نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
اسرار نامه عطار
بسي جانها
در
اين يغما ببردند
بکلي جان ما از ما ببردند
دمي
در
انتظار هم دم دل
بسي خوشتر بود از ملک حاصل
نگردد ذره
در
هر دو عالم
که تا نبود کمال عشق محرم
همه آفاق
در
عشق اند پويان
درين وادي کمال عشق جويان
چو کس را نيست
در
دل شوق آن عشق
کجا يابند هرگز ذوق آن عشق
فلک
در
عشق دل چون تير دارد
وز آن ديوانگي زنجير دارد
ملايک بسته زنجيري
در
افلاک
از آن زنجير مي گردند بر خاک
ترا گر فسحتي بايد زعقبي
تفکر کن دمي
در
سر دنيا
هزاران پرده
در
دنيا گذشتي
که تا از صورت و معني بگشتي
همه ذرات عالم را درين کوي
نه بيند يک نفس جز
در
روش روي
ترا چون نيست نقدي
در
خور دوست
که آن را رونقي باشد بر دوست
دلت
در
عشق بحري کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
چنين دريا کن آن ره را نثاري
که تا نبود
در
اين راهت غباري
اگر جانت نثار راه او شد
دو عالم
در
نثار تو فرو شد
نظامش گفت اين رکوه بزرگست
که
در
من مي فتد کويي که گرگست
نه آن رکوه تهي بستد نه شد دور
سته
در
درست او درمانده دستور
چو صوفي زرستد
در
حالت افتاد
به نزديک نظام آمد باستاد
نثارش کرد بر سر رکوه زر
چو شد رکوه تهي افکند بر
در
عزيزا چون تو نقد آن نداري
که سلطان را نثاري
در
خور آري
منم
در
عشق سرگردان بمانده
زخود بي خود شده حيران بمانده
ميان خواب و بيداريم حاليست
که جانم را
در
آن حد کماليست
اگر
در
اصل کار آن دم نبودي
وجود آدم و عالم نبودي
تو يا ديوانه يا آشفته باشي
که چندين
در
خيالي خفته باشي
تو چه مردان بازي خيالي
شده بالغ چو طفلي
در
جوالي
پري
در
شيشه ديدن کار طفل است
که بالغ بي خيال علو و سفل است
هر آن حرفي که ديدي هيچ آمد
ولي
در
چشم تو پر پيچ آمد
اگر صد راه گيري ابجد از سر
ميان هيچ و لايي مانده بر
در
زمين و آسمان زان
در
رميدست
که بار عهده آن سخت ديدست
تو تنها آمدي تا آن کشي تو
از آن ترسم که خط
در
جان کشي تو
بشب حلاج را ديدند
در
خواب
بريده سر بکف با جام جلاب
چو جسمت رفت جان را کن مصفا
برآي از جان و گم شو
در
مسما
کجا اين موج دريا مي نشيند
که دريا چيست
در
ما مي نشيند
بناموسي قوي مي رفت آن شاه
يکي را ديد خوش بنشسته
در
راه
بپرسيد از علي مردي دل افروز
که باشد
در
بهشت اي شير حق روز
چو سيبي را که اندر خلد بشکافت
تواني
در
ميانش حور عين يافت
ولي آنگه شود جنت تمامت
که
در
جنت شوند اهل قيامت
در
و ديوار جنت از حياتست
زمين و آسمان او نجاتست
نه دردل بگذرد کان خود چه سانست
نه
در
جان آيدت کين از جهانست
وراي عقل چندان طور بيش است
که بعد و هم را
در
غور بيش است
چو جز
در
زيرکي نبود ترا دست
ز کوزه آن تراود کاندر و هست
بکل آن پير زن دادست اقرار
ترا
در
ره بهر جزويست انکار
چو آن پيوسته
در
جنبش فتادست
چرا اين ساکن اينجا ايستادست
چو عقل فلسفي
در
علت افتاد
ز دين مصطفا بي دولت افتاد
نه اشکالست
در
دين و نه علت
بجز تسليم نيست اين دين و ملت
مثال جان و تن خواهي زمن خواه
مثال کور و مفلوج است
در
راه
بدزدي برگرفتند اين دو تن راه
به شب
در
دزديي کردند ناگاه
چوکار ايشان بهم بر مي نهادند
در
آن دام بلا با هم فتادند
اگر فاني شود زان رسته گردد
بقايي
در
فنا پيوسته گردد
اگر تو خوکني بي تو
در
آن نور
بدان نزديک باشي و از آن دور
زليخا گم نشد
در
کار او زود
که او خو کرده ديدار او بود
چنان
در
جان او شوقيست از دوست
که نه از مغز انديشد نه از پوست
زشوقت آمدم
در
عالم خاک
زشوقت مي روم با عالم پاک
گر از هر جزو من چشمي شود باز
نبيند جز ترا
در
پرده راز
چو مرد آن پيرمرد پير اصحاب
مگر آن شب مريدش ديد
در
خواب
سخن گوي جهان
در
هيچ بابي
نشد وا خانه از بهر جوابي
تو بااين جمله پاکان دل افزاي
فراموشم نکردي
در
چنين جاي
سراي خود به غارت داد شاهي
در
افتادند غارت را سپاهي
مرا
در
روي کردن نگاهي
بسي خوشتر که از مه تا به ماهي
بسي جوهر به اعزاز و نکو داشت
بدست خويشتن
در
پيش او داشت
شواغل دور کن مشغول اوشو
چو خود را گم کني
در
حق فرو شو
اگر از ديده خود دور افتي
همي
در
عالم پر نور افتي
شنيدم من که شبلي با گروهي
همي شد
در
بيابان تا به کوهي
بره
در
کاسه سر ديد پر باد
که از باد وزان مي کرد فرياد
چو شبلي آن خط آشفته بر خواند
بزد يک نعره و آشفته
در
ماند
بپيمايي به سختي چند فرسنگ
که تا يک جو زر آيد بوک
در
چنگ
تو آبي گنده
در
ژنده تنگ
نمي بايد بهشتت اي همه ننگ
ز شيري زهره تو مي شود آب
در
آن هيبت چگونه آوري تاب
کنون گر
در
رسد بازيت از راه
نشيند بر سر دست تو ناگاه
چو مويي تا به کوهي
در
حسابست
چه مويي و چه کوهي چون حجابست
تو تا يک بارگي جان
در
نبازي
جنب دانم ترا و نا نمازي
مکاتب را اگر يک جو بماندست
بدان جو جاودان
در
گو بماندست
تو مي خواهي به زاري و به زوري
که آيد پيل
در
سوراخ موري
بسي
در
وصف او تصنيف کردند
بسي با يک دگر تعريف کردند
کسي
در
مبرز اين نفس ناساز
که گاهي پر کند گاهي تهي باز
اگربويي رسد او را ز اسرار
همي
در
پاي افتد سرنگوسار
چو آيي
در
چله سي سال پيوست
ترا سي پاره اي سر دهد دست
برون نامد درين دوران به غايت
کسي
در
پختگي اين ولايت
نظر گاه شبان روزي دل تست
ولي روي دل تو
در
گل تست
چو پيرآن ديد بي خود گشت
در
حال
چو مرغي مي زد اندر ره پرو بال
ترا دل هست ليکن هست معزول
ولي
در
آرزوي نفس مشغول
که تا آن بز قدم بيرون نهادست
بسي سر
در
طغار خون نهادست
گر از يک کام او گيري کناره
زند
در
يک زمانت صد هواره
به صد افسوس
در
لعب و نظاره
جهان خورد اين سگ افسوس خواره
سگ است اين نفس کافر
در
نهادم
که من هم خانه اين سگ بزادم
مرا اي نفس عاصي چند از تو
دلم تا کي بود
در
بند از تو
تنت
در
تنبلي انداختي تو
ز خود عباس دبسي ساختي تو
سبک روحان به منزل گه رسيده
تو خود را
در
گران جاني کشيده
گرفتي کاهلي
در
ره به پيشه
به گفت و گوي بنشيني هميشه
در
آمد کاروان و رفت چون دود
کجا آن خفته کر را خبر بود
ندانم تا چه خوابت ديد ايام
که خوش
در
خواب کردت تا سرانجام
که چون خورشيد روشن روي
در
گشت
به تاريکي فرو ماني درين دشت
ترا چه جرم کاوردندت اي دوست
تويي
در
راه معني مغز هر پوست
ازين هفت آسمان
در
راه معني
ببايد رفت تا درگاه مولي
شکيبايي به جان او
در
آيد
همه عالم نشان او بر آيد
ترا همچون سرايد زندگاني
در
آن عالم به عينه هم چناني
کجا آنجا وجود کس نمايد
نمد چون
در
بر اطلس نمايد
به نيکي و بدي
در
کار خويشي
همه آيينه کردار خويشي
اگر نيکست و گر بد کارو کردار
شود
در
پيش روي تو پديدار
سياهي کرد
در
آبي نگاهي
بديد از آب رويي پر سياهي
زفان بگشاد گفت اي صورت زشت
کدامين ديو
در
عالم تر کشت
صفحه قبل
1
...
855
856
857
858
859
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن