نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
منطق الطير عطار
چون
در
آن خلوت نه ما بود و نه من
گر حسن مويي شود نبود حسن
در
فروغ پرتو آن يک نظر
محو مي گردد وجودم سر به سر
چون نمي ماند ز من نام وجود
چون به خدمت پيشت افتم
در
سجود
مرد حيران چون رسد اين جايگاه
در
تحير مانده و گم کرده راه
در
مياني يا بروني از ميان
بر کناري يا نهاني يا عيان
ماه رويش مثل فردوس آمده
وانگه از ابروش
در
قوس آمده
نرگس مستش ز مژگان خار را
در
ره افکندي بسي هشيار را
در
دو ياقوتش که جان را قوت بود
دايما روح القدس مبهوت بود
دل ز دستش رفت و
در
خون اوفتاد
عقل او از پرده بيرون اوفتاد
مي گداخت از شوق و مي سوخت از فراق
در
گداز و سوز دل پر اشتياق
بود او را ده کنيزک مطربه
در
اغاني سخت عالي مرتبه
حال خود
در
حال با ايشان بگفت
ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت
گفت اگر عشقم بگويم با غلام
در
غلط افتد که هم نبود تمام
ور نگويم قصه خود آشکار
در
پس پرده بميرم زار زار
پس نهادند آن زمان بر بسترش
در
نهان بردند پيش دخترش
سينه پر عشق و زفان لال آمده
جان او از ذوق
در
حال آمده
گه لبش را بوسه دادي چون شکر
گه نمک
در
بوسه کردي بي جگر
گه پريشان کرد زلف سرکشش
گاه گم شد
در
دو جادوي خوشش
زين عجب تر حال نبود
در
جهان
حالتي نه آشکارا نه نهان
ديده ام صاحب جمالي از کمال
هيچ کس مي نبودش
در
هيچ حال
من چو او را ديده يا ناديده ايم
در
ميان اين و آن شوريده ام
نه مرا معلوم تا
در
درد کار
بر که مي گريم چو باران زار زار
من نبردم بوي و اين حسرت مرا
خون بريخت و کشت
در
حيرت مرا
در
چنين منزل که شد دل ناپديد
بل که هم شد نيز منزل ناپديد
ريسمان عقل را سر گم شدست
خانه پندار را
در
گم شدست
هرکه او آنجا رسد سرگم کند
چار حد خويش را
در
گم کند
گر کسي اينجا رهي دريافتي
سر کل
در
يک نفس دريافتي
گر
در
من بسته ماند، چون کنم
غصه پيوسته ماند، چون کنم
صوفيش گفتا؛که گفتت خسته باش
در
چو مي داني برو، گو بسته باش
بر
در
بسته چو بنشيني بسي
هيچ شک نبود که بگشايد کسي
دل دلش تابي و
در
جانش تفي
بسته زناري و بگشاده کفي
آمده نه از سر دعوي و لاف
گرد آتش گاه گبري
در
طواف
شيخ گفتا کار من سخت اوفتاد
آتشم
در
خانه و رخت اوفتاد
گفت از حيرت دلم
در
خون نشست
کار تو برگوي کانجا چون نشست
در
فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتي من ز حيرت سوختم
ما بسي
در
قعر اين زندان و چاه
از شما حيران تريم اين جايگاه
ذره اي از حيرت عقبي مرا
بيش از صد کوه
در
دنيا مرا
هرک
در
درياي کل گم بوده شد
دايما گم بوده آسوده شد
سالکان پخته و مردان مرد
چون فرو رفتند
در
ميدان درد
چون همه
در
گام اول گم شدند
تو جمادي گير اگر مردم شدند
عود و هيزم چون به آتش
در
شوند
هر دو بر يک جاي خاکستر شودند
اين به صورت هر دو يکسان باشدت
در
صفت فرق فراوان باشدت
ليک اگر پاکي درين دريا بود
او چون بود
در
ميان زيبا بود
يک شبي معشوق طوس، آن بحر راز
با مريدي گفت دايم
در
گداز
چون شود شخص تو چون مويي نزار
جايگاهي سازدت
در
زلف يار
گر تو هستي راه بين و ديده ور
موي
در
موي اين چنين بين درنگر
يک زمان زانجا به خود آيند باز
در
نياز افتند، خو کرده به ناز
زان همي گريم که با خويشم دهند
يک نفس
در
ديده خويشم نهند
غم مخور کاتش ز روغن
در
چراغ
دوده اي پيداکند چون پر زاغ
جامه اي از نيستي
در
پوش تو
کاسه اي پر از فنا کن نوش تو
پس سر کم کاستي
در
برفکن
طيلسان لم يکن بر سرفکن
در
رکاب محو کن مايي ز هيچ
رخش ناچيزي بر آن جايي که هيچ
برمياني
در
کمي زير و زبر
بي ميان بربند از لاشي کمر
طمس کن جسم وز هم بگشاي زود
بعد از آن
در
چشم کش کحل نبود
همچنين مي رو بدين آسودگي
تا رسي
در
عالم گم بودگي
شد يکي پروانه تا قصري ز دور
در
فضاء قصر يافت از شمع نور
ناقدي کو داشت
در
جمع مهي
گفت او را نيست از شمع آگهي
پر زنان
در
پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
گفت اين پروانه
در
کارست و بس
کس چه داند، اين خبر دارست و بس
نيست محرم نفس کس اين جايگاه
در
نگنجد هيچ کس اين جايگاه
چون نماندت هيچ، منديش از کفن
برهنه خود را به آتش
در
فکن
گرچه عيسي رخت
در
کوي او فکند
سوزنش هم بخيه بر روي او فکند
هرچ داري يک يک از خود بازکن
پس به خود
در
خلوتي آغاز کن
چون درونت جمع شد
در
بي خودي
تو برون آيي ز نيکي و بدي
وصف شست زلف آن يوسف جمال
هيچ نتوان گفت
در
پنجاه سال
هرک سوي آن پسر کردي نگاه
برگرفتنديش
در
ساعت ز راه
روز و شب
در
کوي او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هيچ کس محرم نبودش
در
جهان
همچنان مي گشت با غم بي جنان
چاوشان از پيش و از پس مي شدند
هر زمان
در
خون صد کس مي شدند
چون شنيدي بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتيش و
در
افتادي ز پا
غشيش آوردي و
در
خون ماندي
وز وجود خويش بيرون ماندي
چشم بايستي
در
آن دم صد هزار
تا برو بگريستي خون زار زار
در
زمان رفتند خيل پادشا
حلقه اي کردند گرد آن گدا
هستم از جان بنده اين
در
هنوز
گر شدم عاشق، نيم کافر هنوز
شاه را دردي ازو
در
دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
رفت آن شه زاده يوسف جمال
تا نشيند با گدايي
در
وصال
آن گدا را
در
هلاک افتاده ديد
سرنگون بر روي خاک افتاده ديد
چون چنان ديد آن به خون افتاده را
آب
در
چشم آمد آن شه زاده را
هرک او
در
عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
چون گدا برداشت روي از خاک راه
در
برابر ديد روي پادشاه
سالکان دانند
در
ميدان درد
تا فناي عشق با مردان چه کرد
چند انديشي چو من بي خويش شو
يک نفس
در
خويش پيش انديش شو
تا دمي آخر به درويشي رسي
در
کمال ذوق بي خويشي رسي
گم شدم
در
خويشتن يک بارگي
چاره من نيست جز بيچارگي
هرچ گاهي بردم و گه باختم
جمله
در
آب سياه انداختم
قطره بودم، گم شدم
در
بحر راز
مي نيابم اين زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسيست
در
فنا گم گشتم و چون من بسيست
کيست
در
عالم ز ماهي تا به ماه
کو نخواهد گشت گم اين جايگاه
چون کني اين هفت دريا باز پس
ماهيي جذبت کند
در
يک نفس
زين سخن مرغان وادي سر به سر
سرنگون گشتند
در
خون جگر
زين سخن شد جان ايشان بي قرار
هم
در
آن منزل بسي مردند زار
باز بعضي بر سر کوه بلند
تشنه جان دادند
در
گرم و گزند
باز بعضي را پلنگ و شير راه
کرد
در
يک دم به رسوايي تباه
باز بعضي
در
تماشاي طرب
تن فرو دادند فارغ از طلب
برق استغنا همي افروختي
صد جهان
در
يک زمان مي سوختي
ديد سي مرغ خرف را مانده باز
بال و پرنه، جان شده،
در
تن گداز
پاي تا سر
در
تحير مانده
نه تهي شان مانده نه پر مانده
گفت هان اي قوم از شهر که ايد
در
چنين منزل گه از بهر چه ايد
يا شما را کس چه گويد
در
جهان
با چه کارآيند مشتي ناتوان
کي پسندد رنج ما آن پادشاه
آخر از لطفي کند
در
ما نگاه
صفحه قبل
1
...
851
852
853
854
855
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن