167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

منطق الطير عطار

  • عاقبت مجنون چو زير پوست شد
    در رمه پنهان به کوي دوست شد
  • برده ام در پوست بوي دوست من
    کي ستانم جامه اي جز پوست من
  • گشت عاشق بر اياز آن مفلسي
    اين سخن شد فاش در هر مجلسي
  • روزديگر چون به ميدان شد غلام
    مي دويد آن رند در عشقي تمام
  • عشق و افلاس است در هم سايگي
    هست اين سرمايه سرمايگي
  • ساز وصل است اينچ تو داري و بس
    صبر کن در درد هجران يک نفس
  • قدر من او داند و من آن او
    هر دو يک گوييم در چوگان او
  • هر دو در سرگشتگي افتاده ايم
    بي سرو بي تن به جان استاده ايم
  • من اگر چه زخم دارم بيش ازو
    درپيم بي او و من در پيش ازو
  • گوي گه گه در حضور افتاده است
    وين گدا پيوسته دور افتاده است
  • ليک اگر در عشق گردم جان فشان
    جان فشاندن هست مفلس را نشان
  • در تو اي محمود کو معني عشق
    جان فشان، ورنه مکن دعوي عشق
  • چون چنان بي پا و سرگردي مدام
    کانچ داري جمله در بازي تمام
  • در نظاره مي گذشت آن بي خبر
    بر قلندر راه افتادش مگر
  • جمله کم زن مهره دزد پاک بر
    در پليدي هريک از هم پاک تر
  • مال و ملک و سيم و زر بودش بسي
    برد ازو در يک ندب حالي کسي
  • سيم و زر شد، آمد آشفتن ترا
    شوم بود اين در عجم رفتن ترا
  • گر تو بپذيري به جان اسرار عشق
    جان فشانان سرکني در کار عشق
  • مرد عاشق را خبر دادند از آن
    کاردي در دست مي آمد دوان
  • گفت چون بر دست من شد کشته يار
    در قصاص او کشندم زار زار
  • گفت من چون گويم آخر ترک جان
    چونک عزرائيل باشد در ميان
  • باز جان و تن ز نقصان و کمال
    هست دايم در ترقي و زوال
  • هر يکي بينا شود بر قدر خويش
    بازيابد در حقيقت صدر خويش
  • خويش را در بحر عرفان غرق کن
    ورنه باري خاک ره بر فرق کن
  • بود مردي سنگ شد در کوه چين
    اشک مي بارد ز چشمش بر زمين
  • گر از آن سنگي فتد در دست ميغ
    تا قيامت زو نبارد جز دريغ
  • جمله تاريک است اين محنت سراي
    علم در وي چون جواهر ره نماي
  • چون برون رفتي ازين گم در گمي
    هست آنجا جاي خاص آدمي
  • گر رسي زينجا بجاي خاص باز
    پي بري در يک نفس صد گونه راز
  • ور درين ره بازماني واي تو
    گم شود در نوحه سر تا پاي تو
  • چون تو نه ايني نه آن، اي بي فروغ
    مي مزن در عشق ما لاف دروغ
  • گر بخفتد عاشقي جز در کفن
    عاشقش گويم، ولي بر خويشتن
  • چون تو در عشق از سر جهل آمدي
    خواب خوش بادت که نااهل آمدي
  • چون چنين سربازيي در سر ببست
    بود آن اين يک بر آن ديگر ببست
  • دوستي گفتش که اي در تف و تاب
    جمله شب نيستت يک لحظه خواب
  • پاسبان را عاشقي نغز اوفتاد
    کار بي خوابيش در مغز اوفتاد
  • چون ز بي خوابيست بيداري دل
    خواب کم کن در وفاداري دل
  • عاشقان رفتند تا پيشان همه
    در محبت مست خفتند آن همه
  • چون بتابد، ملک حاصل آيدت
    حاصل آيد هرچ در دل آيدت
  • هست دايم سلطنت در معرفت
    جهد کن تا حاصل آيد اين صفت
  • ملک عالم پيش او ملکي شود
    نه فلک در بحر او فلکي شود
  • جمله در ماتم نشينندي ز درد
    روي يک ديگر نديدندي ز درد
  • شد مگر محمود در ويرانه اي
    ديد آنجا بي دلي ديوانه اي
  • تو نه اي شاهي، که تو دون همتي
    در خداي خويش کافر نعمتي
  • تا کلاغي را شود پر، حوصله
    کس نماند زنده در صد قافله
  • صد هزاران پشه در لشگر فتاد
    تا براهيم از ميان با سرفتاد
  • صد هزاران خلق در زنار شد
    تا که عيسي محرم اسرار شد
  • گر درين دريا هزاران جان فتاد
    شب نمي در بحر بي پايان فتاد
  • گر بريخت افلاک و انجم لخت لخت
    در جهان کم گير برگي از درخت
  • گر دو عالم شد همه يک بارنيست
    در زمين ريگي همان انگار نيست
  • گر نماند از ديو وز مردم اثر
    از سر يک قطره باران در گذر
  • گر به يک ره گشت اين نه طشت گم
    قطره اي در هشت دريا گشت گم
  • در ده ما بود برنايي چو ماه
    اوفتاد آن ماه يوسف وش به چاه
  • در زبر افتاد خاک او را بسي
    عاقبت ز آنجا بر آوردش کسي
  • گفت بر شو عمرها بالاي عرش
    پس فرو شو پيش از آن در تحت فرش
  • تا اگر کاري بود درمان کار
    کار باشد با تو در پايان کار
  • ديده باشي کان حکيم بي خرد
    تخته اي خاک آورد در پيش خود
  • تو نياري تاب اين، کنجي گزين
    گرد اين کم گرد و در کنجي نشين
  • هاتفي در حال گفت اي پير زود
    هرچه مي خواهي به خواه و گير زود
  • هر کجا رنج و بلايي بيش بود
    انبيا را آن همه در پيش بود
  • من نه عزت خواهم و نه خواريي
    کاش در عجز خودم بگذاريي
  • چون نصيب مهتران در دست و رنج
    کهتران را کي تواند بود گنج
  • گرچه در بحر خطر افتاده اي
    همچو کبکي بال و پرافتاده اي
  • آن مگس مي شد ز بهر توشه اي
    ديد کندوي عسل در گوشه اي
  • شد ز شوق آن عسل دل داده اي
    در خروش آمد که کو آزاده اي
  • کز من مسکين جوي بستاند او
    در درون کندوم بنشاند او
  • کرد کارش را کسي، بيرون شوي
    در درون ره دادش و بستد جوي
  • چون مگس را با عسل افتاد کار
    پاي و دستش در عسل شد استوار
  • در طپيدن سست شد پيوند او
    وز چخيدن سخت تر شد بند او
  • در خروش آمد که ما را قهر کشت
    وانگبينم سخت تر از زهر کشت
  • عمر در بي حاصلي بردي به سر
    کو کنون تحصيل را عمري دگر
  • جان برافشان در ره و دل کن نثار
    ورنه ز استغني بگردانند کار
  • شد چنان در عشق آن دلبر زبون
    کز دلش مي زد چو دريا موج خون
  • بر اميد آنک بيند روي او
    شب بخفتي با سگان در کوي او
  • چون نبود آن شيخ اندر عشق سست
    خرقه را بفکند و شد در کار چست
  • گر شما روها بشوييد اين زمان
    آنگهي من نکته آرم در ميان
  • در نجاست مشک بويي، زان چه سود
    پيش مستان نکته گويي، زان چه سود
  • گر بسي بيني عدد، گر اندکي
    آن يکي باشد درين ره در يکي
  • نيست آن يک کان احد آيد ترا
    زان يکي کان در عدد آيد ترا
  • چون ازل گم شد، ابد هم جاودان
    هر دو را کي هيچ ماند در ميان
  • پيرزن در حال گفت اي بوعلي
    از کجا آوردي آخر احولي
  • مرد را در ديده آنجا غير نيست
    زانک آنجا کعبه ني و دير نيست
  • هرک در درياي وحدت گم نشد
    گر همه آدم بود مردم نشد
  • هرک او در آفتاب خود رسيد
    تو يقين مي دان که نيک و بد رسيد
  • ور تو ماني در وجود خويش باز
    نيک و بد بيني بسي و ره دراز
  • مار و کژدم در تو زير پرده اند
    خفته اند و خويشتن گم کرده اند
  • گر برون آيي ز يک يک پاک تو
    خوش به خواب اندر شوي در خاک تو
  • در دبيرستان اين سر عجب
    صد هزاران عقل بيني خشک لب
  • خود چو اين کس نيست مويي در ميان
    چون نتابد سر چو مويي از جهان
  • من کنون در بندگيت اي پادشاه
    همچو برفي کرده ام موي سياه
  • پس ز تکليف وز عقل آمد برون
    پاي کوبان دست مي زد در جنون
  • بندگي شد محو، آزادي نماند
    ذره اي در دل غم و شادي نماند
  • من ندانم تو مني يا من توي
    محو گشتم در تو و گم شد دوي
  • از قضا افتاد معشوقي در آب
    عاشقش خود را درافکند از شتاب
  • گفت من خود را در آب انداختم
    زانک خود را از تو مي نشناختم
  • تا توي برجاست در شرکست يافت
    چون دوي برخاست توحيدت بتافت
  • تو چرا حرمت نمي داري نگاه
    حق شناسي نبود اين در پيش شاه
  • بيشتر از شاه و کمتر آمدن
    جمله باشد در برابر آمدن
  • من کيم تا سر بدين کار آورم
    در ميان خود را پديدار آورم
  • خط بدادم من که در ايام شاه
    لايقي هر دم به صد انعام شاه