167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • تنگناي شهر تاب شهرت سودا نداشت
    گرد ما ديوانگان در دامن صحرا شکست
  • عمرها شد از دعاهاي سحر شرمنده ام
    چين آهي داشتم در دامن شبها شکست
  • پيش ازان (بيدل) که هستي آشيان پيرا شود
    نام ما بال هوس در بيضه عنقا شکست
  • ما بچندين کاروان حسرت کمين رهبريم
    شمع در شبگير دود دل عجب تنها گذشت
  • بي نشاني در نشان پر ميزند هشيار باش
    گر همه عنقا شوي نتواني از دنيا گذشت
  • بر غنا زد احتياج خست ابناي دهر
    تنگدستي در عزيزان ماند ليک از ما گذشت
  • تا غبار خط بران حسن صفا پيرا نشست
    يک جهان اميد در خاکستر سودا نشست
  • حسن در جوش عرق خفت از ترددهاي ناز
    آب اين گوهر زشوخي بررخ دريا نشست
  • سربلندي خواهي از وضع ادب غافل مباش
    نشه برميخيزد از جوشيکه در صهبا نشست
  • در دل ما چون شرار کاغذ آتش زده
    داغ هم يک لحظه نتوانست بي پروا نشست
  • حسرت دل را زمينگيري نميگردد علاج
    ناله در سير است (بيدل) کوه اگر از پا نشست
  • ياس کن خرمن که در کشت اميد زندگي
    ريزش يک مشت دندان حاصل صد ساله است
  • در محبت پاس ناموس صبوري مشکلست
    هر قدر دل واگدازد آبيار ناله است
  • تيره بختي در وطن ايجاد غربت ميکند
    گرزچيني مود مدچينش همان بنگاله است
  • جز شکست رنگ گل چيني ندارد باغ وصل
    در ميان ما و جانان بيخودي دلاله است
  • باد دامانت غبارم را پريشان کرد و رفت
    سرمه ام در گوشه چشم عدم آرام داشت
  • عالمي را صيد الفت کرد رنگ عجز من
    در شکست خويشتن مشت غبارم دام داشت
  • ياد آن شوقيکه از بي طاقتيهاي طلب
    دل طپيدن نيز در راهت شمار گام داشت
  • ناله را روزيکه اوج اعتبار نشه بود
    چون جرس (بيدل) بجاي باده دل در جام داشت
  • تا نفس باقيست در دل رنگ کلفت مضمر است
    آب اين آئينها يکسر کدورت پرور است
  • فکر آسودن بشور آورده است اين بحر را
    در دل هر قطره جوش آرزوي گوهر است
  • راز ما صافي دلان پوشيده نتوان يافتن
    هر چه دارد خانه آئينه بيرون در است
  • در طلسم حيرت ما هيچکس را بار نيست
    چشم قرباني کمينگاه خيال ديگر است
  • جهان سرخوش پستي فطرت است
    هواهاست در هر سرو بام نيست
  • نکرد زندگيم يکدم از فنا غافل
    زخود فراموشي من هميشه در ياد است
  • زهست خويش مزن دم که در محيط ادب
    حباب را نفس سرد خويش جلاد است
  • بقيد جسم سبگروح متهم نشود
    شرر اگر همه در سنگ باشد آزاد است
  • نجات ميطلبي خامشي گزين (بيدل)
    که در طريق سلامت خموشي استاد است
  • تنها نه ذره دقت اظهار داشته است
    خورشيد نيز آينه در کار داشته است
  • تنزيه در صنايع آثار دهر نيست
    اين شيشه گر حقيقت گلکار داشته است
  • در شش جهت تنيدن آهنگ حيرتيست
    قانون درد دل چقدر تار داشته است
  • قد دو تاست حلقه چندين سجود ناز
    گويا سراغي از در دلدار داشته است
  • ازين قلمرو مجنون کسي نمي جوشد
    که نارسيده بفهمت در آرزو توي نيست
  • خروش (کن فيکون) در خم ازل ازليست
    نواي کس بخرابات هاي وهوي تو نيست
  • زجوش بحر نواهاست در طبيعت موج
    من و توئي همه آفاق غير تو بتو نيست
  • تهمت نام تجرد بمسيحا ستم است
    ميخلي در دل خود سوزن اگر خواهي داشت
  • هزار آئينه در دل شکست تمکينت
    ولي چه سود که تمثال شوق رام تو نيست
  • تو خود شخص نفسخوئي که با دل نيست پيوندت
    کدام افسون زنيرنگ هوس افگند در بندت
  • درين ويرانه عبرت برنگي بي تعلق زي
    که خاکت نم نگيرد گر همه در آب افگندت
  • زمينگيري برنگ سايه بايد مغتنم ديدن
    چه خواهي ديد اگر در خانه خورشيد خوانندت
  • بمعبديکه خموشان هلاک نام تواند
    چو سبحه بر در يک حرف صد دهان باز است
  • تا توان آزاد بودن دامن عزلت مگير
    موج را در هر طپش بر وضع گوهر خندهاست
  • جام آب زندگي تنها بکام خضر نيست
    در گداز آرزو هم جوش درياي بقاست
  • (بيدل) از مشت غبار ما دل خود جمع کن
    شانه اين طره آشفته در دست هواست
  • امتحان کرديم در وضع غرور آرام نيست
    شعله از گردن کشي سرگشته چندين تب است
  • دل در خم کمند نفس ناله ميکند
    ما را گمان که زلف بتان دام داشته است
  • رشته واري نفس سوخته افروخته ايم
    شمع در خلوت بيداري دل محرم نيست
  • خاک فسرده بر سر ناموس اعتبار
    گنجيست در خيال که ما را خراب داشت
  • اي خوش آن عهديکه در محراب چشم انتظار
    اشک ما هم گردشي چون سبحه زها داشت
  • از فناي ما مشو غافل که اين مشت شرار
    چشم زخم نيستي در عالم ايجاد داشت