آن حضرتش در پيش بي پيش
  • همي هر ذره کان ديده تو
    نيايد عين آن در ديده تو
  • پس آن چيزي که شد در چشم حاصل
    مثالي بيش نيست اي مرد غافل
  • گرفتار آمدي در بند تمييز
    مثالست اين چه مي بيني نه آن چيز
  • خدا داند که خود اشيا چگونست
    که در چشم تو باري پا شکونست
  • مثال آن همي بيني و گرنه
    يکي است اين جمله در اصل و دگر نه
  • هر آن نقشي که در عالم پديدست
    دري بستست و حس آن را کليدست
  • کليد و در از آن پيدا نماند
    که هرگز نقش بر دريا نماند
  • خيال و وهم و عقل و حس مقامست
    که هر يک در مقام خود تمامست
  • بما سوره بگير آن کفک و در دم
    برون آور از آن ماسوره عالم
  • شود فاني نمايد ناگهان گم
    جهان در هيچ و هيچ اندر جهان گم
  • اگر نور دلت گردد پديدار
    نه در چشم تو درماند نه ديوار
  • عصا در دست موسي اژدها شد
    همه باطل فرو برد و عصا شد
  • چو رفتي رفتي از دنيا و رفتي
    دگر هرگز بدنيا در نيفتي
  • بعقبي بارگاهي يابي از نور
    بپوشي حله و در برکشي حور
  • همه شرکت حواس تست در راه
    همه ابليس و همت ديو بدخواه
  • چو تو آلوده باشي و گنه کار
    کنندت در نهاد خود گرفتار
  • و گر پ آلوده دل باشي تو در راه
    فشانان دست بخرامي بدرگاه
  • چو کرد اين کار سال شصت و هفتاد
    پس هفتاد و يک در نزع افتاد
  • به جست از جاي بودش روزني پيش
    برون کرد از در روزن سر خويش
  • چو عيسي زنده ميراي زنده پاک
    که تاچون خر نميري در گوي خاک
  • وزآن پس نور تو بر مي فزايد
    در تو پهن تر بر مي گشايد
  • زبي مغزي چنان در سوزماني
    که مي سوزي نه شب نه روز داني
  • وگر مغزي بود در پوست با تو
    درون مغز آيد دوست با تو
  • چو تخم مرغ دارد مغز پرده
    در آتش همچو يخ گردد فسرده
  • بمغز اندر ندارد نار کاري
    که ممکن نيست جز در پوست ناري
  • زخود غايب مشو در هيچ حالي
    که تا هر ساعتي گيري کمالي
  • در اول نطفه گشتي هم اينجا
    کنون از عرش بگذشتي هم اينجا
  • چو از صورت بر آيي در معاني
    عيان گردد به چشم تو نشاني
  • ز صورت در گذر تا خاک گردي
    که چون تو خاک گردي پاک گردي
  • کسي کو خاک گردد کل شود پاک
    که اسرار دو عالم هست در خاک
  • چنين گفت او که مشتي خلق مردار
    وليکن اوفتاده در نمک سار
  • ولي گر نبود از ايمان نمکشان
    در آتش افکند دور فلکشان
  • دريغا کين سفر را دستگه نيست
    به تاريکي در افتاديم و ره نيست
  • اگر خواهي که آن چشمت شود باز
    برو جان در کمال دانش انداز
  • چراغ علم و دانش پيش خود دار
    وگرنه در چه افتي سر نگوسار
  • کسي کورا چراغ دانشي نيست
    يقين دانم که در آسايشي نيست
  • حکيمي خوش زبان پاکيزه گفتست
    که در زير زبان مردم نهفتست
  • بود بي علم زاهد سخره ديو
    قدم در علم زن اي مرد کاليو
  • بمسجد در بخفت آن عالم راه
    ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه
  • وليکن زان ندارم طاقت و تاب
    که مي ترسم از آن داناي در خواب
  • چو خس بر روي دريا در طوافي
    چو غواصي نداني چند لافي
  • سخن تا چند راني در نهايت
    که ماندي بر سر راه بدايت
  • چو علمت هست در علمت عمل کن
    پس از علم و عمل اسرار حل کن
  • ترا در علم دين يک ذره کردار
    بسي زان به که علم دين به خروار
  • تو در بيچارگي اول قدم نه
    وزان پس سر سوي خوان کرم نه
  • چو آن خوان کرم را بر کشيدند
    گنه کاران عاصي در رسيدند
  • چو خوان را پيش عليون نهادند
    سر دربان ز در بيرون نهادند
  • بهرگامي که در ره بر گرفتي
    بسوز جان و درد دل بگفتي
  • درين دريا که بي قعر و کنارست
    عجايب در عجايب بي شمارست
  • سخن را در پس سر پوش ميدار
    زبان را از سخن چين گوش ميدار
  • کسي را نيست فهم اين سخنها
    تو با خود روي در روي آر تنها
  • هر آن چيزي که دي اندر ازل رفت
    فلک امروز آن را در عمل رفت
  • هزاران دور مي بايست در کار
    که تا هم چون تويي آيد پديدار
  • زمين و آب داري دانه در پاش
    بکن دهقاني و اين کار را باش
  • نکو کن کشت خويش از وعده من
    اگر بد افتدت در عهده من
  • اگر اين کشت و زري را نورزي
    در آن خرمن بنيم ارزن نيرزي
  • دوکس را در ره دين تخم دادند
    ره دنيا بهر کس بر گشادند
  • يکي ضايع گذاشت آن تخم در راه
    يکي مي پروريدش گاه و بيگاه
  • همي چون وقت بر خوردن درآمد
    يکي بر سر دگر يک در سر آمد
  • ترا قيمت به علمست و به کردار
    تو همچون من در افزودي بگفتار
  • دران ساعت که عقل و هوش شد پاک
    مگر خواهي شنودن مرده در خاک
  • بدو گفت اعجمي ترک توانگاه
    که زنده بود نا افتاده در چاه
  • نيايي در نماز الا به صد کار
    حساب ده کني و کار بازار
  • تو داني کين نماز نا نمازي
    بريشت در خورد تاکي ز بازي
  • تو گرباحق به شب در راز گويي
    دگر روز آن به فخري باز گويي
  • اگر تو طاعت ابليس کردي
    چو عجب آري در آن ابليس گردي
  • جويي عجب تو گر طاعت جهانيست
    مثال آتشي در پنبه دانيست
  • مگر در حج آخر با خبر بود
    گذر کردش بخاطر اين خطر زود
  • فروخت آخر بناني و بسگ داد
    يکي پير از پسش در رفت چون باد
  • برين آن مرد در خم خورد سوگند
    که سوگندم نخواهم بر خم افکند
  • تو نيز اي مرد غافل همچناني
    به غفلت خويش در خم مي نشاني
  • براي از خم که تا در خم نشستي
    چو خاکي زير پاي چرخ پستي
  • ازين دريا که گوياي خموشي است
    بتان را چشم پر در هم چو گوش است
  • زبس خون کز دلم هر چشم رد شد
    زخون خود دلم در خون خود شد
  • درين جنگ آشتي سوره نبيني
    که آب خضر در شوره نبيني
  • به وقت نزع در خود شهوت افتاد
    که مرغ ناگرفته کردي آزاد
  • اگر چه جمله در اندوه و درديم
    يقين دانم که آخر شاد گرديم
  • وراي آن که ما جمله در آنيم
    بلايي است اين که چيزي مي ندانيم
  • چرا ناخوش دلي اي مرد درويش
    که بسياري خوشي داري تو در پيش
  • همه روحانيان آنجا مقيم اند
    همه حوران در آن مجلس نديم اند
  • گر اينجا از وجود خود بميري
    هم اينجا حلقه آن در بگيري
  • گرفته هر يکي شکر به منقار
    همه در کارو فارغ از همه کار
  • چو طوطي آن سخن بشنيد در حال
    بزد اندر قفس لختي بر و بال
  • چو بادي آتشي در خويشتن زد
    تو گفتي جان بداد او نيز و تن زد
  • چو در گلخن فتاد آن طوطي خوش
    زگلخن بر پيد و شد چو آتش
  • همه ياران من در انتظارم
    من بي کار اينجا بر چه کارم
  • بدان سان رغبتي داري تو در خواب
    که يکسان است با تو آتش و آب
  • چو راه پنج حس در خواب بستت
    چرا ذوقي ندارد جان مستت
  • چرا وقت رياضت جان هشيار
    ترا در ذوق مي آرد به يک بار
  • يکي کو شير او در آب شد خوش
    ولي روغن جدا گشت و مشوش
  • عجب تر گفت نزديک من آنست
    که در دريا زخود کس را نشانست
  • سوم قطره ست در درياي اسرار
    که آنجانيست جان وجسم بيدار
  • ترا نقدي ببايد در ره دور
    که جان را ذوق باشد ديده را نور
  • خرامان مي شوي در عالم عشق
    نگه داري اساس محکم عشق
  • اگر سرما شود ناگه پديدار
    وگر گرما شود در ره پديدار