نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
منطق الطير عطار
صد هزاران مرغ
در
راه آمدند
سايه وان ماهي و ماه آمدند
شورشي بر وي پديد آمد به زور
گفت يا رب
در
دلم افتاد شور
با چنين درگه که
در
رفعت تر است
اين چنين خالي ز مشتاقان چراست
در
بياباني که طاوس فلک
هيچ مي سنجد درو بي هيچ شک
کي بود مرغي دگر را
در
جهان
طاقت آن راه هرگز يک زمان
پس بدو گفتند اي داناي راه
بي ادب نتوان شدن
در
پيش شاه
هر يکي راهست
در
دل مشکلي
مي ببايد راه را فارغ دلي
زآنک مي دانيم کين راه دراز
در
ميان شبهه ندهد نور باز
دل چو فارغ گشت، تن
در
ره دهيم
بي دل و تن سر بدان درگه نهيم
هر دو آنجا برکشيدند آن زمان
غلغلي افتاد ازيشان
در
جهان
لحن ايشان هرکه را
در
گوش شد
بي قرار آمد ولي مدهوش شد
چون تو جويايي و ماجويان راست
در
ميان ما تفاوت از چه خاست
تو مکن
در
يک نفس طاعت رها
پس منه طاعت چو کردي بر بها
در
بن دريا فکنده بود شست
شه سلامش کرد و درپيشش نشست
خونيي را کشت شاهي
در
عقاب
ديد آن صوفي مگر او را به خواب
در
بهشت عدن خندان مي گذشت
گاه خرم گه خرامان مي گذشت
صوفيش گفتا تو خوني بوده اي
دايما
در
سرنگوني بوده اي
هرک چشم دولتي بر وي فتاد
جانش
در
يک دم به صد سر پي فتاد
پير ما لابد راه آمد ترا
در
همه کاري پناه آمد ترا
نه ترا چشمست و نه ره کوته است
پير
در
راهت قلاوز ره است
شاه با او گفت اي درويش من
چيست کار تو بگو
در
پيش من
پيرمردي ام معيل و بارکش
روز و شب
در
دشت باشم خارکش
کوههاي آتشين
در
ره بسيست
وين چنين کاري نه کار هرکسيست
صد هزاران سر درين ره گوي شد
بس که خونها زين طلب
در
جوي شد
صد هزاران خلق همچون کرم زرد
زار مي ميرند
در
دنيا به درد
ما اگر آخر درين ميريم خوار
به که
در
عين نجاست زار زار
چون خطاها
در
جهان بسيارهست
يک خطا ديگر همان انگار هست
عشق چون
در
سينه منزل گرفت
جان آن کس راز هستي دل گرفت
مرد را اين درد
در
خون افکند
سرنگون از پرده بيرون افکند
مرد چون افتاد
در
بحر خطر
کي خورد يک لقمه هرگز بي خبر
هفته اي باژنده
در
گوشه
گرسنه افتاده بد بي توشه اي
آتشي افتاد اندر جان پير
در
تگ استاد و برآمد زو نفير
عاقبت مي رفت چون ديوانه اي
خويش را افکند
در
ويرانه اي
چون
در
آن ويرانه شد خوار و دژم
ديد با جاروب خود غربال هم
چون نهادي نان تنها
در
کنار
درفزودم نان خورش، منت بدار
در
خزانه ات جامها جمله بسوخت
کين همه ژنده همي بايست دوخت
کار آسان نيست با درگاه او
خاک مي بايد شدن
در
راه او
رابعه
در
راه کعبه هفت سال
گشت بر پهلو زهي تاج الرجال
چون بديدم روز بازاري چنين
او فکندي
در
رهم خاري چنين
يا مرا
در
خانه من ده قرار
يا نه اندر خانه خويشم گذار
بود
در
کنجي يکي ديوانه خوار
پيش او شد آن عزيز نامدار
نيم سارخکي چو
در
نمرود شد
مغز آن سرگشته دل پر دود شد
چون مگس آلوده باشد بي خلاف
کي رسد سيمرغ را
در
کوه قاف
مدتي ديگر ز راه افتاده بود
در
همه نوعي گناه افتاده بود
بعد از آن دردي درآمد
در
دلش
وز خجالت کار شد بس مشکلش
روز و شب چون قليه وي بر تابه اي
دل پر آتش داشت
در
خونابه اي
گر غباري
در
رهش پيوست بود
ز آب چشم او همه بنشست بود
گفت مي گويد خداوند جهان
چون
در
اول توبه کردي اي فلان
بازآي آخر که
در
بگشاده ايم
تو غرامت کرده باز ايستاده ايم
يک شبي روح الامين
در
سد ره بود
بانگ لبيکي ز حضرت مي شنود
خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه
در
هفت آسمان
حق تعالي گفت عزم روم کن
در
ميان دير شو معلوم کن
جبرئيل آمد از آن حالت بجوش
سوي حضرت بازآمد
در
خروش
پس زفان بگشاد گفت اي بي نياز
پرده کن
در
پيش من زين راز باز
آنک
در
ديري کند بت را خطاب
تو به لطف خود دهي او را جواب
اين بگفت و راه جانش برگشاد
در
خدا گفتن زفانش برگشاد
رحمت او بين که با پيغامبري
در
عتاب آمد براي کافري
شاخ شرک از جان او برکندمي
خلعت دين
در
سرش افکندمي
هست درياهاي فضلش بي دريغ
در
بر آن جرمها يک اشک ميغ
چون بمرد آن مرد مفسد
در
گناه
گفت مي بردند تابوتش به راه
در
گنه بودي تو تا بودي همه
پاي تا فرقت بيالودي همه
حکمت او
در
شبي چون پر زاغ
کودکي را مي فرستد با چراغ
پس بگيرد طفل را
در
ره گذر
کز چه کشتي آن چراغ اي بي خبر
زان بگيرد طفل را تا
در
حساب
مي کند با او به صد شفقت عتاب
روز و شب اين هفت پرگار اي پسر
از براي تست
در
کار اي پسر
جسم تو جزوست و جانت کل کل
خويش را عاجز مکن
در
عين ذل
گفت عباسه که روز رستخيز
چون زهيبت خلق افتد
در
گريز
من ميان هر دو حيران مانده
چون کنم
در
چاه و زندان مانده
گفت باري اين بود
در
هر کسي
زانک مرد يک صفت نبود بسي
چون بود
در
طاعتت دلبستگي
با صلاح آيي به صد آهستگي
باز جستندش به هر موضع بسي
در
مخنث خانه اي ديدش کسي
در
ميان آن گروهي بي ادب
چشم تر بنشسته بود و خشک لب
گفت اين قومند چون تردامني
در
ره دنيا نه مرد و نه زني
گم شدم
در
ناجوانمردي خويش
شرم مي دارم من از مردي خويش
گر تو بيش آيي ز مويي
در
نظر
خويشتن را از بتي باشي بتر
نيست ممکن
در
ميان خاص و عام
از مقام بندگي برتر مقام
چون ترا صد بت بود
در
زير دلق
چون نمايي خويش را صوفي به خلق
ور شما اين جامه را اهل آمديد
در
خصومت از سر جهل آمديد
چون تو نه مردي نه زن
در
کار عشق
کي تواني کرد حل اسرار عشق
يا به ترک شهر، وين کشور بگوي
يا نه،
در
عشقم به ترک سر بگوي
شاه گفتا زانک او عاشق نبود
در
طريق عشق من صادق نبود
بر ميان بستي کمر
در
پيش او
خسرو عالم شدي درويش او
ليک چون
در
عشق دعوي دار بود
سربريدن سازدش نهمار زود
هرکه
در
هجرم سر سر دارد او
مدعيست دامن تر دارد او
اين بدان گفتم که تا هر بي فروغ
کم زند
در
عشق ما لاف دروغ
آشنا شد گرگ
در
صحرا مرا
و آشنا نيست اين سگ رعنا مرا
گفت اي سگ
در
جوالت کرده خوش
هم چو خاکي پاي مالت کرده خوش
بود
در
اول همه بي حاصلي
کودکي و بي دلي و غافلي
بود
در
آخر که پيري بود کار
جان خرف درمانده تن گشته نزار
بنده دارد
در
جهان اين سگ بسي
بندگي سگ کند آخر کسي
تا شود اين نفس کافر يک زمان
يا مسلمان يا بميرد
در
ميان
اين نيارستند کرد و آن رواست
در
ميان چندين تفاوت از چه خاست
اسب چنداني که مي تازد سوار
بر بر او مي دود سگ
در
شکار
وانگهي بر تو نشسته اي امير
تو شده
در
زير بار او اسير
بر سرت افسار کرده روز و شب
تو به امر او فتاده
در
طلب
اي گرفته بر سگ نفست خوشي
در
تو افکنده ز شهوت آتشي
روز و شب پيوسته لشگر مي رسد
يعني از پس مير ما
در
مي رسد
خوش خوشي با نفس سگ
در
ساختي
عشرتي با او به هم برساختي
غم مخور گر با هم اينجا کم رسيم
زانک
در
دوزخ خوشي با هم رسيم
خسروي
در
دشت شد با يوز و باز
آن دو روبه را ز هم افکند باز
صفحه قبل
1
...
846
847
848
849
850
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن