نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
بر فضولي تا کجا خواهي دکان ناز چيد
جز کشادوبست جنسي نيست
در
کف دست را
قول و فعل طينت بيباک
در
رهن خطاست
لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را
حسن تا سرداد ابرو را بقتل عاشقان
قبضه شد انگشت حيرت
در
دهان شمشير را
بسمل موج ميم زخمم همان خميازه است
در
لب ساغر کن اي قاتل نهان شمشير را
هر کرا چشم درين بزم کشودند چو شمع
ديد
در
نقش کف پا خط پيشاني را
در
بزم وصالت که حيا جام بدست است
گر آب شود باده نابست دل ما
شخص نسيان شکوه سنج غفلت احباب نيست
تا فراموش بخاطرهاست
در
ياديم ما
يوسفستانست عالم تا بخود پرداختيم
در
کف شوق انتظار کلک بهزاديم ما
دستگاه بي پر و بالي بهشت ديگر است
ناز مفروش اي قفس
در
چنگ صياديم ما
برين محفل نظر واکردنم چون شمع ميسوزد
تبسم
در
نمک خواباند اين زخم نمايان را
بي يار جاي يار نشان قيامت است
با باغ
در
خزان نفتد کار عندليب
بوي گلم برون چمن داغ ميکند
از ناله هاي
در
پس ديوار عندليب
جوهر از آئينه نتواند قدم بيرون زدن
موج را همچون نگه
در
چشم تر ميدارد آب
تا عدم از هستي ما قاصدي
در
کار نيست
هم بقدر رفتن خود نامه برميدارد آب
فقر صاحب جوهر آثار کمال عزت است
تيغ
در
هر جا تنگ شد بيشتر ميدارد آب
خون شدن سر منزليم از جستجوي ما مپرس
تاک ميداند چها
در
پيش دارد تا شراب
بهر منع ميکشيها محتسب
در
کار نيست
(بيدل) آخر رعشه مي بندد بدست ما شراب
خيال وصل تو پختن دليل غفلت ماست
کنان چه صرفه برد
در
قلمرو مهتاب
دريوزه چشم داريم از کاسه هاي طنبور
در
حق ما بلند است دست دعاي مطرب
کيفيت بم و زير مفهوم انجمن نيست
در
پرده تا چه باشد منظور راي مطرب
شور لب تو ما را نگذاشت
در
دل خاک
آتش به نيستان زد آخر هواي مطرب
در
هر کجا نگاه پرافشاند روز بود
شوق تو داشت اينهمه سامان آفتاب
اي چيده نقش پاي تو دکان آفتاب
در
سايه تو ريخته سامان آفتاب
از طلعت نقاب طلسم بهار صبح
در
جلوه تو اينها کان آفتاب
در
مکتبي که دفتر حسنت رقم زند
يک نقطه است مطلع ديوان آفتاب
ز وضع اين بساط جنون انجمن مپرس
تهمت کش است صبح و گريبان
در
آفتاب
بگذر ز محرمي که درين عبرت انجمن
چون حلقه داغ گشت برون
در
آفتاب
جز باده نيست چاره دمسردي زمان
سرمازده چرا نه نشيند
در
آفتاب
برنميدارد دورنگي طينت روشندلان
در
رگ موجش همان آبست رنگ خون آب
طبعم از آشفتگي دام صفاي ديگر است
در
خور امواج باشد حسن روزافزون آب
وحدت از خودداري ما تهمت آلود دوئيست
عکس
در
آب است تا استاده بيرون آب
شرار کاغذ و پرواز ناز جاي حياست
دماغ عالم پا
در
رکاب را درياب
قضا
در
خلقت بيحاصلت نداشت غرض
جز اينکه رنگ جهان خراب را درياب
در
آن بساط که شمع طرب شود خاموش
ز پنبه سر مينا برون فگن مهتاب
شهيد ناز تو
در
خاک بي تماشا نيست
ز موج خون چمني دارد از کفن مهتاب
محرمان وصل
در
خشکي نفس دزديده اند
خار ماهي را نباشد سبز گرديدن دراب
بوالهوس
در
مجلس مي ميشود طاوس مست
رنگهاي مختلف ميجوشد از روغن دراب
در
ره ما از شکست شيشه هاي آبله
ميفروشد همچو جام باده نقش پا شراب
در
سيه کاري سواد گريه روشن کرده ايم
صاف مي آيد برون از پرده شبها شراب
پيچ و تاب موج زلف جوهر انشا ميکند
گر نمايد چهره
در
آئينه مينا شراب
امتيازي
در
ميان آمد دورنگي نقش بست
کرد (بيدل) ساغر ما را گل رعنا شراب
در
مقامي کز تماشايت گدازد هستيم
عرض خجلت دارد ايجاد عرق از آفتاب
از گداز من عيار عشق مي بايد گرفت
در
عرق دارد جبين تا چشمه خورشيد آب
زندگي
در
قدر جمعيت نفهميدن گذشت
اي شعورت دور باش عافيت لختي بخواب
ز حرف و صوت جهان
در
خمار دردسرم
دگر چه جوشد ازين شيشه جز ترنگ شراب
در
محبت گريه تدبير کدورتها بس است
گر غشي داري بصافي رهنمون مي گردد آب
همچو شبنم سير اشک ما بدامان هواست
در
گلستان محبت واژگون مي گردد آب
فتنه طوفانست عرض رنگ و بوي اين چمن
در
طلسم خاک حيرانم چه نيرنگ است آب
نشه روشندلي پر بي خمار افتاده است
از صفاي طبع دايم شيشه
در
چنگ است آب
چون گريبانگير شد يا موافق دشمن است
گر بپيچد
در
گلو يار تيغ يکرنگ است آب
صفحه قبل
1
...
844
845
846
847
848
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن