167906 مورد در 0.16 ثانیه یافت شد.

اسرار نامه عطار

  • خدا را چون خدا يک دوست کس نيست
    که در خورد خدا هم اوست کس نيست
  • که دارد در همه آفاق زهره
    که عرضه دارد اين نقد نه بهره
  • زهي وحدت که مويي در نگنجد
    درآن وحدت جهان مويي نسنجد
  • زهي نسبت که در چل صبح ايام
    بدست خويش بستي چينه بردام
  • زهي هيبت که گر يک ذره خورشيد
    بيابد گم شود در سايه جاويد
  • زهي شربت که در خون مي زند نان
    به اميد سقيکم ربکم جان
  • زهي فرصت که در عالم فروزي
    به آه بي دلي عالم بسوزي
  • زهي مهلت که چون هنگام آيد
    به مويي عالمي در دام آيد
  • زهي وقتي که در وقت اسيري
    جهاني را به سر مويي بگيري
  • زهي شدت که در حجت گرفتن
    نه برگ خامشي نه روي گفتن
  • چو ما يک ساعتي باشيم در خاک
    از آن زنگي نگه مان دار اي پاک
  • نداري دل که در دلداري ما
    دمي دل سوزدت برزاري ما
  • تويي در ضمن سر عقل و جانم
    چنين گوهر فشان زان شد زبانم
  • چو خلوت داشت پيش از وحي چل سال
    امين وحي، وحي آورد در حال
  • ز مويش مشگ در عالم دميده
    ز رويش نور برگردون رسيده
  • ز حضرت سينه پرنور او يافت
    ز جنت در نماز انگور او يافت
  • نياري با عتاب کبريا تاب
    اگر بي ما زني انگشت در آب
  • در انگشت قلم نابوده هرگز
    ز تو اهل قلم را اين همه عز
  • ز عزت عقل و جان حيران بمانده
    خرد انگشت در دندان بمانده
  • ترا چون چشمه خضرست در مشت
    برآور چشمه از زير هر انگشت
  • گر انگشتي شود جبريل در پيش
    بسوزد همچو انگشتي پر خويش
  • نه حلوا آنکسي در پيش دارد
    که انگشتش درازي بيش دارد
  • عمر را گوي تا برخيزد از خشم
    زند ابليس را انگشت در چشم
  • علي را گوي تا فرمان بري را
    ببخش در نماز انگشتري را
  • سر انگشتي گر آيد در زمينت
    ندارد آن زمان کس پاس دينت
  • تو قرآن خوان مباش اي دوست خاموش
    اگر کافر نهد انگشت در گوش
  • بلال انگشت چون در گوش دارد
    همه گفتار را خاموش دارد
  • خليل حق چو نامت مهر جان يافت
    بهشتي نقد در دوزخ از آن يافت
  • سليمان گرچه با آن پادشاهيست
    و ليکن در سپاهت يک سپاهيست
  • همه پيغامبران در مجلس تو
    ولي جز حق نبوده مونس تو
  • حجاب راه عيسي سوزني بود
    ترا در هر مقامي روزني بود
  • تويي در شب افروز انبياء را
    تويي شمع حقيقي اولياء را
  • فتاده در ملايک بانک و غلغل
    که تا ز آن سوي رآني بوک دلدل
  • دمي در عالم قدسي قدم زن
    بگير آن حلقه را و برحرم زن
  • چگونه در قفس بلبل زند پر
    از آن پاسخ بدان سان شد پيمبر
  • ز نور خويش را نابود ديدند
    چه مي گويم در آتش دود ديدند
  • ز صحن خاک در يک طرف العين
    برآمد تا فضاي قاب قوسين
  • فتاده غلغلي در عرش اعظم
    که آمد صدر و بدر هر دو عالم
  • چو در نه پرده نيلي سفر کرد
    وراي پرده غيبي گذر کرد
  • نکرد از هيچ جانب يک نظر او
    رفيقي داشت در اعلا مگر او
  • چرا چندين غم شه پر گرفتي
    که بانک لودنوت در گرفتي
  • اگر در قرب اين حضرت خرامي
    بسوزي پر چه مرد اين مقامي
  • گذشت از نوبت قولا ثقيلا
    تو بر در باش اکنون جبريلا
  • ترا در اندرون پرده ره نيست
    که هر سرهنگ مرد بارگه نيست
  • پناه از حق طلب از پر چه جويي
    سخن در سر رود از پر چه گويي
  • ز روح القدس چون برتر گذشت او
    زهر چش پيش آمد در گذشت او
  • بقدر آنجا که مهتر را محل بود
    زحل آنجا به نسبت در وحل بود
  • در آن قربت دلش پر موج اسرار
    وزان دهشت ز فانش رفت از کار
  • همي چندان که چشمش کار مي کرد
    دلش در چشم او ديدار مي کرد
  • در آن هيبت محمد ماند بي کار
    محمد از محمد گشت بيزار
  • چو حق مي ديد کو مي زد پرو بال
    بدل داري سلامش گفت در حال
  • تو دري گر يتيمي اين چه بيم است
    که در را بهترين وصفي يتيم است
  • بخواه آنچت بود در خواست کردن
    ز تو درخواست وز ما راست کردن
  • منم در فرقت آن روضه پاک
    که بر سر مي کنم از آرزو خاک
  • که پيش از مرگ اين دل داده درويش
    ببيند روضه پاک تو در پيش
  • دگر چون جانم از تن شد پر آزاد
    تو در برگيريش يارب چنين باد
  • دلا جان را فداي راه او کن
    به تقوي روي در درگاه او کن
  • به دنيا دم ز دين پاک او زن
    به عقبي دست در فتراک او زن
  • اگر طفلي بدو گويد بيارام
    که زير اين عسل زهر ست در جام
  • چو حق در گوش جان او ندا کرد
    هرانچش بود با دختر فدا کرد
  • ز اول روز تا روز قيامت
    نبي در حق او کرده کرامت
  • منادي سلوني در جهان داد
    به يک رمز از دو عالم صدنشان داد
  • چنان شد در نماز از نور حق جانش
    که از پائي برون کردند پيکانش
  • الا يا در تعصب جانت رفته
    گناه خلق با ديوانت رفته
  • گرين يک به گر آن ديگر تراچه
    چو تو چون حلقه بر در تراچه
  • تو در مصباح تن مشکات نوري
    زنزديکي که هستي دور دوري
  • چو عيسي در سخن شيرين زفان شو
    صدف را بشکن و گوهر فشان شو
  • ب آواز خوش خود سر ميفراز
    که در ابريشم و ني هست آواز
  • سفر کردي ز دريا سوي عنصر
    سفر ناکرده قطره کي شود در
  • وليکن حال نبود در زماني
    از آن معني که نبود آسماني
  • مشعبدوار چابک دستي کن
    شرابي در کش و بد مستي کن
  • ز بند پيچ بر پيچ زمانه
    گرفتار آمدي در کنج خانه
  • تو گنجي نه سپهرت در ميانه
    برآي از چار ديوار زمانه
  • شود چشمت به خورشيد جهان باز
    شود برتو در درياي جان باز
  • چو تو هادي شدي در خودنگه کن
    بدان خود را وقصد بارگه کن
  • که چون خوددان شوي حق دان شوي تو
    ازآن پس زود در پيشان شوي تو
  • چو هستي تو ننمايد بر او
    زخود بي خود بماني بر در او
  • دگر ره پرده درپيش آيد
    خودي در بي خودي با خويش آيد
  • چو آگه شد شود لذت پديدار
    زشادي در خروش آيد دگر بار
  • چو تو در عالم حادث شتابي
    زنور عالم ثالث چه يابي
  • الا اي مرغ بيرون آي ازين دام
    دمي در مرغزار خلد بخرام
  • بگردان روي از ديوار آخر
    فرو شو در پي اسرار آخر
  • همي هر ذره از عالم که بيني
    اگر تو در پي آن مي نشيني
  • چنان پيدا شود آن ذره در راه
    که نوري گردد از انوار درگاه
  • چنين گفتست طاهر پاک بازي
    که من چل سال ماندم در نيازي
  • ولي چون نور پيشان رهبر تست
    چرا اين کاهلي در جوهر تست
  • دري کان در چو بر دلبر گشايد
    فلک را پرده داري بر نشايد
  • دلا يک دم رها کن اب و گل را
    صلاي عشق در ده اهل دل را
  • حديث عشق ورد عاشقان ساز
    دل و جان در هواي عاشقان باز
  • شراب عشق در جام خرد ريز
    وزآنجا جرعه برجان خود ريز
  • خرد بر دل دلي پرانتظارست
    وليکن عشق در پيشان کار است
  • دو آيينه است عشق و دل مقابل
    که هر دو روي در روي اند از اول
  • ميان هر دو يک پرده ست در پيش
    وليکن نيست بي پرده يکي بيش
  • ببين صورت در آبي بي کدورت
    که يک چيز ست با هم آب و صورت
  • گريزان گردد از هر سوي ناکام
    چو عشق از در درآيد عقل از بام
  • کسي کز عشق در درياي ژرفست
    بداند کين چه کاري بس شگرفست
  • هزاران تير محکم خورده بر دل
    چوآهو مي دود دو پاي در گل
  • اگر از وصل او يابد نشاني
    به هجران در گريزد هر زماني
  • که دارد تاب قرب وصل جانان
    چه سنجد شبنمي در پيش طوفان
  • در آن دريا چنين قطره چه سنجد
    بر آن خورشيد يک ذره چه سنجد