167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

منطق الطير عطار

  • باز يوسف را نگر در داوري
    بندگي و چاه و زندان بر سري
  • پرده برگير آخر و جانم مسوز
    بيش ازين در پرده پنهانم مسوز
  • گم شدم در بحر حيرت ناگهان
    زين همه سرگشتگي بازم رهان
  • در ميان بحر گردون مانده ام
    وز درون پرده بيرون مانده ام
  • يا ازين آلودگي پاکم بکن
    يا نه در خونم کش و خاکم بکن
  • شد که تيغ آرد زند در گردنش
    پاره نان داد آن ساعت زنش
  • چون بيامد مرد با تيغ آن زمان
    ديد آن دل خسته را در دست نان
  • پادشاها در من مسکين نگر
    گر ز من بد ديدي آن شد اين نگر
  • پاره پاره خاک را در خون گرفت
    تا عتيق و لعل از و بيرون گرفت
  • در سجودش روز و شب خورشيد و ماه
    کرد پيشاني خود بر خاک راه
  • روز از بسطش سپيد افروخته
    شب ز قبضش در سياهي سوخته
  • مرغ گردون در رهش پر مي زند
    بر درش چون حلقه اي سر مي زند
  • چون دمي در گل دمد آدم کند
    وز کف و دودي همه عالم کند
  • گه سگي را ره دهد در پيشگاه
    گه کند از گربه اي مکشوف راه
  • چون فلک را کره اي سرکش کند
    از هلالش نعل در آتش کند
  • ناقه از سنگي پديدار آورد
    گاو زر در ناله زار آورد
  • گر کسي پيکان به خون پنهان کند
    او ز غنچه خون در پيکان کند
  • گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
    گه کند در تاجش از شب نم گهر
  • هم زمينش خاک بر سر مانده است
    هم فلک چون حلقه بر در مانده است
  • جمله در توحيد او مستغرق اند
    چيست مستغرق که سحر مطلق اند
  • خاک ما گل کرد در چل بامداد
    بعد از آن جان را درو آرام داد
  • چون شناسا شد به عقل اقرار داد
    غرق حيرت گشت و تن در کار داد
  • چون زمين بر پشت گاو استاد راست
    گاو بر ماهي و ماهي در هواست
  • فکر کن در صنعت آن پادشاه
    کين همه بر هيچ مي دارد نگاه
  • مرد مي بايد که باشد شه شناس
    گر ببيند شاه را در صد لباس
  • در غلط نبود که مي داند که کيست
    چون همه اوست اين غلط کردن ز چيست
  • در غلط افتادن احول را بود
    اين نظر مردي معطل را بود
  • بام تو پر پاسبان، در پر عسس
    سوي تو چون راه يابد هيچ کس
  • گرچه در جان گنج پنهان هم تويي
    آشکارا بر تن و جان هم تويي
  • چون تويي جاويد در هستي تمام
    دستها کلي فرو بستي تمام
  • اي خرد سرگشته درگاه تو
    عقل را سر رشته گم در راه تو
  • جمله عالم به تو بينم عيان
    وز تو در عالم نمي بينم نشان
  • آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
    هر شبي در روي مي ماليد گوش
  • بحر در شورت سرانداز آمده
    دامني تر خشک لب باز آمده
  • کوه را صد عقبه بر ره مانده
    پاي در گل تا کمر گه مانده
  • باد بي تو بي سر و پاي آمده
    باد در کف باد پيماي آمده
  • چند گويم چون نيايي در صفت
    چون کنم چون من ندارم معرفت
  • گر تو اي دل طالبي در راه رو
    مي نگر از پيش و پس آگاه رو
  • برتر از علمست و بيرون از عيانست
    زانک در قدوسي خود بي نشانست
  • ذره ذره در دو گيتي وهم تست
    هرچ داني نه خداست آن فهم تست
  • چيست جان در کار او سرگشته اي
    دل جگر خواري به خون آغشته اي
  • مي مکن چندين قياس اي حق شناس
    زانک نايد کار بي چون در قياس
  • در جلالش عقل و جان فرتوت شد
    عقل حيران گشت و جان مبهوت شد
  • چون جزو در هر دو عالم نيست کس
    با که سازد اينت سودا و هوس
  • اي خليفه زاده بي معرفت
    با پدر در معرفت شو هم صفت
  • چون رسيد آخر به آدم فطرتش
    در پس صد پرده برد از غيرتش
  • گنج در قعرست گيتي چون طلسم
    بشکند آخر طلسم و بند جسم
  • همچنين مي رو به پايانش مپرس
    در چنين دردي به درمانش مپرس
  • در بن اين بحر بي پايان بسي
    غرقه گشتند و خبر نيست از کسي
  • در چنين بحري که بحر اعظمست
    عالمي ذره ست و ذره عالمست
  • عقل تو چون در سر مويي بسوخت
    هر دو لب بايد ز پرسيدن بدوخت
  • مي نداند در درون پرده راز
    کي شود بر چون تويي اين پرده باز
  • هست کاري پشت و رو نه سر نه پاي
    روي در ديوار و پشت دست خاي
  • گر تو خواني ناکس خويشم دمي
    هيچ کس در گرد من نرسد همي
  • هندوي با داغ را مفروش تو
    حلقه اي کن بنده را در گوش تو
  • هرکه را خوش نيست دل در درد تو
    خوش مبادش زانک نيست او مرد تو
  • يا رب آگاهي ز يا ربهاي من
    حاضري در ماتم شبهاي من
  • ماتمم از حد بشد سوري فرست
    در ميان ظلمتم نوري فرست
  • پاي مرد من در اين ماتم تو باش
    کس ندارم دست گيرم هم تو باش
  • ذره ام لا شده در سايه اي
    نيست از هستي مرا سايه اي
  • تا مگر چون ذره سرگشته من
    درجهم دستي زنم در رشته من
  • همچو شبنم آمدند از بحر جود
    خلق عالم بر طفيلش در وجود
  • حق چو ديد آن نور مطلق در حضور
    آفريد از نور او صد بحر نور
  • چون شد آن نور معظم آشکار
    در سجود افتاد پيش کردگار
  • حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه
    در برابر بي جهت تا ديرگاه
  • چون بديد آن نور روي بحر راز
    جوش در وي اوفتاد از عزو ناز
  • در طلب بر خود بگشت او هفت بار
    هفت پرگار فلک شد آشکار
  • داعي ذرات بود آن پاک ذات
    در کفش تسبيح زان کردي حصات
  • در همه کاري چو او بود اوستاد
    کار اوست آنرا که اين کار اوفتاد
  • در پناه اوست موجودي که هست
    وز رضاي اوست مقصودي که هست
  • پيرعالم اوست در هر رسته اي
    هرچ ازو بگذشت خادم دسته اي
  • آنچ از خاصيت او بود و بس
    آن کجا در خواب بيند هيچ کس
  • کافران را داده مهلت در عقاب
    نا فرستاده به عهد او عذاب
  • بوده از عز و شرف ذوالقلتين
    ظل بي ظلي او در خافقين
  • قبله گشته خاک او از حرمتش
    مسخ منسوخ آمده در امتش
  • کرده چاهي خشک را در خشک سال
    قطره آب دهانش پر زلال
  • ماه از انگشت او بشکافته
    مهر در فرمانش از پس تافته
  • گشته در خير البلاد او رهنمون
    و هو خيرالخلق في خير القرون
  • کعبه زو تشريف بيت الله يافت
    گشت ايمن هرکه در وي راه يافت
  • جبرئيل از دست او شد خرقه دار
    در لباس دحيه زان گشت آشکار
  • خاک در عهدش قوي تر چيز يافت
    مسجدي يافت و طهوري نيز يافت
  • در شدن گفته ارحنا يا بلال
    تا برون آيم ازين ضيق خيال
  • باز در باز آمدن آشفته او
    کلميني يا حميرا گفته او
  • عقل را در خلوت او راه نيست
    علم نيز از وقت او آگاه نيست
  • چون به خلوت جشن سازد با خليل
    گر بسوزد در نگنجد جبرئيل
  • چو به نزديک او شد از نعلين دور
    گشت در وادي المقدس غرق نور
  • گفت يا رب ز امت او کن مرا
    در طفيل همت او کن مرا
  • برگشادي مشکل ما يک به يک
    تا نماندي در دل ما هيچ شک
  • باز نامد کس ز پيدا و نهان
    در دو عالم جز محمد زان جهان
  • وصف او در گفت چون آيد مرا
    چون عرق از شرم خون آيد مرا
  • هر دو گيتي گرد خاک پاي تست
    در گليمي خفته اي، چه جاي تست
  • محو شد شرع همه در شرع تو
    اصل جمله کم ببود از فرع تو
  • نه کسي در گرد تو هرگز رسد
    نه کسي رانيز چندين عز رسد
  • يا رسول الله بس درمانده ام
    باد در کف ، خاک بر سر مانده ام
  • روز و شب بنشسته در صد ماتمم
    تا شفاعت خواه باشي يک دمم
  • هر گهر کان از زفان افشانده ام
    در رهت از قعر جان افشانده ام
  • حاجتم آنست اي عالي گهر
    کز سر فضلي کني در من نظر
  • در تحير طفل مي زد دست و پاي
    آب بردش تا بناب آسياي
  • خواست شد در ناو مادر کان بديد
    شد سوي درز آب حالي برکشيد
  • چون در آن گرداب حيرت اوفتيم
    پيش ناو آب حسرت اوفتيم